اشعار حافظ | 100 گزیده اشعار حافظ در موضوعات مختلف

در این نوشته از دلبرانه قصد داریم تعداد 100 عدد از اشعار حافظ را برای شما عزیزان درج نماییم.

از آنجایی که ایرانیان علاقه زیادی به شعر و ادبیات دارند و همچنین ارادت ویژه ای به حضرت حافظ دارند.

به اشعار حافظ هم بسیار علاقمند هستند. ممکن است مشا بخواهید که این اشعار را مطالعه کنید.

یا در شبکه های اجتماعی و کپش و استوری و تویتتر از آن استفاده کنید.

لذا مجموعه کاملی از گزیده شعر های کوتاه و بلند این شاعر بزرگ را برای شما جمع آوری کرده ایم.

در ادامه با ما همراه باشید.

آشنایی مختصر با حضرت حافظ

خواجه شمسُ‌الدّینْ محمّدِ بن بهاءُالدّینْ محمّدْ حافظِ شیرازی مشهور به لِسانُ‌الْغِیْب، تَرجُمانُ الْاَسرار، لِسانُ‌الْعُرَفا و ناظِمُ‌الاُولیاء، شاعر فارسی‌زبانِ سدهٔ هشتم ه‍.ق شیراز است.

بیش‌تر شعرهای او غزل است. مشهور است که حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی گرویده و همانندیِ سخنش با شعرِ خواجو مشهور است.

حافظ از مهم‌ترین اثرگذاران بر شاعرانِ فارسی‌زبانِ پس از خود شناخته می‌شود.

در سده‌های هجدهم و نوزدهم میلادی اشعار او به زبان‌های اروپایی نیز ترجمه شد و نامش به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت.

هر سال در ۲۰ مهر مراسم بزرگ‌داشت حافظ در آرامگاهش در شیراز با حضور پژوهشگرانی از اقصا نقاط دنیا برگزار می‌شود.

در تقویم رسمی ایران ۲۰ مهر روز بزرگداشت حافظ نامیده شده‌است.

اشعار حافظ | 100 گزیده اشعار حافظ در موضوعات مختلف

اشعار حافظ

نی قصه ی آن شمع چگل بتوان گفت
نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی

گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا می‌بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما می‌بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم
کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما می‌بینم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

بکوی می فروشانش بجامی بر نمی گیرند

زهی سجاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد

رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب

چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو در جست

کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

بس آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که یک طوفان بصد گوهر نمی ارزد

ترا آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی

که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و ز دنیای دون بگذر

که یک جو منت دونان بصد من زر نمی ارزد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

بیشتر بخوانید >> شعر عاشقانه حافظ

ما سرخوشان مست دل از دست داده‌ايم
همراز عشق و هم نفس جام باده‌ايم

بر ما بسي كمان ملامت كشيده‌اند
تا كار خود ز ابروي جانان گشاده‌ايم

اي گل تو دوش داغ صبوحي كشيده‌اي
ما آن شقايقيم كه با داغ زاده‌ايم

پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف كن كه به عذر ايستاده‌ايم

كار از تو مي‌رود مددي اي دليل راه
كانصاف مي‌دهيم و ز راه اوفتاده‌ايم

چون لاله مي مبين و قدح در ميان كار
اين داغ بين كه بر دل خونين نهاده‌ايم

گفتي كه حافظ اين همه رنگ و خيال چيست
نقش غلط مبين كه همان لوح ساده‌ايم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیده‌ست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس

كه چنان زو شده ام بي سر و سامان كه مپرس

كس  به  امّيد  وفا  ترك  دل و دين  مكناد

كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس

به يكي جرعه كه آزار كسش در پي نيست

زحمتي مي كشم از مردم نادان كه مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر كاين مي لعل

دل و دين مي برد از دست بدانسان كه مپرس

گفت و گو هاست در اين راه كه جان بگدازد

هركسي عربده اي اين كه مبين  آن كه مپرس

پارسايي و  سلامت  هوسم  بود  ولي

شيوه اي مي كند آن نرگس فتّان كه مپرس

گفتم از گوي فلك صوت حالي پرسم

گفت آن مي كشم اندر خم چوگان كه مپرس

گفتمش زلف به خون كه شكستي گفتا

حافظ اين قصه دراز ست به قرآن كه مپرس

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

گر تیغ بارد در کوی آن ماه

گردن نهادیم الحکم لله

آیین تقوا ما نیز دانیم

لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم

یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل

آن گاه توبه استغفرالله

مهر تو عکسی بر ما نیفکند

آیینه رویا ، آه از دلت آه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی

خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

بالابلند عشوه گر نقش باز من
كوتاه كرد قصه ي زهد دراز من

ديدي دلا كه آخر پيري و  زهد و علم
با من چه كرد ديده ي معشوقه باز من

مي ترسم از خرابي ايمان كه مي برد
محراب ابروي تو حضور نماز من

گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غمّاز بود اشك و عيان كرد راز من

مست ست يار و ياد حريفان نمي كند
ذكرش به خير ساقي مسكين نواز من

يا رب كي آن صبا بوزد كز نسيم آن
گردد شمامه ي كرمش كار ساز من

نقشي بر آب مي زنم از گريه حاليا
تا كي شود قرين حقيقت مجاز من

بر خود چو شمع خنده زنان گريه مي كنم
تا با تو سنگدل چه كند سوز و ساز من

زاهد چو از نماز تو كاري نمي رود
هم مستي شبانه و راز و نياز من

حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اي صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای
آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک
در دلبری به غایت خوبی رسیده‌ای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را ندیده‌ای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده‌ای

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد

بطالتم بس ، از امروز کار خواهم کرد

هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین

نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

چو شمع ، صبحدمم شد ز مهر او روشن

که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد

به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت

بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد

صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل

فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد

نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ

طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
بر در میکده می کن گذری بهتر از این
در حق من لبت این لطف که می‌فرماید
سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این
آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید
گو در این کار بفرما نظری بهتر از این
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این
دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم
مادر دهر ندارد پسری بهتر از این
من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس
بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این
کلک حافظ شکرین میوه نباتیست به چین
که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن زغصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید

بهار می‌ گذرد دادگسترا دریاب

که رفت موسم وحافظ هنوزمی ‌نچشید

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

بیشتر بخوانید >> اشعار مولانا

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست

که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین باید

و این کجا مرتبه چشم جهان بین من است؟

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم
کز چاکران پیر مغان کمترین منم
هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش
ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم
از جاه عشق و دولت رندان پاکباز
پیوسته صدر مصطبه‌ها بود مسکنم
در شان من به دردکشی ظن بد مبر
کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم
شهباز دست پادشهم این چه حالت است
کز یاد برده‌اند هوای نشیمنم
حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس
با این لسان عذب که خامش چو سوسنم
آب و هوای فارس عجب سفله پرور است
کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم
حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی
در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم
تورانشه خجسته که در من یزید فضل
شد منت مواهب او طوق گردنم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم
کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم
چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمه خورشید درخشان نشود

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خـــون خوری گـــر طلب روزی ننهــاده کـــنی
آخــرالامـــر گــــل کــوزه گـــران خواهــی شــــد
حالیـــا فکـــر سبــو کـــن کـــــه پـر از بـاده کنـــی
گـــــر از آن آدمیــانی کـــــه بهشتت هوس است
عیـــش با آدمـــی ای چنــــد پـری زاده کنــــی
تکیــــه بر جای بزرگان نتوان زد به گــــــزاف
مگر اسباب بزرگـی همه آماده کــنی…

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

فاش می​گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی​طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

چندان که گفتم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هر دم در دست بادیست
گو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تا بازبیند
چشم محبان روی حبیبان
درج محبت بر مهر خود نیست
یا رب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتی
گر می​شنیدی پند ادیبان

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

ناگهان پرده برانداخته​ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته​ای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساخته​ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده​ای
قدر این مرتبه نشناخته​ای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداخته​ای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته​ای یعنی چه

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دایم گل این بستان شاداب نمی​ماند

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکس
دد و دامت کمین از پیش و از پس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
که خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان یار غریبان
مگر خضر مبارک پی درآید
ز یمن همتش کاری گشاید

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است و چستی
تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی
یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی
در آستان جانان از آسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی درازدستی

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

دل می​رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست
در دست سر مویی از آن عمر درازم
پروانه راحت بده ای شمع که امشب
از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی
مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نیست نماز من آلوده نمازی
در میکده زان کم نشود سوز و گدازم
در مسجد و میخانه خیالت اگر آید
محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم
گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی
چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار در این راه
گر سر برود در سر سودای ایازم
حافظ غم دل با که بگویم که در این دور
جز جام نشاید که بود محرم رازم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

بیشتر بخوانید >> شعر در مورد زندگی

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر ره روی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویم
ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی
گویی بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بیمار که دیده‌ست بدین سخت کمانی
چون اشک بیندازیش از دیده مردم
آن را که دمی از نظر خویش برانی

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

می‌دمد صبح و کله بست سحاب
الصبوح الصبوح یا اصحاب
می‌چکد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام یا احباب
می‌وزد از چمن نسیم بهشت
هان بنوشید دم به دم می ناب
تخت زمرد زده است گل به چمن
راح چون لعل آتشین دریاب
در میخانه بسته‌اند دگر
افتتح یا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سینه‌های کباب
این چنین موسمی عجب باشد
که ببندند میکده به شتاب
بر رخ ساقی پری پیکر
همچو حافظ بنوش باده ناب

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد
محترم دار دلم کاین مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همایی دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد
ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
و از زبان تو تمنای دعایی دارد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی​شمار آرد
چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان
که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما
بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

سحر با باد می​گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش می​رو که با دلدار پیوندی

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه اندیشه این کار فراموشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه بندگی زلف تو در گوشش باد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی​خبر بمیرد در درد خودپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی​پرستی
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی​گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال​هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می​کنند
چون به خلوت می​روند آن کار دیگر می​کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می​کنند
گوییا باور نمی​دارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می​کنند

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی‌ آن دروَد عاقبت کار که کشت

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلّا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

بدم گفتیّ و خرسندم، عفاک الله نکو گفتی
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتیّ و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

شب وصل است و طي شد نامه هجر
سلام فيه حتي مطلع الفجر

دلا در عاشقي ثابت قدم باش
كه در اين ره نباشد كار بي اجر

من از رندي نخواهم كرد توبه
ولو آذينتي بالهجر و الحجر

برآي اي صبح روشن دل خدا را
كه بس تاريك مي‌بينم شب هجر

دلم رفت و نديدم روي دلدار
فغان از اين تطاول آه از اين زجر

وفا خواهي جفاكش باش حافظ
فأن الربح و الخسران في التجر

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر

از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست
كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است
درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر

تا كي مي صبوح و شكر خواب بامداد
هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر

وي در گذار بود و نظر سوي ما نكرد
بيچاره دل كه هيچ نديد از گذار عمر

انديشه از محيط فنا نيست هر كه را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

در هر طرف ز خيل حوادث كمين گهيست
زانرو عنان گسسته دواند سوار عمر

بي عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار
روز فراق را كه نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوي كه بر صفحه جهان
اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب
ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
غم دنیای دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبید
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم
شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

روز عید است و من امروز در آن تدبیرم
که دهم حاصل سی‌روزه و ساغر گیرم
چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام
بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم
من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل
زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم
پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن
من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم
آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست
تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم
می به زیر کش و سجادهٔ تقوی بر دوش
آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم
خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش
سالخورده میی امروز به از صد پیرم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد
این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سر است بدین حال گواست
فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رزان است نه از خون شماست
این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکده عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک

جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

دلدار که گفتا به توام دل نگران است

گو می‌رسم اینک به سلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند

ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

حافظ که هوس می‌کندش جام جهان بین

گو در نظر آصف جمشید مکان باش

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند

هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند

ای جوان سروقد گویی ببر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند

عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند

پیش چشمم کمتر است از قطره‌ای
این حکایت‌ها که از طوفان کنند

یار ما چون گیرد آغاز سماع
قدسیان بر عرش دست افشان کنند

مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند

خوش برآ با غصه ای دل کاهل راز
عیش خوش در بوته هجران کنند

سر مکش حافظ ز آه نیم شب
تا چو صبحت آینه رخشان کنند

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

ای بـــی‌خبــــر بکــــوش کــــه صاحب خبـــر شوی
تــا راهــــرو نباشـــی کـــــی راهـبــــــر شــــوی
در مکـــتب حقـــایق پیــــش ادیـــب عشـــق
هــان ای پسر بکـــوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیسـت یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی ســوی خـــانـــه خمـــــار دارد پیــــر مـــا
در خــــرابات طریقت مـــا بـــه هــم منزل شویم
کـــاین چنیـــن رفتـــه‌ست در عهــــد ازل تقدیر مـا
عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش اســت
عــــاقلان دیـــوانه گـــــردند از پـــی زنجیــــــــر مــــــا
روی خوبــت آیتـــی از لطــف بـــر مــا کــشف کـرد
زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما
بـا دل سنگـــینت آیا هیـــچ درگیـــرد شبـــــی
آه آتشنـــاک و ســـوز سینـــه شبگیـــر مـــا
تیـر آه ما ز گـــردون بگـــذرد حافظ خموش
رحم کــن بر جان خود پرهیز کـن از تیر ما

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

دوش دیــــدم کــــه مـلایـــک در میـخــــانـــه زدنــد
گـــــل آدم بســــرشتنـــد و بــه پیمـــانــه زدنـــد
ســاکنـــان حـــــرم ستـــر و عفـــاف ملکـــوت
بــا مـــن راه نشیـــن بــاده مـستانــه زدنــد
آسمــــان بـار امـــانت نتـوانســت کــشید
قــرعــــه کـــار به نام مـــن دیوانــه زدنــد
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نــدیدند حقیقت ره افسانه زدنــد
شکـــر ایزد کــه میان من و او صلح افتاد
صـــوفیان رقص کـــنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیسـت کــه از شعله او خندد شمع
آتش آن است کـــــه در خــــرمن پـــــروانه زدند
کـــــس چـــو حــافظ نگشــاد از رخ اندیشه نقاب
تـا ســــر زلـــف سخـــن را بــــه قلـــم شـــانه زدند

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره‌ی تو حجت موجه ماست

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

حـالیـــا مـــصلحـــت وقــت در آن مـــی‌بـیـنـــم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینــم
جام می گــــیرم و از اهـــل ریا دور شــوم
یعنـــی از اهـــل جهـان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینـــم
بس کـــه در خـــرقه آلـــوده زدم لاف صـــلاح
شـــرمسار از رخ ســـاقـی و مـــی رنگـــینم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

مــــرا عهدیست بـا جانـان کــــه تـا جــان در بــدن دارم
هــواداران کـویش را چو جان خویشتن دارم
صفــــای خلـــوت خـاطـــر از آن شمـــع چگــــل جویــم
فـــروغ چشـــم و نور دل از آن مـاه ختن دارم
بـــه کــــام و آرزوی دل چــــو دارم خلــــوتــی حــاصـــل
چـــه فکــر از خبث بـدگویان میان انجمن دارم
گـــرم صــد لشکــر از خوبان به قصد دل کـــمین سازند
بحمد الله و المنـــه بتـــی لشکـــرشکـــن دارم
الا ای پیـــــر فـــرزانــــه مکــــن عیبــــــم ز مـیخــــانـــه
کـــه من در تـرک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خـــدا را ای رقیب امشــب زمــانـــی دیــده بر هـــم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چــــو در گــــلزار اقبالــــش خـــرامـــــانــــم بحمـــــدالله
نـــه میل لاله و نســـرین نه بــــرگ نسترن دارم
بـــه رنـــدی شهــــره شد حافظ میان همدمان لیکـــن
چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

المــــنه لله کـــــــه در مــیکـــــده باز است
زان رو کـــــه مـــــــــرا بــــر در او روی نیــــاز است
خم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است
از وی همــــه مستی و غرور است و تکبر
وز مــــا همــــه بیچارگـــــی و عجــز و نیـاز است
رازی کــــه بر غیر نگـــفتیم و نگـــــــوییم
با دوست بگـــــوییـم کــــه او محـــرم راز است

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی

من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

بوی یک رنگی از این نقش نمی‌آید خیز

دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی

سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن

ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عیش درآ و به ره عیب مپوی

شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار

بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

روی جانان طلبی آینه را قابل ساز

ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی

گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید

خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی

گفتی از حافظ ما بوی ریا می‌آید

آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین داد

وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین داد

من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد

گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد

خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کابین داد

بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد

در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

صبا به تهنيت پير مي فروش آمد

كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد

هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار

كه غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد

به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش

كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

زفكر تفرقه باز آن تاشوي مجموع

به حكم آنكه جو شد اهرمن، سروش آمد

ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد

چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد

چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس

سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد

زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ

مگر زمستي زهد ريا به هوش امد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

بیشتر بخوانید >> شعر عاشقانه

يا رب اين نوگل خندان که سپردي به منش

مي سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوي وفا گشت به صد مرحله دور

دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

گر به سرمنزل سلمي رسي اي باد صبا

چشم دارم که سلامي برساني ز منش

به ادب نافه گشايي کن از آن زلف سياه

جاي دلهاي عزيز است به هم برمزنش

گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد

محترم دار در آن طره عنبرشکنش

در مقامي که به ياد لب او مي نوشند

سفله آن مست که باشد خبر از خويشتنش

عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت

هر که اين آب خورد رخت به دريا فکنش

هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال

سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش

شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است

آفرين بر نفس دلکش و لطف سخنش

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

تاب بنفشه ميدهد طره مشک ساي تو

پرده غنچه ميدرد خنده دلگشاي تو

اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز

کز سر صدق مي کند شب همه شب دعاي تو

من که ملول گشتمي از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمي مي کشم از براي تو

دولت عشق بين که چون از سر فقر و افتخار

گوشه تاج سلطنت مي شکند گداي تو

خرقه زهد و جام مي گر چه نه درخور همند

اين همه نقش ميزنم از جهت رضاي تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

کاين سر پرهوس شود خاک در سراي تو

شاه نشين چشم من تکيه گه خيال توست

جاي دعاست شاه من بي تو مباد جاي تو

خوش چمنيست عارضت خاصه که در بهار حسن

حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسراي تو

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

داني که چيست دولت ديدار يار ديدن

در کوي او گدايي بر خسروي گزيدن

از جان طمع بريدن آسان بود وليکن

از دوستان جاني مشکل توان بريدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ

وان جا به نيک نامي پيراهني دريدن

گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن

گه سر عشقبازي از بلبلان شنيدن

بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار

کآخر ملول گردي از دست و لب گزيدن

فرصت شمار صحبت کز اين دوراهه منزل

چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن

گويي برفت حافظ از ياد شاه يحيي

يا رب به يادش آور درويش پروريدن

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

دردم از يار است و درمان نيز هم

دل فداي او شد و جان نيز هم

اين که ميگويند آن خوشتر ز حسن

يار ما اين دارد و آن نيز هم

ياد باد آن کو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پيمان نيز هم

دوستان در پرده ميگويم سخن

گفته خواهد شد به دستان نيز هم

چون سر آمد دولت شبهاي وصل

بگذرد ايام هجران نيز هم

هر دو عالم يک فروغ روي اوست

گفتمت پيدا و پنهان نيز هم

اعتمادي نيست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نيز هم

عاشق از قاضي نترسد مي بيار

بلکه از يرغوي ديوان نيز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سليمان نيز هم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس

زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتي اهل ريا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل ميبخشند

ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس

بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين

کاين اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس

يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خويش خدا را به بهشتم مفرست

که سر کوي تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافيست

طبع چون آب و غزلهاي روان ما را بس

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد

يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد

بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآيد

بنماي رخ که خلقي واله شوند و حيران

بگشاي لب که فرياد از مرد و زن برآيد

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هيچ کامي جان از بدن برآيد

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کي زان دهن برآيد

گويند ذکر خيرش در خيل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن برآيد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پير دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد

اين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد ش

اي دل ار عشرت امروز به فردا فکني

مايه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد

از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد

گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت

که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گويي که چنين رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوي اقليم وجود

قدمي نه به وداعش که روان خواهد شد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

يارم چو قدح به دست گيرد

بازار بتان شکست گيرد

هر کس که بديد چشم او گفت

کو محتسبي که مست گيرد

در بحر فتاده‌ام چو ماهي

تا يار مرا به شست گيرد

در پاش فتاده‌ام به زاري

آيا بود آن که دست گيرد

خرم دل آن که همچو حافظ

جامي ز مي الست گيرد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

روز وصل دوستداران ياد باد

ياد باد آن روزگاران ياد باد

کامم از تلخي غم چون زهر گشت

بانگ نوش شادخواران ياد باد

گر چه ياران فارغند از ياد من

از من ايشان را هزاران ياد باد

مبتلا گشتم در اين بند و بلا

کوشش آن حق گزاران ياد باد

گر چه صد رود است در چشمم مدام

زنده رود باغ کاران ياد باد

راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند

اي دريغا رازداران ياد باد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

بي مهر رخت روز مرا نور نماندست

وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گريه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

مي‌رفت خيال تو ز چشم من و مي‌گفت

هيهات از اين گوشه که معمور نماندست

وصل تو اجل را ز سرم دور همي‌داشت

از دولت هجر تو کنون دور نماندست

نزديک شد آن دم که رقيب تو بگويد

دور از رخت اين خسته رنجور نماندست

صبر است مرا چاره هجران تو ليکن

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است

گو خون جگر ريز که معذور نماندست

حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده

ماتم زده را داعيه سور نماندست

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

بیشتر بخوانید >> اشعار سهراب سپهری

در دير مغان آمد يارم قدحي در دست

مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پيدا

وز قد بلند او بالاي صنوبر پست

آخر به چه گويم هست از خود خبرم چون نيست

وز بهر چه گويم نيست با وي نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غاليه خوش بو شد در گيسوي او پيچيد

ور وسمه کمانکش گشت در ابروي او پيوست

بازآي که بازآيد عمر شده حافظ

هر چند که نايد باز تيري که بشد از شست

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل‌ها

به بوي نافه‌اي کاخر صبا زان طره بگشايد

ز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم

جرس فرياد مي‌دارد که بربنديد محمل‌ها

به مي سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد

که سالک بي‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامي به بدنامي کشيد آخر

نهان کي ماند آن رازي کز او سازند محفل‌ها

حضوري گر همي‌خواهي از او غايب مشو حافظ

متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

دوش دیدم که ملائک در می‌خانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه‌نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
به بانگ نای و آواز چغانه
ز کار عشق با ما آشنا کرد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان خدا را
در دام عشق افتادم، ای یار ما رها را
گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
دل شوریده بر آن آتش بی‌حاصل زد

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن‌آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین‌کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم
تا درخت دوستی بر کی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گوی اهل دل زین بیش باد
تا در آغوش ادب بنشاستیم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

صبا بر عاشقان دیوانه بگذر
ز حال دل خبر بی‌واسطه بر
که این دیوانه مجنون‌سر به صحراست
نمی‌داند ز خوبی‌ها خبر بر
ببر پیغام ما را سوی جانان
که دارد چشم ما در خون نظر بر

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
اگر نان خورَد مرد بی‌درد، چیست؟
نگویی که نامش نه مردی شنی
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان پر فتنه می‌بینم، ز چشم آن جهان‌پوشو
مبادا کس بدین حالت بیفتد در دل شب‌ها
که شب از هجر یار افتد به جان عاشق خاموشو
درون آتش عشقم، ولی از خلق پنهانم
که بر سر می‌نهم خاک در آن کوی دل‌افروزو

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش‌الحانی‌ست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟
چرا به دانه شکم چاک می‌زنم بدنم؟

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

اگر چه باده فرح‌بخش و باد گل‌فشان است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب نگران است
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره می‌رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب بسته

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
به یاد یار و شوق روی جانان
زدم فریاد و گفتم عاشقانه
نسیم از عشق یارم بوی جان داشت
چو دیدم رخ، فراموشم زمانه

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

روزگاریست که سودای تو در سر دارم
می‌زنم جام می و یاد تو در بر دارم
زلف مشکین تو را حلقه دامم دیدند
هم از آن روز گرفتار چنین سر دارم
دل من گرچه ز غم‌های جهان آزرده‌ست
در هوای تو نظر بر همه‌جا بردارم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب نوایی خوش
که دست افشان غزل‌خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه‌داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده‌پروری داند

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

به تماشای گل و لاله برافشاندم دوش
که به دستم نرسد ساغر و گل چون خاموش
نه به سودای تو ای سرو دل‌آرا بس بود
که دلم رفت ز یاد و ز نظرم شد فراموش
چه کنم چون ز تو دورم، دل من شاد نشد
که گل از باغ تو گیرد همه‌شادی و خروش

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

سحر آمد، نسیم صبح‌دمید از در یار
دل من با دل گل گفت حدیث شب تار
همه شب اشک فشاندم، همه شب ناله زدم
که چرا ماه رخم نیست به بالین نگار
سحر از کوی تو بوی نفس جان آمد
دل من زنده شد از نغمه‌ی بانگ هزار

◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
چه جای صحبت نامحرمان مقام وصال؟
که نیم‌جانی ما را هنوز راز کنید
دل خراب من ای دوست قابل ترحـم نیست
به خاک پای تو افتاد و خاک باز کنید

بیشتر بخوانید >>  دانلود کتاب مجموعه اشعار سهراب سپهری

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.