اشعار عطار نیشابوری | گلچین زیباترین اشعار عطار نیشابوری عاشقانه کوتاه و بلند
در این نوشته از دلبرانه قصد داریم تعدادی از بهترین اشعار عطار نیشابوری را برای شما عزیزان درج نماییم.
فریدالدین ابوحامد محمد عطار نیشابوری مشهور به شیخ عطّار نیشابوری یکی از عارفان و شاعران ایرانی و بلندنام ادبیات فارسی است.
او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد و در ۶۱۸ هجری به هنگام حملهٔ مغول به قتل رسید.
اشعار عطار نیشابوری در ایران علاقه مندان بسیاری دارد و افراد شعر های این شاعر بزرگ را مطالعه می کنند.
همچنین از اشعار این شاعر نامدار ایرانی در فضای مجازی به عنوان کپشن و استوری و بیو استفاده می کنند.
به همین دلیل مجموعه کاملی از شعر های ایشان را برای شما عزیزان جمع آوری کرده ایم.
امیدواریم که مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.در ادامه با ما همراه باشید…
اشعار عطار نیشابوری | گلچین زیباترین اشعار عطار نیشابوری عاشقانه کوتاه و بلند
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است
روزن دل برگشا حاضر و هشيار باش
نيست کس آگه که يار کی بنمايد جمال
ليک تو باری به نقد ساخته ی کار باش
لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست
شب همه شب همدم ديده ی بيدار باش
گر دل و جان تو را دُر بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم
پیش ز ما جان ما خورد شراب الست
ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم
خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت
ما همه زان جرعهٔ دوست به دست آمدیم
ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت
ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم
دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست
تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم
شست درافکند یار بر سر دریای عشق
تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم
خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک
ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم
دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت
گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم
گوهر عطار یافت قدر و بلندی ز عشق
گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهٔ دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست
پردهٔ پندار میباید درید
توبهٔ زهاد میباید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پایبست
ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
گر مرد رهی ز رهروان باش
در پردهٔ سر خون نهان باش
بنگر که چگونه ره سپردند
گر مرد رهی تو آن چنان باش
خواهی که وصال دوست یابی
با دیده درآی و بی زبان باش
از بند نصیب خویش برخیز
دربند نصیب دیگران باش
در کوی قلندری چو سیمرغ
میباش به نام و بی نشان باش
بگذر تو ازین جهان فانی
زنده به حیات جاودان باش
در یک قدم این جهان و آن نیز
بگذار جهان و در جهان باش
منگر تو به دیدهٔ تصرف
بیرون ز دو کون این و آن باش
عطار ز مدعی بپرهیز
رو گوشهنشین و در میان باش
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
لعلت از شهد و شکر نیکوتر است
رویت از شمس و قمر نیکوتر است
خادم زلف تو عنبر لایق است
هندوی رویت بصر نیکوتر است
حلقههای زلف سرگردانت را
سر ز پا و پا ز سر نیکوتر است
از مفرحها دل بیمار را
از لب تو گلشکر نیکوتر است
بوسهای را میدهم جانی به تو
کار با تو سر به سر نیکوتر است
رستهٔ دندانت در بازار حسن
استخوانی از گهر نیکوتر است
هیچ بازاری چنان رسته ندید
زانکه هریک زان دگر نیکوتر است
عارضت کازرده گردد از نظر
هر زمانی در نظر نیکوتر است
چون کسی را بر میانت دست نیست
دست با تو در کمر نیکوتر است
چون لب لعلت نمک دارد بسی
گر خورم چیزی جگر نیکوتر است
کار رویم تا به تو رو کردهام
دور از رویت ز زر نیکوتر است
گر دل عطار شد زیر و زبر
دل ز تو زیر و زبر نیکوتر است
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
ابتدای کار سیمرغ ای عجب
جلوهگر بگذشت بر چین نیم شب
در میان چین فتاد از وی پری
لاجرم پر شورشد هر کشوری
هر کسی نقشی از آن پر برگرفت
هرک دید آن نقش کاری درگرفت
آن پر اکنون در نگارستان چینست
اطلبو العلم و لو بالصین ازینست
گر نگشتی نقش پر او عیان
این همه غوغا نبودی در جهان
این همه آثار صنع از فر اوست
جمله انمودار نقش پر اوست
چون نه سر پیداست وصفش رانه بن
نیست لایق بیش ازین گفتن سخن
هرک اکنون از شما مرد رهید
سر به راه آرید و پا اندرنهید
جملهٔ مرغان شدند آن جایگاه
بیقرار از عزت آن پادشاه
شوق او در جان ایشان کار کرد
هر یکی بی صبری بسیار کرد
عزم ره کردند و در پیش آمدند
عاشق او دشمن خویش آمدند
لیک چون ره بس دراز و دور بود
هرکسی از رفتنش رنجور بود
گرچه ره را بود هر یک کار ساز
هر یکی عذری دگر گفتند باز
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
تنت قافست و جانت هست سیمرغ
ز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ
حجاب کوه قافت آرد و بس
چو منعت میکند یک نیمه شو پس
به جز نامی ز جان نشنیدهٔ تو
وجود جان خود تن دیدهٔ تو
همه عالم پر از آثار جان است
ولی جان از همه عالم نهانست
تو سیمرغی ولیکن در حجابی
تو خورشیدی ولیکن در نقابی
ز کوه قاف جسمانی گذر کن
بدار الملک روحانی سفر کن
تو مرغ آشیان آسمانی
چو بازان مانده دور از آشیانی
چو زاغان بر سر مُردار مردی
ز صافی گشته خرسندی بدردی
چو بازان باز کن یک دم پر و بال
برون پر زین قفس وین دام آمال
چو بازان ترک دام و دانه کردی
قرین دست او شاهانه کردی
به پری بر فلک زین تودهٔ خاک
همی گردی تو با مرغان در افلاک
وگرنه هر زمان بی بال و بی پر
چو مرغ هر دری گردی به هر در
گهی در آب گردی همچو ماهی
گهی چون آب باشی در تباهی
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
برقع از ماه برانداز امشب
ابرش حسن برون تاز امشب
دیده بر راه نهادم همه روز
تا درآیی تو به اعزاز امشب
من و تو هر دو تمامیم بهم
هیچکس را مده آواز امشب
کارم انجام نگیرد که چو دوش
سرکشی میکنی آغاز امشب
گرچه کار تو همه پردهدری است
پرده زین کار مکن باز امشب
تو چو شمعی و جهان از تو چو روز
من چو پروانهٔ جانباز امشب
همچو پروانه به پای افتادم
سر ازین بیش میفراز امشب
عمر من بیش شبی نیست چو شمع
عمر شد، چند کنی ناز امشب
بودهام بی تو بهصد سوز امروز
چکنی کشتن من ساز امشب
مرغ دل در قفس سینه ز شوق
میکند قصد به پرواز امشب
دانه از مرغ دلم باز مگیر
که شد از بانگ تو دمساز امشب
دل عطار نگر شیشه صفت
سنگ بر شیشه مینداز امشب
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی
ز پیدایی خود پنهان بماندی
چنین پیدا چنین پنهان کجایی
هزاران درد دارم لیک بی تو
ندارد درد من درمان کجایی
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
منم و گوشه ای و سودایی
تن من جایی و دلم جایی
ای عجب گرچه ماندهام تنها
ماندهام در میان غوغایی
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد
همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد
بی سر و پای از آنم که دلم گوی صفت
در خم زلف چو چوگان تو سرگردان شد
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
ای جانِ جانِ جانم تو جانِ جانِ جانی
بیرون ز جانِ جان چیست آنی و بیش از آنی
پی میبرد به چیزی جانم ولی نه چیزی
تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم
در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او
ولی کس کو که در جوید که جویانش نمیبینم
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
در عشق قرار بیقراری است
بدنامی عشق نامداری است
چون نیست شمار عشق پیدا
مشمر که شمار بیشماری است
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
دلا در راه حق گیر آشنایی
اگر خواهی که یابی روشنایی
در افتادی به دریای حقیقت
مشو غافل همی زن دست و پایی
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
اگر تو عاشقی معشوق دور است
وگر تو زاهدی مطلوب حور است
ره عاشق خراب اندر خراب است
ره زاهد غرور اندر غرور است
دل زاهد همیشه در خیال است
دل عاشق همیشه در حضور است
نصیب زاهدان اظهار راه است
نصیب عاشقان دایم حضور است
جهانی کان جهان عاشقان است
جهانی ماورای نار و نور است
درون عاشقان صحرای عشق است
که آن صحرا نه نزدیک و نه دور است
در آن صحرا نهاده تخت معشوق
به گرد تخت دایم جشن و سور است
همه دلها چو گلهای شکفته است
همه جانها چو صفهای طیور است
سراینده همه مرغان به صد لحن
که در هر لحن صد سور و سرور است
ازان کم میرسد هرجان بدین جشن
که ره بس دور و جانان بس غیور است
طریق تو اگر این جشن خواهی
ز جشن عقل و جان و دل عبور است
اگر آنجا رسی بینی وگرنه
دلت دایم ازین پاسخ نفور است
خردمندا مکن عطار را عیب
اگر زین شوق جانش ناصبور است
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
جانی دارم عاشق و شوریده و مست
آشفته و بی قرار، نه نیست، نه هست
طفلی عجب است جان بی دایهٔ من
خو باز نمیکند ز پستان الست
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
جز تشنگی تو هوسم مینکند
میمیرم و سیرآب کسم می نکند
چه حیله کنم که هرنفس صد دریا
مینوشم و میخورم بسم می نکند
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
نه دل دارم نه چشم ره بین چکنم
درمانده نه دنیی و نه دین چکنم
نه سوی تو راهست و نه سوی دگران
سیلی است بر آتش من مسکین چکنم
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
جسمی است هزار چشمه خون زاده درو
جانی است هزاردرد سر داده درو
یک قطره ی خون است دل بی سرو پای
صد عالم عشق بر هم افتاده درو
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم
خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارمدر زاری و نزاری چون زیر چنگ زارم
زاری مرا تمام است چون زور و زر ندارمروزی گرم بخوانی از بس که شاد گردم
گر ره بود بر آتش بیم خطر ندارمگر پردههای عالم در پیش چشم داری
گر چشم دارم آخر چشم از تو بر ندارمدر پیش بارگاهت از دور بازماندم
کز بیم دور باشت روی گذر ندارمنه نه تو شمع جانی پروانهٔ توام من
زان با تو پر زنم من کز تو خبر ندارمعالم پر است از تو غایب منم ز غفلت
تو حاضری ولیکن من آن نظر ندارمعطار در هوایت پر سوخت از غم تو
پرواز چون نمایم چون هیچ پر ندارم
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
جانا دلم ببردی و جانم بسوختی
گفتم بنالم از تو زبانم بسوختیاول به وصل خویش بسی وعده دادیم
واخر چو شمع در غم آنم بسوختیچون شمع نیم کشته و آورده جان به لب
در انتظار وصل، چنانم بسوختیجانم بسوخت برمن مسکین دلت نسوخت
آخر دلت نسوخت که جانم بسوختیگفتم که از غمان تو آهی بر آورم.
آن آه در درون دهانم بسوختیگفتی که با تو سازم و پیدا شوم تو را
پیدا نیامدی و نهانم بسوختی
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو
قدم در نه اگر هستی طلبکار معانی توگرفتم صد هزاران علم در مویی بدانستی
چو مرگت سایه اندازد سر مویی چه دانی توچو کامت بر نمیآید به ناکامی فرو ده تن
که در زندان ناکامی نیابی کامرانی توبه چیزی زندگی باید که نبود زین جهان لابد
که تا چون زین جهان رفتی بدان زنده بمانی تووگر زنده به دنیا باشی ای غافل در آن عالم
بمانی مرده و هرگز نیابی زندگانی تواگر تو پر و بال دنیی و عقبی بیندازی
خطابت آید از پیشان که هرچ آن جستی آنی توبلی هر دم پیامت آید از حضرت که ای محرم
چو حیلایموتی تو چرا بر خود نخوانی توچو گشتی زین خطاب آگاه جانت را یقین گردد
که سلطان جهانافروز دارالملک جانی توزهی عطار کز بحر معانی چون مدد داری
توانی کرد هر ساعت بسی گوهرفشانی تو
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
گر بمیری در میان زندگی عطاروار
چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
رخنه میجویی خلاص خویشتن
رخنهای جز مرگ ازین زندان که یافت
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
روی زمین گر همه ملک تو شد
در پی تو مرگ چه سود ای غلام
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
همه اسباب عیش هست ولیک
مرگ تیغ از قراب میآردعالمی عیش با اجل هیچ است
این سخن را که تاب میآردای دریغا که گر درنگ کنم
عمر بر من شتاب میآرددر غم مرگ بینمک عطار
از دل خود کباب میآرد
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
خود تو یقین دان که نیرزد ز مرگ
جمله جهان نیم درم ای غلام
عاقبت الامر چو مرگ است راه
عمر تو چه بیش و چه کم ای غلام
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
من این دانم که مویی می ندانم
بجز مرگ آرزویی می ندانم
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
هان ای دل گمراه چه خسبی که درین راه
تو ماندهای و عمر تو از پیش دویده است
اندیشه کن از مرگ که شیران جهان را
از هیبت شمشیر اجل زهره دریده است
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
چون مرگ در رسید مقامات خوف رفت
وز بیم مرگ لرزه بر اعضا دراوفتاد
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
دستگیرت کرده زیر دار مرگ آرند زود
وانگه آنجا کی خزند از چون تویی این کار و بار
نیستی در پنجه مرگ ار ز سنگ و آهنی
گردتر از رستم و روئین تر از اسفندیار
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
هزار بار خم و کوزه کردهاند مرا
هنوز تلخ مزاجم ز مرگ شیرین کار
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
چو مرگ از راه جان آید نه از راه حواس تو
ز خوف مرگ نتوان رست اگر در جوف سندانی
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
عقل در عشق تو سرگردان بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
ذرهای سرگشتگی عشق تو
روز و شب در چرخ سرگردان بماند
چون ندید اندر دو عالم محرمی
آفتاب روی تو پنهان بماند
هر که چوگان سر زلف تو دید
همچو گویی در خم چوگان بماند
پای و سر گم کرد دل تا کار او
چون سر زلف تو بیپایان بماند
هر که یکدم آن لب و دندان بدید
تا ابد انگشت در دندان بماند
هر که جست آب حیات وصل تو
جاودان در ظلمت هجران بماند
ور کسی را وصل دادی بی طلب
دایما در درد بی درمان بماند
ور کسی را با تو یک دم دست داد
عمر او در هر دو عالم آن بماند
حاصل عطار در سودای تو
دیدهای گریان دلی بریان بماند
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
چون تو جانان مني جان بي تو خرم کي شود
چون تو در کس ننگري کس با تو همدم کي شود
گر جمال جانفزاي خويش بنمايي به ما
جان ما گر در فزايد حسن تو کم کي شود
دل ز من بردي و پرسيدي که دل گم کردهاي
اين چنين طراريت با من مسلم کي شود
عهد کردي تا من دلخسته را مرهم کني
چون تو گويي يا کني اين عهد محکم کي شود
چون مرا دلخستگي از آرزوي روي توست
اين چنين دل خستگي زايل به مرهم کي شود
غم از آن دارم که بي تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در در نيايي از دلم غم کي شود
خلوتي ميبايدم با تو زهي کار کمال
ذرهاي همخلوت خورشيد عالم کي شود
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
باده ناخورده مست آمدهايم
عاشق و مي پرست آمدهايم
ساقيا خيز و جام در ده زود
که نه بهر نشست آمدهايم
خيز تا از خودي برون آييم
که به خود پاي بست آمدهايم
چون شکستي نبود جانان را
ما ز بهر شکست آمدهايم
در جهاني که مست هشيار است
هوشياران مست آمدهايم
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
دل ز دستم رفت و جان هم ، بي دل و جان چون كنم
سر عشقم آشكارا گشت پنهان چون كنم
هر كسم گويد كه درماني كن آخر درد را
چون به دردم دايما مشغول درمان چون كنم
چون خروشم بشنود هر بي خبر گويد خموش
ميطپد دل در برم ميسوزدم جان چون كنم
عالمي در دست من ، من همچو مويي در برش
قطرهاي خون است دل ، در زير طوفان چون كنم
در تموزم مانده جان خسته و تن تب زده
وآنگهم گويند براين ره به پايان چون كنم
چون ندارم يك نفس اهليت صف النعال
پيشگه چون جويم و آهنگ پيشان چون كنم
در بن هر موي صد بت بيش ميبينم عيان
در ميان اين همه بت عزم ايمان چون كنم
نه ز ايمانم نشاني نه ز كفرم رونقي
در ميان اين و آن درمانده حيران چون كنم
چون نيامد از وجودم هيچ جمعيت پديد
بيش ازين عطار را از خود پريشان چون كنم
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
نگاری مست و لایعقل چو ماهی
درآمد از در مسجد ، پگاهی
سیه زلف و سیه چشم و سیه دل
سیه گر بود و پوشیده سیاهی
ز هر مویی که اندر زلف او بود
فرو می ریخت کفری و گناهی
درآمد پیش پیر ما به زانو
بدو گفت ای اسیر آب و جاهی
فسردی همچو یخ از زهد کردن
بسوز آخر چو آتش گاه گاهی
چو پیر ما بدید او را برآورد
ز جان آتشین چون آتش ، آهی
ز راه افتاد و روی آورد در کفر
نه رویی ماند در دین و نه راهی
به تاریکی زلف او فرو رفت
به دست آورد از آب خضر ، چاهی
دگر هرگز نشان او ندیدم
که شد در بی نشانی پادشاهی
اگر عطار هم با او برفتی
نیرزیدیش عالم ، برگ کاهی
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
از قوت مستيم ز هستيم خبر نيست
مستم ز مي عشق و چو من مست دگر نيست
در جشن مي عشق که خون جگرم ريخت
نقل من دلسوخته جز خون جگر نيست
مستان ميعشق درين باديه رفتند
من ماندم و از ماندن من نيز اثر نيست
در باديهي عشق نه نقصان نه کمال است
چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نيست
گويند برو تا به درش برگذري بوک
هيهات که گر باد شوم روي گذر نيست
زين پيش دلي بود مرا عاشق و امروز
جز بيخبريم از دل خود هيچ خبر نيست
جانا اگرم در سر کار تو رود جان
از دادن صد جان دگرم بيم خطر نيست
در دامن تو دست کسي ميزند اي دوست
کو در ره سوداي تو با دامن تر نيست
داني که چه خواهم من دلسوخته از تو
خواهم که نخواهم، دگرم هيچ نظر نيست
عطار چنان غرق غمت شد که دلش را
يک دم دل دل نيست زماني سر سر نيست
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم
منم و هزار حسرت که در آرزوی رویت
همه عمر من برفت و بنرفت هیچ کارم
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست
مستم ز می عشق و چو من مست دگر نیستدر جشن می عشق که خون جگرم ریخت
نقل من دلسوخته جز خون جگر نیستمستان میعشق درین بادیه رفتند
من ماندم و از ماندن من نیز اثر نیستدر بادیهی عشق نه نقصان نه کمال است
چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نیستگویند برو تا به درش برگذری بوک
هیهات که گر باد شوم روی گذر نیستزین پیش دلی بود مرا عاشق و امروز
جز بیخبریم از دل خود هیچ خبر نیستجانا اگرم در سر کار تو رود جان
از دادن صد جان دگرم بیم خطر نیستدر دامن تو دست کسی میزند ای دوست
کو در ره سودای تو با دامن تر نیستدانی که چه خواهم من دلسوخته از تو
خواهم که نخواهم، دگرم هیچ نظر نیستعطار چنان غرق غمت شد که دلش را
یک دم دل دل نیست زمانی سر سر نیست
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقات آتشافشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقات قطرهاي
تا قيامت مست و حيران خوشتر است
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
سحرگاهي شدم سوي خرابات
که رندان را کنم دعوت به طاماتعصا اندر کف و سجاده بر دوش
که هستم زاهدي صاحب کراماتخراباتي مرا گفتا که اي شيخ
بگو تا خود چه کار است از مهماتبدو گفتم که کارم توبه ؟ توست
اگر توبه کني يابي مراعاتمرا گفتا برو اي زاهد خشک
که تر گردي ز دردي خراباتاگر يک قطره دردي بر تو ريزم
ز مسجد بازماني وز مناجاتبرو مفروش زهد و خودنمائي
که نه زهدت خرند اينجا نه طاماتکسي را اوفتد بر روي ، اين رنگ
که در کعبه کند بت را مراعاتبگفت اين و يکي دردي به من داد
خرف شد عقلم و رست از خرافاتچو من فاني شدم از جان کهنه
مرا افتاد با جانان ملاقاتچو از فرعون هستي باز رستم
چو موسي ميشدم هر دم به ميقاتچو خود را يافتم بالاي کونين
چو ديدم خويشتن را آن مقاماتبرآمد آفتابي از وجودم
درون من برون شد از سماواتبدو گفتم که اي داننده ؟ راز
بگو تا کي رسم در قرب آن ذاتمرا گفتا که اي مغرور غافل
رسد هرگز کسي هيهات هيهاتبسي بازي ببيني از پس و پيش
ولي آخر فروماني به شهماتهمه ذرات عالم مست عشقند
فرومانده ميان نفي و اثباتدر آن موضع که تابد نور خورشيد
نه موجود و نه معدوم است ذراتچه ميگويي تو اي عطار آخر
که داند اين رموز و اين اشارات
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
عاشق عشق تو شدم از دل و جان که عشق تو
پرده نهفته ميدرد زخم خموش ميزند
گرچه دل خراب من از مي عشق مست شد
ليک صبوح وصل را نعره به هوش ميزند
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
عشق تو تاوان است بر من چون نيم در خورد تو
مرد عشق خود تويي پس من چه تاوان ميکنم
چون دل و جانم به کلي راز عشق تو گرفت
من چرا اين راز را از خلق پنهان ميکنم
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
هر که از ساقي عشق تو چو من باده گرفت
بيخود و بيخرد و بيخبر و حيران شد
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
اي بي نشان محض نشان از که جويمت
گم گشت در تو هر دو جهان از که جويمتتو گم نهاي و گمشدهي تو منم وليک
تا يافت يافت مينتوان از که جويمتدل در فناي وحدت و جان در بقاي صرف
من گمشده درين دو ميان از که جويمتپيدا بسي بجستمت اما نيافتم
اکنون مرا بگو که نهان از که جويمتچون در رهت يقين و گماني همي رود
اي برتر از يقين و گمان از که جويمتدر بحر بي نهايت عشقت چو قطرهاي
گم شد نشان مه به نشان از که جويمتتا بود که بويي از تو بيابد دلم چو جان
بيرون شد از زمان و مکان از که جويمتدر جست و جوي تو دلم از پرده اوفتاد
اي در درون پردهي جان از که جويمتعطار اگرچه يافت به عين يقين تورا
اي بس عيان به عين عيان از که جويمت
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
عاشقي از فرط عشق آشفته بود
بر سر خاکي بزاري خفته بودرفت معشوقش به بالينش فراز
ديد او را خفته وز خود رفته بازرقعهاي بنبشت چست و لايق او
بست آن بر آستين عاشق اوعاشقش از خواب چون بيدار شد
رقعه برخواند و برو خون بار شداين نوشته بود کاي مرد خموش
خيز اگر بازارگاني سيم گوشور تو مرد زاهدي ، شب زنده باش
بندگي کن تا به روز و بنده باشور تو هستي مرد عاشق ، شرمدار
خواب را با ديدهي عاشق چه کارمرد عاشق باد پيمايد به روز
شب همه مهتاب پيمايد ز سوزچون تو نه ايني نه آن ، اي بيفروغ
ميمزن در عشق ما لاف دروغگر بخفتد عاشقي جز در کفن
عاشقش گويم ، ولي بر خويشتنچون تو در عشق از سر جهل آمدي
خواب خوش بادت که نااهل آمدي
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
اي به عالم کرده پيدا راز پنهان مرا
من کيم کز چون تويي بويي رسد جان مراجان و دل پر درد دارم هم تو در من مينگر
چون تو پيدا کردهاي اين راز پنهان مراز آرزوي روي تو در خون گرفتم روي از آنک
نيست جز روي تو درمان چشم گريان مراگرچه از سرپاي کردم چون قلم در راه عشق
پا و سر پيدا نيامد اين بيابان مراگر اميد وصل تو در پي نباشد رهبرم
تا ابد ره درکشد وادي هجران مراچون تو ميداني که درمان من سرگشته چيست
دردم از حد شد چه ميسازي تو درمان مراجان عطار از پريشاني است همچون زلف تو
جمع کن بر روي خود جان پريشان مرا
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
به دريايي در اوفتادم که پايانش نميبينم
به دردي مبتلا گشتم که درمانش نميبينمدر اين دريا يکي در است و ما مشتاق در او
ولي کس کو که در جويد که جويانش نميبينمچه جويم بيش ازين گنجي که سر آن نميدانم
چه پويم بيش ازين راهي که پايانش نميبينمدرين ره کوي مه رويي است خلقي در طلب پويان
وليک اين کوي چون يابم که پيشانش نميبينمبه خون جان من جانان ندانم دست آلايد
که او بس فارغ است از ما سر آنش نميبينمدلا بيزار شو از جان اگر جانان همي خواهي
که هر کو شمع جان جويد غم جانش نميبينمبرو عطار بيرون آي با جانان به جان بازي
که هر کو جان درو بازد پشيمانش نميبينم
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
پير ما از صومعه بگريخت در ميخانه شد
در صف دردي کشان دردي کش و مردانه شدبر بساط نيستي با کمزنان پاکباز
عقل اندر باخت وز لايعقلي ديوانه شددر ميان بيخودان مست دردي نوش کرد
در زبان زاهدان بيخبر افسانه شدآشنايي يافت با چيزي که نتوان داد شرح
وز همه کارث جهان يکبارگي بيگانه شدراست کان خورشيد جانها برقع از رخ بر گرفت
عقل چون خفاش گشت و روح چون پروانه شدچون نشان گم کرد دل از سر او افتاد نيست
جان و دل در بي نشاني با فنا همخانه شدعشق آمد گفت خون تو بخواهم ريختن
دل که اين بشنود حالي از پي شکرانه شدچون دل عطار پر جوش آمد از سوداي عشق
خون به سر بالا گرفت و چشم او پيمانه شد
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
گم شدم در خود چنان کز خويش ناپيدا شدم
شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدمسايه اي بودم ز اول بر زمين افتاده خوار
راست کان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدمز آمدن بس بي نشانم وز شدن بس بي خبر
گوئيا يک دم برآمد کامدم من يا شدمنه ، مپرس از من سخن زيرا که چون پروانه اي
در فروغ شمع روي دوست ناپروا شدمدر ره عشقش قدم در نِه ، اگر با دانشي
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدمچون همه تن ديده مي بايست بود و کور گشت
اين عجايب بين که چون بيناي نابينا شدمخاک بر فرقم اگر يک ذره دارم آگهي
تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدمچون دل عطار بيرون ديدم از هر دو جهان
من ز تأثير دل او بيدل و شيدا شدم
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
سحرگاهی شدم سوی خرابات
که رندان را کنم دعوت به طامات
عصا اندر کف و سجاده بر دوش
که هستم زاهدی صاحب کرامات
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
کردم محاسن خود دستار خوان راهت
تا بو که از ره خود گردی برو فشانی
در چار میخ دنیا مضطر بمانده ام من
گر وارهانی از خود دانم که می توانی
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
ذره ای اندوه تو از هر دو عالم خوش تر است
هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است
کافری شادی است و آن شادی نه از اندوه تو
نی که کار او ز اندوه و ز شادی برتر است
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
آزاد جهان بودم بی داد و ستان بودم
انگشت زنان بودم انگشت گزانم کرد
دل دادم و بد کردم یک درد به صد کردم
وین جرم چو خود کردم با خود چه توانم کرد
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
آتش عشق تو در جان خوش تر اسـت
جان ز عشقت آتش افشان خوش تر اسـت
هر که خورد از جام عشقت قطره ای
تا قیامت مست و حیران خوش تر اسـت
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
تا که روی همچو ماهش دیده ام
ماه بختم در محاق افتاده است
ابروی او جز کمان چرخ نیست
زانکه همچون چرخ طاق افتاده است
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند
چون برسد آفتاب در خط نصف النهار
سر سوی پستی نهد تا که در افتد به بند
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
ندارد درد من درمان دریغا
بماندم بی سر و سامان دریغا
درین حیرت فلک ها نیز دیر است
که می گردند سرگردان دریغا
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
آن است که هرچیز که گویند نه آن است
برتر ز صفات خرد و دانش و عقل است
بیرون ز ضمیر دل و اندیشه جان است
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
دلی کز عشق جانان دردمند است
همو داند که قدر عشق چند است
دلا گر عاشقی از عشق بگذر
که تا مشغول عشقی عشق بند است
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است
دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است
سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق است
شور لب لعلش همه شیرینی جان است
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد
ولی هر قطرهای از وی به صد دریا اثر دارد
ز عقل و جان و دین و دل به کلی بی خبر گردد
کسی کز سر این دریا سر مویی خبر دارد
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
هر چه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو
کی بود مفهوم تو او کو از آن عالی تر است
ای عجب بحری است پنهان لیک چندان آشکار
کز نم او ذره ذره تا ابد موج آور است
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
ای دل اندر عشق غوغا چون کنی
خویش را بیهوده رسوا چون کنی
آنچه کل خلق نتوانست کرد
تو محال اندیش تنها چون کنی
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من
هست دل عاشقت منتظر یک نظر
تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
این جهان و آن جهان و در نهان
آشکارا در نهان ودر عیان
هم عیان و هم نهان پیدا توئی
هم درون گنبد خضرا توئی
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
جان به لب آورده ام تا از لبم جانی دهی
دل ز من بربوده ای باشد که تاوانی دهی
از لبت جانی همی خواهم برای خویش نه
زانکه هم بر تو فشانم گر مرا جانی دهی
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم
هرچه تو نه ای جانا، من ز جمله بیزارم
همچو شمع میسوزم همچو ابر میگریم
همچو بحر میجوشم، تا کجا رسد کارم
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
از بس که دلم نشان تو جست
گم گشت نشان بی نشانان
جان خود که بود که خون نگردد
در عشق جمال چون تو جانان
——✭-✭-✲✲✲✲✲✲✲✲-✭-✭——
منم و گوشه ای و سودایی
تن من جایی و دلم جایی
ای عجب گرچه مانده ام تنها
مانده ام در میان غوغایی
