اشعار خیام | 130 اشعار و رباعیات خیام در موضوعات مختلف
در این نوشته از دلبرانه قصد داریم تعداد 130 اشعار خیام زیبا و دلنشین را برای شما عزیزان درج نماییم.
ممکن است شما جز علاقه مندان به اشعار این شاعر بزرگ ایرانی باشید.
و بخواهید که از اشعار وی برای بیو و یا همچنین درج در کپشن پست و استوری های خورد استفاده کنید.
ما در این نوشته این امکان را فراهم آورده ایم و شما به گلچین زیبایی از اشعار خیام و رباعیات ایشان دسترسی دارید.
امیدواریم که مرود توجه شما عزیزان قرار گیرد.با ما همراه باشید.
با خیام به صورت مختصر آشنا شوید
عُمَر خَیّام نیشابوری که خیامی، خیام نیشابوری و خیامی النّیسابوری هم نامیده شدهاست.
همهچیزدان،فیلسوف، ریاضیدان، ستارهشناس و شاعر رباعیسرای ایرانی در دورهٔ سلجوقی است.
گرچه جایگاه علمی خیام برتر از جایگاه ادبی اوست و لقبش «حجّةالحق» بودهاست.
ولی آوازهٔ وی مدیون نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد.
با وجود آنکه رباعیات خیام به بیشترِ زبانهای زنده برگردان شده.
آوازهٔ وی در غرب بیشتر مدیون ترجمهٔ ادوارد فیتزجرالد از رباعیات او به زبان انگلیسی است.
اشعار خیام | 130 اشعار و رباعیات خیام در موضوعات مختلف
امروز ترا دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
در کـارگـه کـوزه گـری بــودم دوش
دیـدم دو هزار کـوزه گـويا و خـموش
هــر يک به زبان حــال با مـن گفتند
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
هنگام سفيده دم خروس سحري
داني كه چرا كند همي نوحه گري
يعني كه نمودند در آئينه صبح
كز عمردمي گذشت و تو بي خبري
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
اين كوزه چو من عاشق زاري بوده ست
در بند سرزلف نگار ي بوده ست
وين دسته كه در گردن او مي بيني
دستيست كه در گردن ياري بوده ست
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد
من مینگرم ز مبتدی تا استاد
عجز است به دست هر که از مادر زاد
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
بیشتر بخوانید >> اشعار مولانا
کم کن طمع از جهان و میزی خرسند
از نیک و بد زمانه بگسل پیوند
می در کف و زلف دلبری گیر که زود
هم بگذرد و نماند این روزی چند
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
گرچه غم و رنج من درازی دارد
عیش و طرب تو سرفرازی دارد
بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک
در پرده هزار گونه بازی دارد
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه سودای جهان
عمرست چنان کش گذرانی گذرد
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ایدل چو زمانه میکند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زآن روی که هست کس نمیداند گفت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
این کهنه رباط را که عالم نام است
و آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمیست که وامانده صد جمشید است
قصریست که تکیهگاه صد بهرام است
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
تا چند اسير عقل هر روزه شويم
در دهر چه صد ساله چه يکروزه شويم
در ده تو بکاسه مي از آن پيش که ما
در کارگه کوزهگران کوزه شويم
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ايدل تو به اسرار معـما نرسي
در نکـتـه زيرکان دانا نرسي
اينجا به مي لعل بهشتي مي ساز
کانجا که بهشت است رسي يا نرسي
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
از آمدن بـهار و از رفـتـن دي
اوراق وجود ما همي گردد طي
مي خورد مخور اندوه که فرمود حکيم
غمهاي جهان چو زهر و ترياقش مي
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
آن قـصر کـه با چرخ هميزد پهـلو
بر درگـه آن شـهان نـهادندي رو
ديديم کـه بر کنگرهاش فاختـهاي
بنشستـه همي گفت که کوکوکوکو
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
از کوزهگري کوزه خريدم باري
آن کوزه سخن گفـت ز هر اسراري
شاهي بودم کـه جام زرينـم بود
اکـنون شدهام کوزه هر خـماري
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
بیشتر بخوانید >> شعر در مورد زندگی
مي خوردن و شاد بودن آيين منست
فارغ بودن ز كفر و دين دين منست
گفتم به عروس دهر كابين تو چيست
گفتا دل خرم تو كابين منست
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
با تو به خرابات اگر گویم راز
به زانکه به محراب کنم بی تو نماز
ای اول و ای آخر خلقان همه تو
خواهی تو مرا بسوز و خواهی بنواز
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچارهتر است
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با لاله رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
اي دل تـو بـــه ادراک معــــما نــــرسي
در نکتــــــه بــــــه زيرکان دانا نرسي
اينجــا بـــه مِي و جــام بهشتي ميساز
کانجـــا که بهشت است رســـي يا نـرسي
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
آنــان که ز پيش رفتــه اند اي سـاقي
در خاک غـــرور خفتــــه اند اي ساقي
رو باده خــــور و حقـيقت از من بشنـو
باد است هر آن چه گفـتـه اند اي ساقـي
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
پيــــــري ديــدم به خانه خماري
گفتـــم نکني ز رفتــــــگان اخباري
گفتا مي خــــور که همچو ما بسياري
رفتنــــد و کسي باز نيامـــد باري
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
در گـــوش دلــم گفت فلــک پنهــــاني
حکمي که قضــــا بــــود ز من مـــي داني ؟
در گـــردش خــــود اگر مـــــرا دست بدي
خــــــــود را برهاندمي ز سرگـــــرداني
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
از مـن رمقي ، به سعي سـاقي ، مانده است
وز صحبــــت خلـــق ، بيوفايي مانده است
از بـاده دوشــــين ، قــــدحي بـيش نــمـاند
از عمـــر نـــــدانم که چه باقي مانده است
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
جــز راه قـلـنـدران مـیخـانه مـپوی
جز باده و جز سماع و جز یار مجوی
بر کف قدح باده و بر دوش سبوی
می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
در دل نتوان درخت اندوه نشاند
همواره کتاب خرمي بايد خواند
مي بايد خورد و کام دل بايد راند
پيداست که چند در جهان بايد ماند
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
امروز که نوبت جواني من است
مي نوشم که از آنکه کامراني من است
عيبم مکنيد . گرچه تلخ است خوش است
تلخ است ، از آنکه زندگاني من است
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ز آن مي که حيات جاودانيست بخور
سرمايه لذت جواني است بخور
سوزنده چو آتش است ليکن غم را
سازنده چو آب زندگاني است بخور
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
بیشتر بخوانید >> گلچین اشعار شاعران ایران و جهان
برخيز و بيا بتا براي دل ما
حل کن به جمال خويشتن مشکل ما
يک کوزه شراب تا بهم نوش کنيم
زان پيش که کوزهها کنند از گل ما
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
لب بر لب کوزه بردم از غايت آز
تا زو طلبم واسطه عمر دراز
لب بر لب من نهاد و مي گفت به راز
مي خور که بدين جهان نمي آيي باز
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
تو خالقي و مرا چنين ساخته اي
هستم به مي و ترانه دلباخته اي
چون روز ازل مرا چنين ساخته اي
پس در دوزخم چــرا انداخته اي
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
دست چو مني که جام ساغر گيرد
به زان که کفم دفتر و منبر گيرد
تو زاهد خشکه اي و من عاشق تر
آتش نشنيده ام که در تر گيرد
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
دوران جهان بي مي و ساقي هيچ است
بيزمزمـه نــــاي عــــــــراقي هيـچ است
هر چنــــد در احــــــوال جــهان مي نگرم
حاصل، همه عشرت است و باقي هيچ است
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
می خوردن و گرد نيکوان گرديدن
به زان که به رزق زاهدي ورزيدن
گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود
پس روي بهشت کس نخواهد ديدن
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
گويند هر آنکسان که با پرهيزند
زان سان که بميرند همان برخيزند
ما با مي و معشوقه از آنيم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگيزند
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
زان کوزه مي که نيست در وي ضرري
پر کن قدحي بخور به من ده دگري
زان پيش تر اي پسر که در رهگذري
خاک من و تو کوزه کند کوزه گري
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
از درس و علوم جمله بگريزي به
و اندر سر زلف دلبر آويـزي به
زان پيش که روزگار خونت ريزد
تو خون انگور در پياله ريزي به
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
آبادي ميخانه ز مي خوردن ماست
خون دو هزار توبه بر گردن ماست
گر من نکنم گناه رحمت چه کند
آرايش رحمت از گنه کردن ماست
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
برخيز دلا که چنگ بر چنگ زنيم
مي نوش کنيم و نام بر ننگ زنيم
سجاده به يک پياله مي بفروشيم
اين شيشه نام وننگ بر سنگ زنيم
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
برجه برجه ز جاي خود اي ساقي
درده درده شراب ناب اي ساقي
زان پيش که از کاسه سر کوزه کنند
از کوزه به کاسه کن شراب اي ساقي
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
تا زهره و مه در آسمان گـشت پديد
بـهتر ز مي ناب کـسي هـيچ نديد
من در عجبم ز مي فروشان کايشان
زين به که فروشند چه خواهند خريد
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
بنگر به جهان چه طرف بر بستم ؟ هيچ
وز حاصل عمر چيست در دستم ؟ هيچ
شمع طربم ولي چو بنشستم ، هيچ
من جام جمم ولي چو بشكستم ، هيچ
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
بیشتر بخوانید >> پروفایل اشعار فاضل نظری
گوينـــد کســـان بهشت بـا حــــــــــور خــوش است
مــن مي گويـــــــــم کــه آب انگــــــور خــوش است
ايـــن نقـــــــد بگيــــــر و دست از آن نسيـــه بـــــدار
کـــــــآواز دهـــــــــل شنيــــــدن از دور خــوش است
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی بادهٔ گلرنگ نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
آورد به اِضطرارم اوّل به وجود
جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اِکراه و ندانیم چه بود
زین آمدن و بودن و رفتن مقصود
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمدهای
خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
هرچند که رنگ و روی زیباست مرا،
چون لاله رخ و چو سَرْو بالاست مرا،
معلوم نشد که در طَرَبخانهٔ خاک
نقّاشِ ازل بهرِ چه آراست مرا؟
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
اسرار اَزَل را نه تو دانی و نه من
وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتوگوی من و تو
چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
اَجرام که ساکنان این ایواناند
اسبابِ تَرَدُّدِ خردمنداناند
هان تا سرِ رشتهٔ خِرَد گُم نکنی
کانان که مُدَبّرند سرگرداناند
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
دوری که در [او] آمدن و رفتنِ ماست
او را نه نهایت، نه بدایت پیداست
کس مینزند دمی درین معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
جامی ست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
بین کوزه گر دهر که این جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
زان کوزه ی می که نیست در وی ضرری
پر کن قدحی بخور بمن ده دگری
زآن پیشتر ای صنم که در رهگذری
خاک من و تو کوزه کند کوزه گری
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
بیشتر بخوانید >> گلچین بهترین اشعار فاضل نظری
ای دیده اگر کور نه ای گور ببین
وین عالم پر فتنه و پر شور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گلند
روهای چو مه در دهن مور ببین
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ابریق می مرا شکستی ربّی
بر من در عیش را ببستی ربّی
من می خورم و تو میکنی بد مستی؟
خاکم به دهن! مگر که مستی ربّی؟
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
از کوزه گری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرّنم بود
اکنون شده ام کوزه ی هر خمّاری
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه ی زمزمی وگر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره ی گل لگد همی زد بسیار
وآن گل به زبان حال با او میگفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
تا چند اسیر عقل یکروزه شویم؟
در دهر چه یکروزه چه صد روزه شویم
درده تو به کاسه می از آن پیش که ما
در کارگه کوزه گران کوزه شویم
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
گر شاخ قضا ز بیخ بختت رسته ست
ور بر تن تو عمر لباسی چست است
در خیمه ی تن که سایبانیست ترا
هان تکیه مکن که چار میخش سست است
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
از رنج کشیدن آدمی حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سایه ات ماند به جای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
یک جام شراب صد دل و دین ارزد
یک جرعه ی می مملکت چین ارزد
جز باده ی لعل نیست در روی زمین
تلخی که هزار جان شیرین ارزد
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
بیشتر بخوانید >> عکس پروفایل اشعار مولانا
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
تا چند کنی بر گل مردم خواری
انگشت فریدون و کف کیخسرو
بر چرخ نهاده ای چه میپنداری
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که: نمودند در آیینه ی صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
سرمست بدم چو کردم این کلاشی
با من به زبان حال خود گفت سبو
من چون تو بدم تو نیز چون من باشی
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه؟
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه؟
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم برآرم یا نه؟
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم
آیا تو چنان که مینمایی هستی؟
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
از آمدن بهار و از رفتن دی
اوراق وجودت همی گردد طی
می خور مخور اندوه که گفته ست حکیم
زهر است غم جهان و تریاقش می
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو
وآنگه ز برای خشت گور دگران
در کالبدی کشند خاک من و تو
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
از آمدن و رفتن ما سودی کو
وز تار امیدوار ما پودی کو
چندین سر و پای نازنینان جهان
میسوزد و دود میشود دودی کو
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
بیشتر بخوانید >> شعر عاشقانه
ناکرده گنه در جهان کیست بگو
آنکس که گنه نکرد چون زیست؟ بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست؟ بگو
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
آن کاخ که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره اش فاخته ئئ
بنشسته همی گفت کو؟ کو؟ کو؟ کو؟
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
قومی متحیرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر نه اسلام نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان که را بود زهره چنین؟
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که از این دیر فنا درگذریم
با هفت هزار سالگان سر به سریم
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
یک روز ز بند عالم آزاد نیم
یک دم زدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
برخیز ومخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به زآن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است
کآلوده به پالوده ی هر خس بودن
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
از جرم گل سیاه تا اوج زحل
کردم همه مشکلات کلی را حل
بگشادم بندهای مشکل به حیل
هر بند گشاده شد مگر بند اجل
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
بیشتر بخوانید >> اشعار سهراب سپهری
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید؟
از خاک بر آمدیم و در خاک شدیم
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ای مفتی شهر از تو پر کار تریم
با این همه مستی از تو هشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
بوی قدح از غذای مریم خوشتر
آه سحری ز سینه ی خمّاری
از ناله ی بوسعید و ادهم خوشتر
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
گر باده خوری تو با خردمندان خور
یا با صنمی لاله رخی خندان خور
بسیار مخور ورد مکن فاش مساز
اندک خور و گاه گاه خور و پنهان خور
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
گویند هر آن کسان که با پرهیزند
زان سان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوق از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زان پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
هم دانه ی امید به خرمن ماند
هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا به جویی
با دوست بخور ورنه بدشمن ماند
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
این قافله ی عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب میگذرد
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
افسوس که نامه ی جوانی طی شد
وان تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
فریاد ندانم که کی امد کی شد؟
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
من هیچ ندانم که مرا انکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی و لب کشت
این هر سه مرا نقد و تورا نسیه بهشت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
بیشتر بخوانید >> اشعار عاشقانه زیبا در مورد باران
چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام و باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزهها کنند از گل ما
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
چون عهده نمیشود کسی فردا را
حالی خوش کن تو این دل شیدا را
می نوش بماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
قرآن که مهین کلام خوانند آن را
گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
کاندر همه جا مدام خوانند آن را
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آن را
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده ارغوان نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بیکار است
میخور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
امروز ترا دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمدهای
خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
بیدادگری شیوه دیرینه تست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه تست
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
ایدل چو زمانه میکند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق نسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
ز آنروی که هست کس نمیداند گفت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند سر زلف نگاری بودهست
این دسته که بر گردن او میبینی
دستیست که برگردن یاری بودهست
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
این کوزه که آبخواره مزدوری است
از دیده شاهست و دل دستوری است
هر کاسه می که بر کف مخموری است
از عارض مستی و لب مستوری است
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
این کهنه رباط را که عالم نام است
و آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمیست که وامانده صد جمشید است
قصریست که تکیهگاه صد بهرام است
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
این یکد و سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب بجویبار و چون باد بدشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزیکه نیامدهست و روزیکه گذشت
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
◆◆◆◆✽✽•°°••°°•✽✽◆◆◆◆
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشمنگاری بوده است
مطالب مرتبط بیشتر را بخوانید

خیلی عالی بود ممنون ازسایت خوبتون روحش شاددد استادبه تمام معنا حضرت خیام