گلچین اشعار شاعران ایران و جهان | اشعاری از 24 شاعر برجسته

در این نوشته از بخش اشعار پرتال دلبرانه قصد داریم گلچین اشعار شاعران ایران و جهان را برای شما درج نماییم.

با توجه به اینکه مرد م ایران عزیز علاقه زیادی به ادبیات و شعر دارند از همین رو  بهترین اشعار شاعران ایران و جهان را برای شما جمع آوری کرده ایم.

شما می توانید از این اشعار برای پست های اینستاگرامی خود و یا استوری شبکه های اجتماعی اشتفاده کنید.

امیدواریم مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.با ما همراه باشید…

گلچین اشعار شاعران ایران و جهان | اشعاری از 24 شاعر برجسته

اشعار-شاعران-ایران-و-جهان

عـــــزیــزان مـــوســـم جوش بهــاره
چمن پر سبزه صحرا لاله زاره
دمی فرصت غنیمت دان درین فصل
که دنیـــــای دنی بی اعتباره 【بابا طاهر】

◆◇◇◇◆
دلا خوبـــان دل خونیــــن پســـندند
دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست
گروهــــی آن گروهی این پســـندند 【بابا طاهر】

◆◇◇◇◆

جدا از رویت ای ماه دل افروز
نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصــالت گر مـرا گردد میســر
هـــمه روزم شـــود چون عید نوروز 【بابا طاهر】

◆◇◇◇◆

یــکی درد و یــکی درمان پســـندد
یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پســندم آنچه را جانان پسـندد 【بابا طاهر】

◆◇◇◇◆

هر آنکس مال و جاهش بیشتر بی
دلــش از درد دنــیا ریشــــتر بی
اگر بر سر نهی چون خســروان تاج
به شیرین جانت آخر نیشتر بی 【بابا طاهر】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار برتولت برشت

می گویند:زمانی که داری، بخور، بنوش و شادباش.
اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم
هنگامی که می دانم
آن چه را که خوردنی است
از دست گرسنه ای ربوده ام
و تشنه ای به لیوان آب من محتاج است 【برتولت برشت】

◆◇◇◇◆

پسرم می پرسد :
چرا باید ریاضی بخوانم ؟
دلم می خواهد بگویم لازم نیست
بی خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان
بیش از یک تکه است…. 【برتولت برشت】

◆◇◇◇◆

آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد
آقای نخست وزیر دود نمی کشد
آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد
ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند

کاش گفته می شد :
آقای نخست وزیر مست است
آقای نخست وزیر دودی است
اما حتی یک فقیر میان مردم نیست. 【برتولت برشت】

◆◇◇◇◆

تو میگویی: مدت دراز امیدوار بودم.دیگر نمی توانم
امیدوار باشم

به چه دل بسته ای؟
به اینکه جنگ،آسان است؟
این سخن مقبول نیست
روزگار ما از آنچه می انگاشتی بدتر است
روزگار ما چنین است:
اگر ما کاری را مردانه انجام ندهیم معدومیم.
اگر نتوانیم کاری کنیم که هیچ کس از ما انتظار ندارد
از دست رفته ایم
دشمنان منتظرند
تا خسته شویم
هنگامی که نبرد در شدیدترین مرحله است
و جنگجویان در خسته ترین حال
جنگجویانی که خسته ترند
شکست خوردگان صحنه ی نبردند【برتولت برشت】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار پروین اعتصامی

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست【پروین اعتصامی 】

◆◇◇◇◆

شنیده اید که آسایش بزرگان چیست
برای خاطر بیچارگان نیاسودن
به کاخ دهر که آلایش است بنیادش
مقیم گشتن و دامان خون نیالودن
همی ز عادت و کردار زشت کم کردن
هماره بر صفت و خوی نیک افزودن
ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن
برای خدمت تن روح را نفرسودن
رهی که گمرهیش در پی است نسپردن
دری که فتنه اش اندر پس است نگشودن【پروین اعتصامی 】

◆◇◇◇◆

اشعار پروین اعتصامی

نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی
تر توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
ببید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن
پردن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است【پروین اعتصامی 】

◆◇◇◇◆

تا به کی جان کندن اندر آفتاب؟ ای رنجبر!
ريختن از بهر نان از چهره آب، ای رنجبر!
زين همه خواری که بينی زآفتاب و خاک و باد
چيست مزدت جز نکوهش با عتاب؟ ای رنجبر!
از حقوق پای‌مال خويشتن کن پرسشی
چند می‌ترسی ز هر خان و جناب؟ ای رنجبر!
جمله آنان را که چون زالو مکندت، خون بريز
وندر آن خون دست و پايی کن خضاب، ای رنجبر!
ديو آز و خودپرستی را بگير و حبس کن
تا شود چهر حقيقت بی‌حجاب، ای رنجبر!
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا می‌دهد
که دهد عرض فقيران را جواب؟ ای رنجبر!…【پروین اعتصامی 】

◆◇◇◇◆

در دست بانوئی به نخی گفت سوزنی
کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه میکنی
ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای
هر جا که می رسیم تو با ما چه میکنی
خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم
بنگر به روز تجربه تنها چی میکنی【پروین اعتصامی 】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار حافظ

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تـار است و ره وادی ایمـــن در پیش
آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست
هــر کــــه آمـــد به جهان نقش خرابـــــی دارد
در خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاست
آن کــــس است اهـــل بشارت کــــــه اشارت داند
نکــــته‌ها هست بســـی محـــرم اســـرار کــجاست
هـــــر ســــر مـــوی مــــرا بـا تـــو هـــزاران کــــار است
مـــا کـــجاییـــم و مـــلامـــت گـــر بـــی‌کـــار کـــجاست… 【حافظ 】

◆◇◇◇◆

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خـــون خوری گـــر طلب روزی ننهــاده کـــنی
آخــرالامـــر گــــل کــوزه گـــران خواهــی شــــد
حالیـــا فکـــر سبــو کـــن کـــــه پـر از بـاده کنـــی
گـــــر از آن آدمیــانی کـــــه بهشتت هوس است
عیـــش با آدمـــی ای چنــــد پـری زاده کنــــی
تکیــــه بر جای بزرگان نتوان زد به گــــــزاف
مگر اسباب بزرگـی همه آماده کــنی…【حافظ 】

◆◇◇◇◆

راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست
آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست…【حافظ 】

◆◇◇◇◆

هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد
خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد
حــدیث دوست نگــویم مگر به حضــرت دوست
کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد…【حافظ 】

◆◇◇◇◆

گفتــم ای سلطـــان خوبان رحـم کــــن بر این غـــریب
گفت در دنبال دل ره گــــم کـــند مسکـــــین غریب
گفتمــش مگـــذر زمانی گـفت معـــذورم بــــدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب…【حافظ】

★بیشتر بخوانید >> شعر عاشقانه حافظ

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار حسین پناهی

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند
و اندكي سكوت… 【حسین پناهی】

◆◇◇◇◆

درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم …【حسین پناهی】

◆◇◇◇◆

کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟…【حسین پناهی】

◆◇◇◇◆

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟【حسین پناهی】

◆◇◇◇◆

نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !【حسین پناهی】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار معيني كرمانشاهي

نــــــدارم چشــــــم من، تاب نگــــاه صحـــنه سازيهــــا
من يكـرنگ بيزارم، از اين نيـــرنگ بازيها
زرنگـــي، نارفيقــــــا! نيست اين، چون باز شد دستت
رفيقــان را زپا افكـــندن و گـــردن فرازيها
تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري
بنــــازم هــــمت والاي بـاز و بي نيازيها
به ميـــــداني كـــــه مـي بنـــدد پاي شهســـــواران را
تو طفل هرزه پو، بايد كني اين تركتازيها
تو ظاهــــرساز و من حقگـــو، ندارد غيــر از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها【معيني كرمانشاهي】

◆◇◇◇◆

مـن كـه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا
منكــــه بيــــزارم ز كــــارگــل ، چه تزويري مرا
منكه سيرابم چنين از چشمه ي جوشان عشق
خلق اگــــر با مــن نمي جوشد ، چـه تاثيري مرا
منكـــه با چشــــم حقارت عالمي را بنگــــــرم
سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثيري مرا…【معيني كرمانشاهي】

◆◇◇◇◆

ســــايـــه بي ادبـــــي خيمـــــــــه چو زد بر سـر مـــــا
خــارهــــا رســـت ز گــــلـــــزار ادب پـــــــــرور مــــــا
دلــــقكان تكـــــيه چــــــو بر مسند ساقي بزدند
پــــر شـــــد از بـاده آلـوده به سم ساغر مــا
بسكه با صورت حق سيرت باطل ديديم
جلوه نور خدا هم نشود باور مـا…【معيني كرمانشاهي】

◆◇◇◇◆

بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامــــه پاکـــی دگــر وپاکی دامان دگر است
کــــس ندیدیم کـــــه انکــــار کــــــــند وجدان را
حــــرف وجــــــدان دگـــر و گوهر وجدان دگـر است
کــــس دهـــان را به ثناگـــــویی شیــــطان نگــشود
نفــــی شیطان دگــــر و طاعت شیـــــطان دگــــر است
کـــس نگــــفته است ونگـــــوید کــــــه دد ودیــــو شویــــد
نقــــش انســـــان دگــــــر ومعنــــــی انســــان دگـر است
کــــس نیامـــــد کــــــه ستایــــد ستــــم وتفرقــــــــه را
سخـــن از عـــدل دگـــــــر ، قصه احسان دگــر است
هــــــرکـــــــه دیدم بخدمت کــــمری بست بعهــــد
مــــرد پیمان دگــــــر وبستـــــن پیمان دگر است
هــــرکــــه دیدیــــم بحفظ گـــــله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است…【معيني كرمانشاهي】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار رودکی

گر بر سر نفس خود امیری، مردی
بر کور و کر، ار نکته نگیری، مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری، مردی【رودکی】

◆◇◇◇◆

نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود
حال من از اقبال تو فرخنده شود
وز غیر تو هر جا سخن آید به میان
خاطر به زار غم پراگنده شود【رودکی】

◆◇◇◇◆

با داده قناعت کن و با داد بزی
در بند تکلف مشو، آزاد بزی
در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور
در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی【رودکی】

◆◇◇◇◆

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم
این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل【رودکی】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار رهی معیری

تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت
عـاشقی ها از دلـم دیوانگی هـا از سرم
شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد
آتـشــی جــاویــــد باشـــد در دل خاکـستـــــرم
سـرکـشـــی آمــوخت بخت از یـار یـا آمــوخت یار
شـیـــــوه بــازیــگـــــــری از طــالـــــــع بــازیـگــــــرم؟
خــاطـــرم را الفتـــی بـا اهـل عالـــم نیســت نیســت
کــــز جهــــانی دیـگــــرنــد و از جهـــانــــی دیـگــــرم. . .【رهی معیری】

◆◇◇◇◆

سـاقــی بده پیمانه ای ز آن می کـــه بی خویشم کنـــد
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان مــی کـــه در شبهـــای غـــم بـارد فــروغ صبحـــــدم
غافل کنـد از بیش و کم فارغ ز تشویشم کنـد
نــور سحــرگـــاهی دهــد فیضی کـــه می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
ســـــوزد مــــــرا ســـــازد مــــــرا در آتـــش انــدازد مــــرا
وز من رهــا سازد مــــرا بیگانه از خویشم کند
بستانــد ای ســـرو سهـــی! سودای هستــی از رهی
یغما کنـد اندیشـه را دور از بـــد اندیشــم کند【رهی معیری】

◆◇◇◇◆

مستان خرابات ز خود بی خبرند
جمعنـد و ز بـوی گــل پراکـــنده تـرند
ای زاهــد خـــودپرســت با ما منشین
مستـــان دگــــرند و خـــودپرستان دگرند【رهی معیری】

◆◇◇◇◆

از صـحبــت مـــــردم دل نـاشــاد گــــریــــزد
چون آهــوی وحشی که ز صیاد گــــریزد
پــروا کــند از باده کــشان زاهـد غـافل
چون کودک نادان که از استاد گریزد
دریاب کــه ایام گــل و صبـح جوانی
چون برق کـند جلوه و چون باد گـریزد
شادی کن اگر طالب آسایش خویشی
کـــآســودگـــی از خــاطــر ناشاد گریزد…【رهی معیری】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار سعدی

آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست
پنداشت که مهلتی و تأخیری هست
گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند
گو رخت منه که بار می‌باید بست【سعدی】

◆◇◇◇◆

گل که هنوز نو به دست آمده بود
نشکفته تمام باد قهرش بربود
بیچاره بسی امید در خاطر داشت
امید دراز و عمر کوتاه چه سود؟【سعدی】

◆◇◇◇◆

چون ما و شما مقارب یکدگریم
به زان نبود که پرده‌ی هم ندریم
ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز
عیب تو نگویم که یک از یک بتریم【سعدی】

◆◇◇◇◆

آیین برادری و شرط یاری
آن نیست که عیب من هنر پنداری
آنست که گر خلاف شایسته روم
از غایت دوستیم دشمن داری【سعدی】

◆◇◇◇◆

روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت
وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟【سعدی】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار سهراب سپهری

زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد【سهراب سپهری】

◆◇◇◇◆

دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من…
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز…【سهراب سپهری】

◆◇◇◇◆

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت …【سهراب سپهری】

◆◇◇◇◆

چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟【سهراب سپهری】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار شیخ بهایی

دنیا که از او دل اسیران ریش است
پامال غمش، توانگر و درویش است

نیشش، همه جانگزاتر از شربت مرگ
نوشش، چو نکو نگه کنی، هم نیش است【شیخ بهایی】

◆◇◇◇◆

تا منزل آدمی سرای دنیاست
کارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست

خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود
سالی که نکوست، از بهارش پیداست【شیخ بهایی】

◆◇◇◇◆

آن حرف که از دلت غمی بگشاید
در صحبت دل شکستگان می‌باید

هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت
جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید【شیخ بهایی】

◆◇◇◇◆

او را که دل از عشق مشوش باشد
هر قصه که گوید همه دلکش باشد

تو قصهٔ عاشقان، همی کم شنوی
بشنو، بشنو که قصه‌شان خوش باشد【شیخ بهایی】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار عماد خراسانی

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست
اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست …【عماد خراسانی】

◆◇◇◇◆

گرچه مستیم و خرابیم ، چو شبهای دگر
باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر
امشبی را که در آنیم ، غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر…【عماد خراسانی】

◆◇◇◇◆

عهد کردم نشوم همدم پیمان شکنان
هوس گردش پیمانه اگر بگذارد
معتقد گردم و پابند و ز حسرت برهم
حیرت این همه افسانه اگر بگذارد
همچو زاهد طلبم صحبت حوران بهشت
یاد آن نرگس مستانه اگر بگذارد
شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او
لیک پروانهء دیوانه اگر بگذارد
شیخ هم رشتهء گیسوی بتان دارد دوست
هوس سبحهء صد دانه اگر بگذارد
دگر از اهل شدن کار تو بگذشت عماد
چند گویی دل دیوانه اگر بگذارد【عماد خراسانی】

◆◇◇◇◆

ما به درگاه تو با بخت سیاه آمده ایم
شکر وصد شکر ز بیراهه به راه آمده ایم
نه پی سیم و زر و ملک و سپاه آمده ایم
نه پی تخت و نه دنبال کلاه آمده ایم
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم【عماد خراسانی】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار عطار نیشابوری

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش
دلبر تو دایما بر در دل حاضر است
رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش
دیدهٔ جان روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او روی به دیوار باش
ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش
نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باش
لشگر خواب آورند بر دل و جانت شکست
شب همه شب همدم ديده ی بيدار باش
در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش
گر دل و جان تو را در بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش【عطار نیشابوری】

◆◇◇◇◆

عزم آن دارم که امشب نیم مست
پای کوبان کوزهٔ دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم خودنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست
پردهٔ پندار می‌باید درید
توبهٔ زهاد می‌باید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم
چند خواهم بودن آخر پای‌بست
ساقیا در ده شرابی دلگشای
هین که دل برخاست غم در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بی جهت در رقص آییم از الست【عطار نیشابوری】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار فاضل نظری

همراه بســـــيار است، اما همدمي نيست
مثل تمام غصـــه ها، اين هم غمي نيست
دلــبســــته انـــدوه دامـــنگير خــــود بـــاش
از عــالـــم غـــم دلرباتر عالمـــــي نيـــست
كــــار بــزرگ خــويــش را كـــــوچــك مـپندار
از دوست دشمن ساختن كار كمي نيست
چشــمي حقيقت بين كنار كعـبه مي گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمي» نيست【فاضل نظری】

◆◇◇◇◆

جـــايي كــــه تا امروز برآن پرچمي نيست
از صلح مــي‌گويند يا از جنگ مي‌خوانند؟!
ديـــوانه‌ها آواز بــــي‌آهنگ مـــــي‌خـــوانند
گاهــــي قناريــــها اگــــر در باغ هم باشند
مانند مـــرغان قفس دلتنگ مـــــي‌خوانند
كنــج قفس مــي‌ميرم و اين خلق بازرگان
چـــون قصه‌ها مـــرگ مرا نيرنگ مـي‌دانند
ســنگم به بـدنامي زنند اكنون ولي روزي
نام مـــرا با اشـــك روي سنگ مـي‌خوانند
اين ماهـــــي افتــــاده در تنگ تماشـــا را
پس كي به آن درياي آبي‌رنگ مي‌خوانند【فاضل نظری】

◆◇◇◇◆

اشعار فاضل نظری

ناگـــزیرم از سـفر بــــی سرو سامان چون باد
بـــه گـــرفـتـار رهــــایـــی نتـــوان گــــفـت ازاد
کوچ تا چند؟! مگـر می شود از خویش گریخت
بــال تنهـــا غـــــم غــــربت بــه پرســتو ها داد
ایــن کـــه مردم نشــناسند تورا غربت نیست
غـــربت ان است کــــه یـــاران ببرنـــدت از یـاد 【فاضل نظری】

◆◇◇◇◆

پس شاخه‌هــــاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگـــر بســـيار اگـــر كـــم فـــرق دارند
شــادم تصــور مـــي‌كني وقتـــي ندانـــي
لبخندهــــاي شـــادي و غـــــم فرق دارند
برعكـــس مــــي‌گــردم طـواف خانـه‌ات را
ديــوانــه‌هــا آدم بــــه آدم فـــرق دارنــــــد
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با ايــن حســـاب اهل جهنم فرق دارند…【فاضل نظری】

★بیشتر بخوانید >> پروفایل اشعار فاضل نظری

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار فخرالدین عراقی

خرم تن آن کس که دل ریش ندارد
و اندیشهٔ یار ستم‌اندیش ندارد
گویند رقیبان که ندارد سر تو یار
سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد؟
او را چه خبر از من و از حال دل من
کو دیدهٔ پر خون و دل ریش ندارد
این طرفه که او من شد و من او وز من یار
بیگانه چنان شد که سر خویش ندارد
هان، ای دل خونخوار، سر محنت خود گیر
کان یار سر صحبت ما بیش ندارد
معشوق چو شمشیر جفا بر کشد، از خشم
عاشق چه کند گر سر خود پیش ندارد؟
بیچاره دل ریش عراقی که همیشه
از نوش لبان، بهره بجز نیش ندارد【فخرالدین عراقی】

◆◇◇◇◆

عشق شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوتهٔ سودا نهاد
گفت و گویی در زبان ما فکند
جست و جویی در درون ما نهاد
از خُمستان جرعه ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوّا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
یک کرشمه کرد با خود آن چنانک
فتنه ای در پیر و در برنا نهاد
شور و غوغایی برآمد از جهان
حُسن او چون دست در یغما نهاد
چون در آن غوغا عِراقی را بدید【فخرالدین عراقی】

◆◇◇◇◆

اي راحت روانم ، دور از تو نا توانم
باري ،بيا ، كه جانم در پاي تو فشانم
گيرم كه من نگويم ،لطف تو خود نگويد:
كين خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟
اي بخت خفته ،برخيز، تا حال من ببيني
وي عمر رفته ،باز آي،تابشنوي فغانم
اي دوست ،گاه گاهي مي كن بمن نگاهي
آخر چو چشم مستت من نيز ناتوانم
بر من هماي وصلت سايه از آن نيفگند
كز محنت فراقت پوسيد استخوانم
اين طرفه تر كه:دايـم تو با مني و من باز
چون سايه در پي تو گرد جهان روانم
كس ديد تشنه اي را غرقه در آب حيوان
جانش بلب رسيده از تشنگي؟ من آنم
خواهم كه يك زمان من با تو دمي بر آرم
از بخت بد عراقي آن هم نمي توانم【فخرالدین عراقی】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار فروغ فرخزاد

اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ
بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم【فروغ فرخزاد】

◆◇◇◇◆

کسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد کرد
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني ست【فروغ فرخزاد】

◆◇◇◇◆

همه هستی من آیه تاریكیست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد【فروغ فرخزاد】

◆◇◇◇◆

هر چه دادم به او حلالش باد
غير از آن دل كه مفت بخشيدم
دل من كودكي سبكسر بود
خود ندانم چگونه رامش كرد
او كه ميگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش كرد【فروغ فرخزاد】

◆◇◇◇◆

هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد
مرواریدی صید نخواهد كرد【فروغ فرخزاد】

◆◇◇◇◆

این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گیریزی زمن و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم【فروغ فرخزاد】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار فریدون مشیری

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم!
افسوس به دوروزه هستی نمیخورم
زاری بر این سراچه ماتم نمیکنم…
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا!
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز !
ای سرنوشت،هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را!
منشین که دست مرگ زبندم رها کند【فریدون مشیری】

◆◇◇◇◆

در پشت چارچرخه فرسوده ای / كسی
خطی نوشته بود:
“من گشته ام نبود !
تو دیگر نگرد
نیست!”…

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پویندگی تمامی معنای زندگی ست.
هرگز
“نگرد! نیست”
سزاوار مرد نیست…【فریدون مشیری】

◆◇◇◇◆

من نمیگویم درین عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش
چون خورشید باش
تا توانی
پاک، روشن
مثل باران
مثل مروارید باش【فریدون مشیری】

◆◇◇◇◆

چنان فشرده شب تیره پا که پنداری
هزار سال بدین حال باز می ماند
به هیچ گوشه ای از چارسوی این مرداب
خروس ایه آرامشی نمی خواند
چه انتظار سیاهی
سپیده می داند ؟【فریدون مشیری】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار فیض کاشانی

در گوشه انزوا خزيدن خوش تر
پيوند ز غير حق بريدن خوشتر
اي فيض مکن علاج گوشت زنهار
کافسانه دهر ناشنيدن خوشتر【فیض کاشانی】

◆◇◇◇◆

زين دار فنا پاي کشيدن خوشتر
پيوند ز اين و آن بريدن خوشتر
دل کردن از انديشه دنيا خالي
در عاقبت کار رسيدن خوشتر【فیض کاشانی】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار گوته

هنگامی که خورشید فروزان عاشقانه
به ابر بهاری چشمک می زند و به او دست زناشویی می دهد
در آسمان رنگین کمانی زیبا پدید می آید
اما در آسمان مه آلود
آنرا بجز رنگ سپید نمی توان دید
ای پیر زنده دل
از گذشت عمر افسرده مشو
هر چند زمانه نیز موی تو را سپید کرده
اما هنوز نیروی عشق که زاینده جوانی است
از دلت بیرون نرفته است【گوته】

◆◇◇◇◆

عاشقان یکدل
در تاریکی شب نیز راه کوی یار را گم نمی کنند
کاش لیلی و مجنون زنده می شدند
تا من راه عشق را به آنان دهم…【گوته】

◆◇◇◇◆

ما را به این زمین ِ خسته می آوری
رهایمان می کنی تا خود را به گناه بیالاییم
آن گاه می گذاری پشیمانی بکشیم
یک آن لغزش و یک عمر اندوه…【گوته】

◆◇◇◇◆

مردمان جهان از خُرد تا بزرگ
تارهای سست از آرزوهای گران بر گِرد خویش می تنند
و خود
عنکبوت وار میان آن جای میگیرند
ناگهان ضربت جادویی این تارهای سست را از هم می گسلد
آنگاه همه فغان برمی آورند که کاخی آراسته به دست ستم ویران شده است【گوته】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار نظامی

خوشا روزگارا که دارد کسی
که بازار حرصش نباشد بسی
به قدر بسندش یساری بود
کند کاری ار مرد کاری بود
جهان می‌گذارد به خوشخوارگی
به اندازه دارد تک بارگی
نه بذلی که طوفان برآرد ز مال
نه صرفی که سختی درآرد به حال
همه سختی از بستگی لازمست
چو در بشکنی خانه پر هیزم است
چنان زی کزان زیستن سالیان
تو را سود و کس را نباشد زیان【نظامی】

◆◇◇◇◆

به هنگام سختی مشو ناامید
کز ابر سیه بارد آب سپید
در چاره‌سازی به خود در مبند
که بسیار تلخی بود سودمند
نفس به کز امید یاری دهد
که ایزد خود امیدواری دهد【نظامی】

◆◇◇◇◆

اشعار نظامی

به هر مدتی گردش روزگار
ز طرزی دگر خواهد آموزگار
سرآهنگ پیشینه کج رو کند
نوائی دگر در جهان نو کند
به بازی درآید چو بازیگری
ز پرده برون آورد پیکری
بدان پیکر از راه افسونگری
کند مدتی خلق را دلبری
چو پیری در آن پیکر آرد شکست
جوان پیکری دیگر آرد بدست
بدینگونه بر نو خطان سخن
کند تازه پیرایه‌های کهن
زمان تا زمان خامه‌ی نخل بند
سر نخل دیگر برآرد بلند【نظامی】

◆◇◇◇◆

دلا تا بزرگی نیاری به دست
به جای بزرگان نشاید نشست
بزرگیت باید در این دسترس
به یاد بزرگان برآور نفس
سخن تا نپرسند لب بسته دار
گهر نشکنی تیشه آهسته‌دار
نپرسیده هر کو سخن یاد کرد
همه گفته خویش را باد کرد
به بی دیده نتوان نمودن چراغ
که جز دیده را دل نخواهد به باغ
سخن گفتن آنگه بود سودمند
کز آن گفتن آوازه گردد بلند…【نظامی】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار وحشی بافقی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید…【وحشی بافقی】

◆◇◇◇◆

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند【وحشی بافقی】

◆◇◇◇◆

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم【وحشی بافقی】

◆◇◇◇◆

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است
بر حذر باش در این راه که سر در خطر است
پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف
تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است…【وحشی بافقی】

◆◇◇◇◆

سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست
تا زنده‌ام چو شمع ازینم گزیر نیست
هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای
درد محبت است که درمان پذیر نیست…【وحشی بافقی】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار هاتف اصفهانی

چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقدو گر ستم، بود آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی
تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی【هاتف اصفهانی】

◆◇◇◇◆

روز وصلم به تن آرام نباشد جان را
که دمادم کند اندیشه شب هجران را
آه اگر عشوه گری‌های زلیخا سازد
غافل از حسرت یعقوب مه کنعان را【هاتف اصفهانی】

◆◇◇◇◆

اشعار هاتف اصفهانی

تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدن‌ها
من و این دشت بی‌پایان و بی‌حاصل دویدن‌ها
تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش
من و شب‌ها و درد انتظار و دل طپیدن‌ها
نصیحت‌های نیک اندیشیت گفتیم و نشنیدی
چها تا پیشت آید زین نصیحت ناشنیدن‌ها
پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس آخر
خوشا ایام آزادی و در گلشن دویدن‌ها
کنون در من اگر بیند به خواری و غضب بیند
کجا رفت آن به روی من به شوق از شرم دیدن‌ها
تغافل‌های او در بزم غیرم کشته بود امشب
نبودش سوی من هاتف گر آن دزدیده دیدن‌ها【هاتف اصفهانی】

◆◇◇◇◆

به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم
به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم
من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران
که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیم
منم ای برید و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفر
به مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیم
چو برآرم از ستمش فغان گله سر کنم من خسته جان
برد از شکایت خود زبان به تفقدات زبانیم
به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان
که نوازد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیم
ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من
چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیم
شده‌ام چو هاتف بینوا به بلای هجر تو مبتلا
نرسد بلا به تو دلرباگر ازین بلا برهانیم【هاتف اصفهانی】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار هوشنگ ابتهاج

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت【هوشنگ ابتهاج】

◆◇◇◇◆

وه، چه شیرین است.
رنج بردن با فشردن؛
در ره یک آرزو مردانه مردن!
و اندر امید بزرگ خویش
با سرو زندگی‌ بر لب
جان سپردن!
آه؛ اگر باید
زندگانی را بخون خویش رنگ آرزو بخشید
و بخون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید؟【هوشنگ ابتهاج】

◆◇◇◇◆

…چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه كه برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فروریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحرخیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم【هوشنگ ابتهاج】

◆◇◇◇◆

اشعار هوشنگ ابتهاج

چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پيداست
درين آشفته اندوه نگاهم
تو را مي خواهم اي چشم فسون بار
كه مي سوزي نهان از ديرگاهم
چه مي خواهي ازين خاموشي سرد ؟
زبان بگشا كه مي لرزد اميدم
نگاه بي قرارم بر لب توست
كه مي بخشي به شادي هاي نويدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغي در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز اين سكوت آشناسوز【هوشنگ ابتهاج】

◆◇◇◇◆

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب【هوشنگ ابتهاج】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

اشعار ویلیام شکسپیر 

وقتی چهل زمستان پیشانی تو را از همه طرف احاطه و محاصره کرد
و در کشتزار جمال تو چین و شیارهای عمیق حفر نمود
زمانی که این پوشش جوانی غرور آمیز را
به صورت لباس ژنده و کم ارزش درآورد
اگر از تو پرسیدند
آن همه زیبایی تو کجا شدند
آن همه خزانه با ارزش روزهای نشاط و جوانی کجا رفتند
اگر بگویی در گودی چشمان فرو رفته ام
گم شده اند
شرمساری بی فایده است
چقدر سرمایه گذاری زیبایی
اگر میتوانستی جواب دهی
“این طفل زیبای من حساب مرا صاف
و جوابگو عذرخواه پیری من است”
زیباییش ثابت کننده زیبایی توست
که آنرا به ارث برده است【ویلیام شکسپیر 】

◆◇◇◇◆

شکوه ِ دنیا همچون دایره ای بر روی آب است
که هر زمان بر پهنای خود می افزاید
و در منتهای بزرگی هیچ می شود.【ویلیام شکسپیر 】

◆◇◇◇◆

من گل رز دیده ام، نقاب که از چهره بردارد سفید و قرمز است
اما چنین گلی بر گونه های معشوقم ندیده ام.
عطر هایی هستند با رایحه ی دلپذیر
بیشتر از رایحه ای که معشوق من با خود دارد.
چشمان معشوقه ام بی شباهت به خورشید است
مرجان بسیار قرمز تر از لبان اوست.
من دوست دارم معشوقم حرف بزند ،هر چند می دانم
صدای موسیقی بسیار دلنواز تر از صدای اوست.
مطمئنم ندیده ام الهه ای را هنگام راه رفتن
معشوق من اما وقتی راه می رود ، زمین می خراشد.
من اما سوگند می خورم معشوقه ام نایاب است
من نیز مثل هر کس دیگر با قیاسی اشتباه سنجیده ام او را.【ویلیام شکسپیر 】

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

ویلیام شکسپیر (انگلیسی):
“Love looks not with the eyes, but with the mind.”
عشق با چشم نمی‌نگرد، بلکه با ذهن می‌بیند.

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

پابلو نرودا (شیلی):
“I love you as certain dark things are to be loved,
in secret, between the shadow and the soul.”
تو را دوست دارم همان‌گونه که چیزهای تاریک را دوست دارند،
در پنهانی، میان سایه و جان.

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

امیلی دیکنسون (آمریکایی):
“Hope is the thing with feathers
That perches in the soul…”
امید آن پرنده‌ای‌ست با پر،
که بر جان انسان می‌نشیند…

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

رابیندرانات تاگور (هند):
“Let your life lightly dance on the edges of time like dew on the tip of a leaf.”
بگذار زندگیت به نرمی بر لبه‌های زمان برقصد،
چون شبنم بر نوک برگ.

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

جبران خلیل جبران (لبنان):
“Love knows not its own depth until the hour of separation.”
عشق، ژرفای خود را نمی‌داند
تا لحظه‌ی جدایی فرا برسد.

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

راینر ماریا ریلکه (آلمانی):
“Let everything happen to you: beauty and terror.
Just keep going. No feeling is final.”
بگذار همه چیز بر تو بگذرد: زیبایی و ترس.
فقط ادامه بده. هیچ احساسی پایدار نیست.

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

چارلز بوکاوسکی (آمریکایی):
“Find what you love and let it kill you.”
آنچه را دوست داری پیدا کن، و بگذار تو را بکشد…

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

هاروکی موراکامی (ژاپنی):
“Pain is inevitable. Suffering is optional.”
درد اجتناب‌ناپذیر است. رنج کشیدن، انتخابی است.

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

سیلویا پلات (آمریکا):
“I shut my eyes and all the world drops dead.”
چشمانم را می‌بندم و همه‌ی جهان فرو می‌ریزد…

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

لئونارد کوهن (کانادا):
“There is a crack in everything, that’s how the light gets in.”
در هر چیز شکافی هست،
از همان‌جاست که نور وارد می‌شود.

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

مولانا

ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه را پر خون کنید
وز خون دل، چون آتشین، ساغر به ساقی خون کنید

ای مطربان، ای مطربان، دف را به کف، دم ساز کن
در پردهٔ دل، نغمه‌ای، چون نالهٔ مجنون کنید

جان را ز عشق افروخته، تن را ز غیر آموخته
با درد عشق آموخته، درمان ما افزون کنید…

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

حافظ

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن‌آباد و گلگشت مُصلّا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین‌کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را…

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

سعدی

تو را جان و جهانی ار نبخشم، روا نبود
که با تو هر چه کنم، جز به مهربانی بود

مرا به خاک بسپارید نزد کوی نگار
که خاک‌پای عزیزان، دوای هر دردی‌ست

نه من بر آن گل عارض نظر توانستم
که برق غیرت خورشید، شعله‌ور گردی‌ست…

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

شهریار

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوش‌دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توأم، فردا چرا؟

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

نیما یوشیج

من شبانه می‌روم در کوچه‌ها خاموش‌سر
گوش می‌دارم صدای پای شب را، ناله‌ها
باد می‌آید، درختان را می‌لرزاند به نرمی
خواب سنگین خیابان را می‌آشوبد صدا

می‌رود شب، می‌رسد از دور بارانی دگر
زیر باران، چشم‌هایم را به دریا می‌زنم
در دلم، دردی نهان، چون دود می‌پیچد به سر…

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

سهراب سپهری

من به اندازه‌ی یک ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
– دختر بالغ همسایه –
پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین
فلسفه می‌خواند…

زندگی خالی نیست
مهربانی هست، سیب هست
ایمان هست، بله… حتی
پروازِ پرستوها هم هست…

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

فروغ فرخزاد

کسی که مثل هیچ‌کس نیست
کسی که مثل سایه‌ی دیوار،
سکوتی کشدار دارد
و چشمانی که خیس‌اند از خواب…

من از این کوچه‌ی تنگ
از این شب‌های بی‌ستاره
به دنیایی از نور خواهم رفت
اگر باورم کنند…

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

پروین اعتصامی

ای خوش آن روزی که مردم هوشیار
بشکنند این طوق‌های افتخار

چشم، از زر و زیور بپوشند
از پی علم و هنر کوشش کنند

زندگی یعنی: تپیدن، پاک زیستن
خویش را در آینه دیدن، راست گفتن…

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

فریدون مشیری

بی تو مهتاب‌شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان‌خانه‌ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید…

✿✿✿✿✪◇✪◇✪✿✿✿✿

قیصر امین‌پور

خسته‌ام از همه چیز
از خودم، از دل این کوچه‌ی بی‌عابر شب
از هوایی که به هر ثانیه‌اش،
بغض فروخورده‌ای پنهان است…

خسته‌ام، بی‌تو شبی نیست که خوابم ببرد
در دلم جنگ جهانی‌ست، فقط خاموش است…

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.