بیش از 50 عکس استوری و متن شهادت حضرت علی اصغر (ع) با کیفیت عالی و سایز مناسب
در این نوشته از دلبرانه می خواهیم تعداد زیادی عکس استوری شهادت حضرت علی اصغر (ع) همراه متن های زیبا خدمت شما ارائه نماییم
چنانچه قصد دارید به مناسبت شهادت شش ماهه اباعبدالله (ع) مطلبی را در فضای مجازی منتشر نمایید پیشنهاد می کنیم تا انتها با ما همراه باشید
در ادامه مجموعه ای از تصاویر و عکس نوشته های با کیفیت همراه اشعار و متن های زیبا برای شما آماده و جمع آوری کرده ایم
بیش از 50 عکس استوری و متن شهادت حضرت علی اصغر (ع) با کیفیت عالی و سایز مناسب

نان تازه با کباب ای کاش بود
نقل و شیرینی گلاب ای کاش بود
لااقل این ها نه یک لیوان آب
هدیه من بر رباب (س) ای کاش بود

طفل خود را طرف لشکر نامرد گرفت
حرمله خیر نبینی جگرم زخم گرفت

هی تِلظّی نکن ای ماهی افتاده ز آب
بیقراری نکن ای طفل درآغوشِ رباب
حرمله آمده تامزد رسالت بدهد
به سفیدی گلوی تو شهادت بدهد

صدای ناله ای چون نی لبک داشت
لب خشکش ز بی شیری ترک داشت
اگر عرش خدا خونش نمیدید
به ظلم حرمله افلاک شک داشت

نه از تیغ و نه از خنجر بخوانید
مصیبت نامه ای دیگر بخوانید
از آن گهواره و تیر سه شعبه
ز حلق پارهء اصغر بخوانید

باکه گویم که علی اصغر من زیبابود
خنده اش روشنی چشم ودل بابابود
باورم نیست که این پیکر فرزند من است
تیر در حنجره کو

ز داغ اصغر و خون هر دو فریاد
که هرچه اشک ببارد زو کنم یاد
بتابد شمس سرخ از حلق اصغر
ز نورش خصم دشمن گشته بر باد

گل غنچه ای از سلاله حیدر بود
افسوس که مثل غنچه ای پرپر بود
آن ظهر عطشناک چه غوغایی کرد
آن مرد که نـام اطهرش اصغر بود

ای تیر کجا چنین شتابان آرام
قدری به کمان بگیر دندان آرام
ای تیر به حرف حرمله گوش مکن
برگرد مرو تو را به قرآن آرام

امسال محرم انگار فرق میکند
گویی حسین تازه سر جدا شدست
داغ دلم تازه است یا حسین
داغ علی اصغرت با تو چه میکند

در کرب و بلا ظلم و ستم حکمِ روا شد
خون بر دلِ زهرا و علی شیرِ خدا شد
تیر سه سر و پُر شده از زهر شرر بار
آن قسمت حلقوم علی اصغر ما شد

علی جان ای گل سرخ و سپیدم
ببین مادر ز داغ تو خمیدم
نمی گردد هنوز هم باور من
که من رأس تو را بر نیزه دیدم

طفل نخورده آب کمی در حرم بخواب
لالا گلم، عزیز دلم، اصغرم بخواب
شرمنده ام که شیر ندارم، به سینه ام
ناخن مکش تو خاک مکن بر سرم بخواب

کاش این قبر تو گم باشد و پیدا نشود
اگرم شد سر نبش قبر بلوا نشود
از تو گهواره ای مانده ببرندش غارت
ولی ای کاش سر راس تو دعوا نشود

اصغرم خوابه یا که سیرابه
قلبِ آقایم از چه بی تابه
پشت خیمه ها اصغرم تنها
ای شه گل ها هرگز نخوابه

شاید که تیر سینه من را هدف گرفت
از چه گلوی تو به سه شعبه سپر شده؟
این ساقه لطیف که با بوسه می شکست
حالا دو نیم از لب تیز تبر شده

الا گلم، ببین که شبیه تو تشنه ام
آتش مزن به جان من ای مادرم، بخواب
من خواب دیده ام که سرت روی نیزه بود
خواب و خیال بود نشد باورم بخواب

از دل بکشم من آه شبگیر علی
با داغ تو از جهان شدم سیر علی
تیری که ز پا نشاند علمدارم را
با حلق تو کرده کار شمشیر علی

پیر همه بود اگرچه او کودک بود
صبرش ز غریبی پدر اندک بود
می کرد به نی اشاره می گفت رباب
ای کاش سر نیزه کمی کوچک بود

همراه بابایی هم قد سقایی
طفل شهید من مابین مردایی
سر بچم روی نیزه سر باباش روبروشه
الهی مادر بمیره سر نیزه تو گلوشه
گریه کم کن برام علی لای لای آی بالام علی لای لای

در کرب و بلا ظلم و ستم حکمِ روا شد
خون بر دلِ زهرا و علی شیرِ خدا شد
تیر سه سر و پُر شده از زهر شرر بار
آن قسمت حلقوم علی اصغر ما شد

غنچۀ شش ماهه ای که بار ندارد
چیدنش آن قدَر افتخار ندارد
زود خزان شد گلی که در همه عمرش
تجربۀ دیدن بهار ندارد

ای علی اصغر چشم خود وا کن
حالت مادر را تماشا کن
من به داغ تو سوزم وسازم
خیز ودرد ما را مداوا کن

تو تشنه میروی و زمان سفر شده
یا روزهای تیره تر از شب سحر شده
گرم بیان خواهش خشک لبت شدم
دیدم لبت ز خون گلوی تو تر شده

کسی چون من گل پرپر نبیند
گلوی پاره اصغر نبیند
بدست خویش کندم قبر او را
که این قنداقه را مادر نبیند

گوش تا گوش گلو را با سه شعبه می درد
می کند شرمنده بابا را پسر را می زند
خون مظلومی اصغر می رود بالا و عرش
بر سر و صورت شبیه سینه زن ها می زند

می خواستم بزرگ شوی محشری شوی
تا چند سال بعد علی اکبری شویم
ی خواستم که قد بکشی مثل دیگران
شاید عصای پیری یک مادری شوی

طفل عطشان مرا خنده به رویش مزنید
تیرِ زهرین شده را زیر گلویش مزنید
اصغرم تشنه و بی تاب شده در بغلم
طفل بی تاب مرا ضربه به سویش مزنید
ای خدا بی خبران دل نگران است رباب
تیر بر حنجره طفل نگویش مزنید

معراج تو از تو تا حسین است
در خون تو نقش «یا حسین» است
تنها تو شوی به دست من دفن
تشییع تو نیز با حسین است
آن روز که روز حشر کبراست
قنداقه تو به دست زهراست

کوچهها تیره دشتها خون شد
آبها رنگ بی نهایت شد
آسمان و زمین به هم پیچید
ناگهان موسم قیامت شد

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد
پدرش چیز زیادی که نمیخواست فرات
یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد

شهید شیرخواره ام به روی شانه می برم
گرفته شعلۀ غمش به دل زبانه می برم
گهی به روی سینه ام گهی به روی دست خود
شهید کوچک خدا چه عاشقانه می برم

بنویسید رباب است و غمی همواره
همه زندگی اوست همین مه پاره
بنویسید رُباب از جگرش گفت حسین
با اذانی که به گوش پسرش گفت حسین

دستان کوچک اصغر، ناله نمیخواست…
او فقط آب میخواست و چشمی که بفهمد عطش، چقدر تلخ است.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
اصغرِ شش ماهه، مظلومترین شهید کربلا…
پیکر بیجانش بر دستان پدری ماند که حتی برای دفنش، خاکی نبود.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
لب تشنه آمدی و رفتی…
لبیک گفتی بیآنکه سخن بگویی؛ چه خوش لبیکی بود در گهوارهی عطش.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
وقتی تیر سه شعبه آمد، گمان میکرد به قلب حسین خواهد خورد…
اما قلب حسین، در آغوشش بود؛ نامش علیاصغر بود.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
زمین لرزید، آسمان گریست، و کربلا سکوت کرد؛
وقتی اصغر به جای پاسخ، با قطرهخونی کوچک، با دنیا وداع کرد.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
بهترین خطبهی حسین، در کربلا
همان لحظهای بود که خون علیاصغر را به آسمان پاشید…
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
نه گریه کرد، نه فریاد زد، نه حتی لرزید…
اصغر، سرباز کوچکِ عشق، فقط تشنه بود.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
ای تیر، چه کردی؟
با دل مادری سوخته، با لبان خشکی که حتی برای وداع، لبخند نداشت؟
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
اصغر را نَشانه رفتند،
اما نشانه، قلب تمام تاریخ بود…
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
پدرش، نامش را گذاشت علی،
تا بگوید شجاعت، سن نمیشناسد.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
در گهوارهات غنچهی سرخی شکفت،
که نهال عشق را آبیاری کرد با خون…
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
لب تشنه بود و بیصدا پر کشید،
بهشت را با یک نگاه خرید…
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
تیر آمد و قلب حسین پاره شد،
آسمان از شرمش آواره شد…
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
اصغر، گل نازِ گلزار عشق،
شهادت تو، بلندترین فریاد مظلومیت است.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
در دل گهواره، خواب تشنهای دیدم،
که با لبخندی آرام، دنیا را وداع گفت.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
صدای اصغر، از سکوت هم دردناکتر بود؛
نه لب میجنباند، نه گریه میکرد…
فقط به لبهای خشک حسین خیره شده بود…
و ناگهان، آسمان صدای تیر را شنید.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
مادرش نگاهش کرد…
کودکش را، خونین در آغوش حسین دید…
با چشمانی که نه اشک داشت، نه صدا…
فقط سوخت.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
ای اصغر! ای ماهِ نیمهشبِ کربلا!
تو رفتی، بیآنکه بخندی…
بیآنکه راه بروی…
اما بلندترین قدم را بهسوی بهشت برداشتی.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
کوچک بودی و زمین برایت تنگ…
در آغوش حسین، آسمانی شدی…
تیر آمد، و دل همه را شکافت…
و نام تو، ماند تا ابد، در دلهای عاشق.
❛━━━━━━━ ••• ━━━━━━━❜
ز گهواره تا آغوشِ خاک،
فاصلهات یک نفس بود…
نفسی که با لبان عطشناک،
و چشمانی که قصهی تمام مظلومیت بودند، خاموش شد.