اشعار فروغ فرخزاد | مجموعه بهترین شعر های فروغ فرخزاد کوتاه و طولانی

در این نوشته از دلبرانه قصد داریم تعداد زیادی از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد را برای شما درج نماییم.

ممکن است تصمیم گرفته باشید که بهترین شعر های این شاعر زن ایرانی را مطالعه نمایید و لذت ببرید.

یا بخواهید از اشعار فروغ فرخزاد در بیو اینستاگرام یا کپشن و حتی استوری استفاده کنید.

لذا در ادامه یک مجموعه کامل از گلچین شعر های زیبا این شاعر بزرگ را برای شما جمع آوری کرده ایم.

امیدواریم که مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

با ما در ادامه همراه باشید…

اشعار فروغ فرخزاد | مجموعه بهترین شعر های فروغ فرخزاد کوتاه و طولانی

اشعار فروغ فرخزاد

آشنایی مختصر با فروغ فرخزاد

فروغ در ظهر روز شنبه، ۸ دی‌ماه ۱۳۱۳ هجری شمسی در تهران، خیابان عین‌الدّوله  کوچهٔ مهدیه، از پدری تفرشی و مادری کاشانی به دنیا آمد.

پوران فرخ‌زاد، خواهر بزرگ‌تر فروغ، چندی پیش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی‌ماه متولد شده و از اهل تحقیق خواست تا این اشتباه را تصحیح کنند.

فروغ فرزند چهارم توران وزیری‌تبار و سرهنگ محمد فرخ‌زاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادر کوچک‌ترش، فریدون فرخ‌زاد و خواهر بزرگ‌ترش، پوران فرخ‌زاد را نام برد.

فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب چهارپاره کار خود را آغاز کرد.

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در آینه بر صورت خود خیره شدم باز

بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سینه

فشاندم

چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه

در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست

تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من

با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

اشعار فروغ فرخزاد طولانی

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها می توان خاموشماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد دردود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهومبر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچهباران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان برجای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توانفریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان دربازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یکولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوشساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

بیشتر بخوانید >> اشعار حافظ

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر

زن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

مجموعه اشعار فروغ فرخزاد

میان تاریکی

تو را صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد .

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای میمرد !

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من …

چو یک پیالۀ شیر

میان دستم بود

نگاه  آبی ماه

به شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خاست

ز شهر زنجره ها

چو دود میلغزید

به روی پنجره ها

تمام شب آنجا

میان سینه ی من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خاست

کسی تو را می خواست

دو دست ِ سرد او را

دوباره پس می زد !

تمام شب آنجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو میریخت

کسی ز خود میماند

کسی ترا می خواند

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد ِ بی سامان

کجاست خانه ی باد ؟

کجاست خانه ی باد ؟

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

من به مردي وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

دل من كودكي سبك سر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه مي گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش كرد؟

اگر از شهد آتشين لب من

جرعه اي نوش كرد و شد سرمست

حسرتم نيست زآنكه اين لب را

بوسه هاي نداده بسيار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه هاي نگفته اي دارم

باز هم چون به تن كنم جامه

فتنه هاي نهفته اي دارم

باز هم مي توان به گيسويم

چنگي از روي عشق ومستي زد

باز هم مي توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستي زد

باز هم مي دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

مي دهندم بسوي خويش آواز

باز هم دارم آنچه را كه شبي

ريختم چون شراب در كامش

دارم آن سينه را كه او مي گفت

تكيه گاهيست بهر آلامش

زانچه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل كه پر نشد جايش

به خدا چيز ديگرم كم نيست

كو دلم كو دلي كه برد و نداد

غارتم كرده، داد مي خواهم

دل خونين مرا چكار آيد

دلي آزاد و شاد مي خواهم

دگرم آرزوي عشقي نيست

بي دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي ناليد

كه هنوزم نظر به او باشد

او كه از من بريد و تركم كرد

پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من كه مفت بخشيدم

دل آشفته حال غافل را

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

کاش چون پاییز بودم … کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند …شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من …

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم … کاش چون پایز بودم

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

دانلود اشعار فروغ فرخزاد

ديدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود

مي رميدي

مي رهيدي

يادم آمد كه روزي در اين راه

ناشكيبا مرا در پي خويش

ميكشيدي

ميكشيدي

آخرين بار

آخرين لحظه تلخ ديدار

سر به سر پوچ ديدم جهان را

باد ناليد و من گوش كردم

خش خش برگهاي خزان را

باز خواندي

باز راندي

باز بر تخت عاجم نشاندي

باز در كام موجم كشاندي

گر چه در پرنيان غمي شوم

سالها در دلم زيستي تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چيستي تو؟

كيستي تو؟

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

من از نهایت شب حرف می‌زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می‌زنم

اگر به خانه من آمدی برای من

ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه … چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند …شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من …

همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

شاید این را شنیده ای که زنان
در دل « آری » و « نه » به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی سازند
رازدار و خموش و مکارند

آه ، من هم زنم ، زنی که دلش
در هوای تو می زند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

دیوان اشعار فروغ فرخزاد

اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ
بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

کسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد کرد
کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردني ست

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

بیشتر بخوانید >> اشعار خیام

همه هستی من آیه تاریكیست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

هر چه دادم به او حلالش باد
غير از آن دل كه مفت بخشيدم
دل من كودكي سبكسر بود
خود ندانم چگونه رامش كرد
او كه ميگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش كرد

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد
مرواریدی صید نخواهد كرد

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

از تنگنای محبس تاریکی،
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو،
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را،
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای،نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوقگناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
ناله می لرزد ،می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
آه اکنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هایی همه سیاه سیاه

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

پیشانی بلند تو در نور شمع‌ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساقهای نقره نشانش نشسته بود!
در زیر پلکهای تو رویای روشنی

من تشنه‌ی صدای تو بودم که می‌سرود
در گوشم آن کلام خوشِ دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش می‌کنند!
افسانه های کهنه‌ی لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس و قزح‌های رنگ‌ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می‌تپید
من شعله ور در آتش آن لحظه‌ی درنگ

گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح!
لرزان و بی‌قرار وزیدم بسوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز
در سینه هیچ نیست به جز آرزویِ تو …

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

بهترین اشعار فروغ فرخزاد

من از تو ميمردم

اما تو زندگاني من بودي

تو با من ميرفتي

تو در من ميخواندي

وقتي که من خيابانها را

بي هيچ مقصدي ميپيمودم

تو با من ميرفتي

تو در من ميخواندي

تو از ميان نارون ها ، گنجشک هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميکردي

وقتي که شب مکرر ميشد

وقتي که شب تمام نميشد

تو از ميان نارون ها ، گنجشک هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميکردي

تو با چراغهايت ميآمدي به کوچهء ما

تو با چراغهايت ميآمدي

وقتي که بچه ها ميرفتند

و خوشه هاي اقاقي ميخوابيدند

و من در آينه تنها ميماندم

تو با چراغهايت ميآمدي

تو دستهايت را ميبخشيدي

تو چشمهايت را ميبخشيدي

تو مهربانيت را ميبخشيدي

وقتي که من گرسنه بودم

تو زندگانيت را ميبخشيدي

تو مثل نور سخي بودي

تو لاله ها را ميچيدي

و گيسوانم را ميپوشاندي

وقتي که گيسوان من از عرياني ميلرزيدند

تو لاله ها را ميچيدي

تو گونه هايت را ميچسباندي

به اضطراب پستان هايم

وقتي که من ديگر

چيزي نداشتم که بگويم

تو گونه هايت را ميچسباندي

به اضطراب پستان هايم

و گوش ميدادي

به خون من که ناله کنان ميرفت

و عشق من که گريه کنان ميمرد

تو گوش ميدادي

اما مرا نميديدي

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست
مثل پدر نیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

بیشتر بخوانید >> اشعار مولانا

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدار دل آزاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

گل سرخ چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه ی تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

اشعار فروغ فرخزاد کوتاه

وقتی که زندگی من
هیچ چیز نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید ، باید ، باید
دیوانه وار دوست بدارم

کسی را که مثل هیچکس نیست

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

کاش
دلها آنقدر پاک بود
که برای گفتن
” دوستت دارم”
نیازی به قسم خوردن نبود

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

آه ای مرد که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای

هیچ در عمق دو چشم خامشم
راز این دیوانگی را خوانده ای ؟

هیچ میدانی که من در قلب خویش
نقشی از عشق تو پنهان داشتم ؟

هیچ میدانی کز این عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم ؟

گفته اند آن زن زنی دیوانه است
کز لبانش بوسه آسان می دهد

آری اما بوسه از لبهای تو
بر لبان مرده ام جان میدهد

هرگزم در سر نباشد فکر نام
این منم کاینسان تو را جویم به کام

خلوتی میخواهم و آغوش تو
خلوتی میخواهم ولبهای جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده هستی دهم

بستری میخواهم از گلهای سرخ
تا در آن یک شب تو را مستی دهم

آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای

این کتابی بی سرانجامست و تو
صفحه کوتاهی از آن خوانده ای

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

او ز من رنجيده است
آن دو چشم نکته بين و نکته گير
در من آخر نکته اي بد ديده است
من چه مي دانم که او
با چه مقياسي مرا سنجيده است
من همان هستم که بودم ، شايد او
چون مرا ديوانه ي خود ديده است
بيوفايي مي کند بلکه من
دور از ديدار او عاقل شوم
او نمي داند که من ، دوست مي دارم جنون عشق را
من نمي خواهم که حتي لحظه اي
لحظه اي از ياد او غافل شوم

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

شانه هاي تو
همچو صخره هاي سخت و پر غرور
موج گيسوان من در اين نشيب
سينه ميكشد چو آبشار نور
شانه هاي تو
چون حصار هاي قلعه اي عظيم
رقص رشته هاي گيسوان من بر آن
همچو رقص شاخه هاي بيد در كف نسيم
شانه هاي تو
برجهاي آهنين
جلوه شگرف خون و زندگي
رنگ آن به رنگ مجمري مسين
در سكوت معبد هوس
خفته ام كنار پيكر تو بي قرار
جاي بوسه هاي من بر روي شانه هات
همچو جاي نيش آتشين مار
شانه هاي تو
در خروش آفتاب داغ پر شكوه
زير دانه هاي گرم و روشن عرق
برق مي زند چو قله هاي كوه
شانه هاي تو
قبله گاه ديدگان پر نياز من
شانه هاي تو
مهر سنگي نماز من

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

کاش چون پاييز بودم ، کاش چون پاييز بودم
کاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهاي آرزوهايم يکايک زرد ميشد
آفتاب ديدگانم سرد ميشد
آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد
اشکهايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ، چه زيبا بود اگر پاييز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ، شعري آسماني
در کنار قلب عاشق شعله ميزد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من …
همچو آواي نسيم پر شکسته
عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته
پيش رويم
چهره تلخ زمستاني جواني
پشت سر
آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
کاش چون پاييز بودم ، کاش چون پاييز بودم

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان
در دستهاي عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد.

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را

او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

اين شهر پر از صداي پاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
طناب دارت را مي بافند
مردماني كه صادقانه دروغ مي گويند
و عاشقانه خيانت مي كنند

كاش
دلها آنقدر پاك بود
كه براي گفتن دوستت دارم
نيازي به قسم خوردن نبود

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

گنه کردم گناهي پر ز لذت
در آغوشي که گرم و آتشين بود
گنه کردم ميان بازواني
که داغ و کينه جوي آهنين بود
در آن خلوتگه آرام و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريک و خاموش
پريشان در کنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس مي ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق :
ترا مي خواهم اي جانانه ي من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
ترا اي عاشق ديوانه ي من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بر روي سينه اش مستانه لرزيد
گنه کردم گناهي پر ز لذت
کنار پيکري لرزان و مدهوش
خداوندا که مي داند چه کردم
در آن خلوتگه تاريک و خاموش

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چون کوچه هاي کهنه ، غم انگيز
جمعه انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه خميازه هاي موذي کشدار
جمعه بي انتظار
جمعه تسليم

خانه خالي
خانه دلگير
خانه در بسته بر هجوم جواني
خانه تاريکي و تصور خورشيد
خانه تنهايي و تفأل و ترديد
خانه پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاوير

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگي من چو جويبار غريبي
در دل اين جمعه هاي ساکت متروک
در دل اين خانه هاي خالي دلگير
آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

گلچین اشعار فروغ فرخزاد

تا به کي بايد رفت
از دياري به ديار ديگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقي و يار ديگر
کاش ما آن دو پرستو بوديم
که همه عمر سفر مي کرديم
از بهاري به بهار ديگر
آه اکنون ديريست
که فروريخته در من گويي
تيره آواري از ابر گران
چو ميآميزم با بوسه تو
روي لبهايم مي پندارم
ميسپارد جان عطري گذران
آنچنان آلودست
عشق غمناکم با بيم و زوال
که همه زندگيم ميلرزد
چون ترا مي نگرم
مثل اين است که
تصويري را
روي جريان هاي مغشوش
آب روان مي نگرم
شب روز
بگذار
که فراموش کنم
تو چه هستي
جز يک لحظه که
چشمان مرا
مي گشايد در
برهوت آ گاهي
بگذار که
فراموش کنم

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

خفته بوديم و شعاع آفتاب
بر سراپامان به نرمي ميخزيد
روي کاشي هاي ايوان دست نور
سايه هامان را شتابان ميکشيد
موج رنگين افق پايان نداشت
آسمان از عطر روز کنده بود
گرد ما گويي حرير ابرها
پرده اي نيلوفري افکنده بود
دوستت دارم خموش خسته جان
باز هم لغزيد بر لبهاي من
ليک گويي در سکوت نيمروز
گم شد از بي حاصلي آواي من
ناله کردم : آفتاب ، اي آفتاب
بر گل خشکيده اي ديگر متاب
تشنه لب بوديم و او ما را فريفت
در کوير زندگاني چون سراب
در خطوط چهره اش نا گه خزيد
سايه هاي حسرت پنهان او
چنگ زد خورشيد بر گيسوي من
آسمان لغزيد در چشمان او
آه ، کاش آن لحظه پاياني نداشت
در غم هم محو و رسوا ميشديم
کاش با خورشيد مي آميختيم
کاش همرنگ افقها مي شديم

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهایمان چو شاخهء سنگین ز بار و برگ
خامش ، بر آستانه محراب عشق بود

گوئی فرشتگان خدا در کنار ما
با دستهای کوچکشان چنگ میزدند
در عطر عود و نالهء اسپند و ابر دود
محراب راز پاکی خود رنگ میزدند

پیشانی بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساقهای نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلکهای تو رویای روشنی

من تشنهء صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند
افسانه های کهنهء لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده شد
بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می تپید
من شعله ور در آتش آن لحظهء درنگ

گفتم خموش «آری» و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیده ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ
شهر من گور آرزویم بود

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

من نمی خواهم
سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمی خواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پای رهگذرها

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا ، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده از خود کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

در سرزمين قد کوتاهان
معيارهاي سنجش
هميشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت مي کنم
و کار تدوين نظامنامه ي قلبم
كار حكومت محلي كوران نيست

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

اشعار فروغ فرخزاد غمگین

تا به كي بايد رفت
از دياري به ديار ديگر
نتوانم ‚ نتوانم جستن
هر زمان عشقي و ياري ديگر
كاش ما آن دو پرستو بوديم
كه همه عمر سفر مي كرديم
از بهاري
به بهاري ديگر

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

لحظه ها را درياب
چشم
فردا كور است
نه چراغيست در آن پايان
هر چه از دور نمايانست
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابانست

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

دلم گرفته است
به ایوان می‌روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می‌کشم
چراغ‌های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است…

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوئیا «او» مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم

همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام

می روم … اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا … ؟ منزل کجا … ؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست

«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت

آه … آری… این منم … اما چه سود
«او» که در من بود، دیگر، نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
«او» که در من بود، آخر کیست، کیست؟

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

شانه های تو

همچو صخره های سخت و پر غرور

موج گیسوان من در این نشیب

سینه می کشد چو آبشار نور

شانه های تو

چون حصار های قلعه ای عظیم

رقص رشته های گیسوان من بر آن

همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم

شانه های تو

برج های آهنین

جلوه ی شگرف خون و زندگی

رنگ آن به رنگ مجمری مسین

در سکوت معبد هوس

خفته ام کنار پیکر تو بی قرار

جای بوسه های من به روی شانه هات

همچو جای نیش آتشین مار

شانه های تو

در خروش آفتاب داغ پر شکوه

زیر دانه های گرم و روشن عرق

برق می زند چو قله های کوه

شانه های تو

قبله گاه دیدگان پر نیاز من

شانه های تو

مُهر سنگی نماز من

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز

آخر مرا شناختی ای چشم آشنا

چون سایه دیگر از چه گریزان شوم دیرپا

چشم منست اینکه در او خیره مانده ای

لیلی که بود؟ قصه ی چشم سیاه چیست؟

در فکر این مباش ک چشمان من چرا

چون چشم های وحشی لیلی سیاه نیست

در چشم های لیلی اگر شب شکفته بود

در چشم من شکفته گل آتشین عشق

لغزیده بر شکوفه ی لبهای خامشم

بس قصه ا ز پیچ و خم دلنشین عشق

در بند نقش های سرابی و غافلی

برگرد… این لبان من، این جام بوسه ها

از دام بوسه راه گریزی اگر که بود

ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها!

آری … چرا نگویمت ای چشم آشنا

من هستم آن عروس خیالات دیرپا

من هستم آن زنی که سبک پانهاده است

بر گور سرد و خامش لیلی بی وفا

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول ” دیماه ” است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم !

ايمان بياوريم

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل

به داس هاي واژگون شده ي بيکار

و دانه هاي زنداني

نگاه کن که چه برفي ميبارد…

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

بیشتر بخوانید >> اشعار سهراب سپهری

پشت این پنجره شب دارد میلرزد

و زمین دارد

باز میماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

و لبا نت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

گزیده اشعار فروغ فرخزاد 

سلام ای شب معصوم!

سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی

و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را میبویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم

واین جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پراز صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا میبوسند

درذهن خود طناب دار ترا میبافند

سلام ای شب معصوم!

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست..

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

من پری کوچک غمگینی را

می‌شناسم که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می‌نوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می‌میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای شعله زد میان دو لب

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نو بهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با بر گ های مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت ، که مرا نوش میکنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک

در ایستگاه های وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی

آه

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادث اند

واین صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید ،باید ، باید

مردی به زیر چرخ های زمان لـِـه شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

چون ابری از تشنج باران‌ ها

چون آسمانی از نفس فصل‌های گرم

تا بی‌نهایت

تا آن سوی حیات

گسترده بود او

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

دستانت را دراز کردی

چون جريان‌های بی‌سرانجام

لب‌هايت با سلام بوسه

ويران گشتند روی لب‌هام

يک لحظه تمام آسمان را

در هاله‌ئی از بلور ديدم

خود را و ترا و زندگی را

در دايره‌های نور ديدم…

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

اشعار فروغ فرخزاد درباره زندگی

دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان ِ نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود
می رمیدی
می رهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
می کشیدی
می کشیدی

آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظهٔ تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را

باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو
آه ، هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

چه گریزیت ز من ؟
چه شتابیت به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه ؟

مرمرین پلهٔ آن غرفهٔ عاج
ای دریغا که زما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است

نه چراغی است در آن پایان
هر چه از دور نمایان است
شاید آن نقطهٔ نورانی
چشم گرگان بیابان است

مِی فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی
او در اینجاست نهان
می درخشد در مِی

گر به هم آویزیم
ما دو سرگشتهٔ تنها ، چون موج
به پناهی که تو می جویی ، خواهیم رسید
اندر آن لحظهٔ جادویی اوج !

=========⚝⚝💜💜💜💜⚝⚝=========

دیده ام سوی دیار تو و در کف تواز تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه

باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربه پاهای سواران

تو به کس مهر نبندی مگر آن دم

که ز خود رفته در آغوش تو باشد

لیک چون حلقه بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد

کیست آن کس که ترا برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی ؟

یا در آن خلوت

فروغ فرخ زاد

بیشتر بخوانید >> پروفایل اشعار فاضل نظری
ممکن است شما دوست داشته باشید
2 نظرات
  1. samaneh می گوید

    لذت بردم از خوندن شعر های این شاعر گرامی ممنون

    1. saeed می گوید

      اشعار فروغ دوست داشتنی هستند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.