متن درباره دریا ؛ شعر و متن کوتاه عاشقانه و غمگین در مورد دریا
در این نوشته از دلبرانه می خواهیم گلچینی از شعر و متن درباره دریا کوتاه و طولانی را خدمت شما ارائه نماییم
چنانچه قصد دارید که در شبکه های اجتماعی مطلبی را در مورد دریا با مخاطبین خود به اشتراک بگذارید
و دنبال یک متن اثر گذار و جذاب هستید که موجب تعامل بیشتر با کاربران و مخاطبین شود پیشنهاد می کنیم تا انتهای این پست با ما همراه باشید
در ادامه مجموعه ای از اشعار و متن درباره دریا کوتاه و طولانی مناسب برای کپشن و استوری برای شما عزیزان جمع آوری کرده ایم
امیدواریم که مورد استفاده شما قرار گیرد
از همراهی شما سپاسگزاریم
متن درباره دریا ؛ شعر و متن کوتاه عاشقانه و غمگین در مورد دریا
گفتم : دريا
گفت : جانم
جانم که گفت
عين تو شد
موهاي موج دار
روسری آبي
خنده هاي سرخ
حرفم يادم رفت
فقط نگاش کردم
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست
نیست پروا،تلخ کامان را زتلخی های عشق
آب دریا در مذاق ماهی دریا،خوش ست
گفته بودم که به دریا نزنم دل ٬ اما
کو دلی که به دریا بزنـم یا نزنـم
خوش به حال جنگل و دریا و کوه و دشت و رود
کاش من هم با تو عکس یادگاری داشتم
دیگر چه فرقی می کند یک تنگ یا دریا ؟
وقتی که یک ماهی
دلش قلاب می خواهد …
مــن قــطـره بــارانــم ، كــافـيـسـت تــو دريــا شـــى
ســاحـل پــر تـنـهاييـسـت، عـشـقـسـت اگــــر بـاشى
فریب جان سرشار از سکوتم را مخور روزی
دهان ازخون دل وا می کند هر کوه خاموشی
دلم عاشق دلم شیدا دلم تا قسمتی تنها
دلم یک اسمان دارد به رنگ ابی دریا
این ساحل خسته را تو پیدا کردی
این موج نشسته را تو برپا کردی
من خامُش و خسته, خفته بودم ای عشق
مرداب دل مرا تو دریا کردی
دریا، درخت، رود، بیابان، شبیه تو
دنیا پُر است از تو، کجا میتوان گریخت؟
تقصیر دلم بود که چشمان تـو را خواست
این سر به هوا مثل خودم عاشق دریاست
بس کن چه قدر خیره به امواج می شوی
دریا که مثل چشم تو زیبا نمی شود
ربنا آتنا نگاهش را , که هوایم دوباره بارانی است
السلام علیک یا دریا که دلم بی قرار و طوفانی است
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام٬هر قدر بی مهری کنی می ایستم
متن درباره دریا غمگین
اینکه من غــرقِ تماشای شما باشـم هــم
کــمتر از غــرق شـدن در وســط دریا نــیست
جدا کردند آدمها، مرا از تو، تو را از من
تو دریایی و من ساحل، نخواهی شد جدا از من
ماهى بدون دريا
شب بدون ماه
پرنده بدون بال
گل بدون گلدان
و …
هيچ كدام بدون هم معنا ندارند !
من …
بدون تو
شعرى ندارم …
خيال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
كه دل زديم به دريای بی خيالی ها
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مثل تالاب که بارش باران را
مثل موج که پهنه ی ساحل را
مثل بوسه که گرمی لب هایت را
دوستت دارم
مثل بهار که شگفتن نخستین گلش را
امروز بارانی هستم
سر نهاده به دلتنگی
بر دامان ابرها
فردا که باز آیی
رودی خواهم شد
پیوسته در مسیر دریا
مرا اینگونه بشناس
ماهی کوچکی که
در آغوش تو
وسعت دریا
فراموش اش شد
یادت
موج دریاست
می آید و
با خود می برد
تمام مرا
اگر دریا از من بپرسد
چه چیز بی کران تر از اوست
من آغوش ترا مثال خواهم زد
اگر جنگل از من بپرسد
چه چیز سبز تر از اوست
من دستان ترا مثال خواهم زد
اگر باران از من بپرسد
چه چیز بیش از آمدن او
مرا خوشحال خواهد کرد
من آمدن تو را مثال خواهم زد
اما اگر کسی از تو بپرسد
چه کسی ترا بیش از همه دوست دارد
آیا تو مرا مثال خواهی زد
هنوز از صدف های ساحل
صدای موج دریا
می آید
از قلب من
دوست داشتن تو
چه چیز می توانست
دریا را
تا این حد
طوفانی کند
جز نسیم ملایمی که
از میان موهای تو
گذشته بود
یک قایق تنها
در میان امواج دریا
بیا دست ام را
از میان موهایت
نجات بده
تو دریا باش
تا بیکران ساحل ات
میگسترانم خویش را
متن درباره دریا عاشقانه
چو قایقی
بر کرانه ساحل
دل خواست
در کنار تو
آرام گیرد
دریا
به دلتنگی ساحل
موج و صدف می بخشد
تو چه بخشیدی
به سکوت این شب ها
جز حسرت و آه
یک روز دریا
ترا در خود
غرق کرد
حالا من آمده ام
تا او را
در اشک هایم
دریا را
به رنگ آبی اش
می شناسم
آبی را
به رنگ چشم های تو
موج ، موج است
چه در دریا باشد
چه بر مو های تو
هریک
به شکلی مرا
غرق خواهد کرد
حالا دیگر دریا
می داند چقدر
دوستت دارم
بس که نامت را
در گوش صدف هایش
خوانده ام
عشق ات
دریایی ست
که مرا در بر گرفته
بی آنکه دریابم
غرق گشته ام
دل به دریا نمی زنم
دل به تو می سپارم
و بر امواج
پا می گذارم
دل را
به کدامین دریا
باید زد
تا هیچ موجی دیگر
به ساحل
بازش نگرداند
متن درباره دریا برای کپشن
یکی بود که همه بود
چشمانم را می بندم
می نشیند رویِ پلکِ رویا
میانِ دریایِ چشمانم
بوسه ها را نشانِ پیشانیم می کند
دریا شتک می زند
باز می کنم پلکهایِ بسته را
شورابه یِ اشک است
آبِ دریا نیست
موج موج کلامت از نجوا
شبیه یک دریا
قلبت
گریز هزار دریای عاشق و
تنها
بین این گله گرگ یادم رفت …
روزگاری زنانگی کردم …..
تو نماندی و زخمی ام کردند
خم به ابرو ولی نیاوردم
بین این شانه های مردانه
یک نفر مرد نیست تکیه کنم
نیستی تا که کنج آغوشت
یک دل سیرِ سیر گریه کنم
گناه دریا چیست
اگر بخواهد
کسی را در آغوش بگیرد؟
گناه من چه بود
که دریا یک روز
تــــو را در آغوش گرفت
کسی آمد که حرفِ عشقو با ما زد
دلِ ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی
دلِ ما رفته مهمانی
چه دوره ساحلش
از دور پیدا نیست
یک عمری راهه و در قدرتِ ما نیست
باید پارو نزد، وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودشمی بردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم میشه تا فردا
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره
به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره
دلِ ما رفته مهمانی
به یک دریای طوفانی
باید پارو نزد، وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش می بردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
من درختم , مرا تبر بزنی…
روی هر شاخه ام قلم دارم
ساکتم مثل کوهها اما…
بهمنی پشت هر قدم دارم
دریای آرام
هیچگاه
ملوانی ماهر
تربیت نکرده است
کجا جنگل ها سبزترند
و کجا دریا ها
آبی ترند
به من بگوييد!
به من جایی را نشان دهید
که بوسه های عاشقی
در آرامش امن آنجا متولد می شوند
می خواهم برای همیشه
اینجا را ترک کنم
متن درباره دریا برای استوری
دریا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیمِ دیگرش
خواهر! زمان زمانِ برادرکُشی است باز
شاید به گوش ها نرسد بیتِ آخرش
می خواهم اعتراف کنم: هر غزل که ما
با هم سروده ایم، جهان کرده از بَرَش
با خود مرا بِبَر که نپوسد در این سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش
دریا سکوت کرده و من حرف می زنم
حس می کنم که راه نبردم به باورش
دریا! منم، همو که به تعداد موج هات
با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش
هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگِ در خون شناورش
خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست
خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش
دریا سکوت کرده و من بُغض کرده ام
بُغض برادرانه ای از قهر خواهرش
دلم گرفته دريا
فكري به حال من كن
آبي اون چشاتو
خواب وخيال من كن
دلم گرفته دريا
ابريه آسمونت
ميخوام كه گريه ها مو
فقط بدم نشونت
دريا تو دريا نيستي
اگه دلت نگيره
قصه بي پناهيم
از ياد تو نميره
وقتي قراره آدم
فقط يه سايه باشه
قصه رو لبهاش
بغض و گلايه باشه
وقتي بايد بهارو
حتي تو خواب نبيني
تو انتظارو حسرت
عمري بايد بشيني
وقتي كه دل يه عالم
ابراي خسته داره
از سر شب تو خونه
بناي غم ميذاره
چه فايده داره دريا
برام نام و نشونت
ارزوني تو باشه
آبي آسمونت
ارزوني تو باشه
اينهمه آسمونت
به دريا شكوه بردم از شب دشت
وز اين عمری كه
تلخ تلخ بگذشت
به هر موجی كه
می گفتم غم خويش
سری می زد به سنگ و
باز می گشت
وقتِ خواب است و دلم پیشِ تو سرگردان است
شب بخیـر اِی نَفــسات شرحِ پریشانیِ مــن
دریا چه بق کرده است، دریا کودکانه است
بی حرف، بی جاشو و بی موج و ترانه است
ترسیده از چیزی مگر دریا کز اینسان
با موج موجش رعشه های بی بهانه است
شور است اما شوری اش از جنس اشک است
انگار از پلک زمین اشکی روانه است
با بادها هم شوق بازی کردنش نیست
دریا که چون مرداب ها نیلوفرانه است
امشب چرا جز لو ءلوء خونین ندارد
امشب چرا چون لخته هایی بیکرانه است
در ساحل خونین آن سو دیده شاید
شب را که گرم جستجو خانه به خانه است
رگموج هایش سوخته از بس که دیده
در نخلهاشان شعله سرگرم زبانه است
با ماهیان قرمز از دریا نگویید
دیگر نه آن دریای شعر عاشقانه است
از حیرت آلاله های ساحلش سرخ
دریا چه بق کرده است، بغضی جاودانه است
عاقبت یک روز می فهمی که بد تا کرده ای
بی جهت ساحل نشسته ، ترک دریا کرده ای
می شماری موج ها را یک به یک هر روز وشب
این شمردن های هر روزت چه معنا کرده ای
لذت امواج دریا ، گرچه گیرد راحتی
لیک با طوفان آن آرام پیدا کرده ای
ساحل دریا اگر زیباست ، دریا علت است
این سبب را پس چرا اینگونه حاشا کرده ای
در پی یک لحظه ارامش ، به ساحل امدی
ترک آسایش برای روز فردا کرده ای
از درد و زیان این سفر تلخی مکن
تو تجارت با دل واعماق دریا کرده ای
به پيش روي من تا چشم ياري ميكند درياست
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست
خروش موج با من مي كند نجوا
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت
مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست
ز پا اين بند خونين بركنم نيست
اميد آنكه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست
کپشن دریا برای اینستاگرام
با من از روايت گريهها
سخن مگوی
صبحهای مرمرين در پی است
سواران ستارهپوش در پی است
گُلگُل شبنم و
لغزش لاله
در نسيمههای نور
ديگر
نه نامی از دريا
نه نقشی
که در چشم آدمی
من رازجویِ آن روايتم
که هنوزش کسی
بازنسروده است
با من از روايت رازها
سخن بگوی
در آغوشم گیر حضرت دریا !
تنگ …
که بال هایم …
دیگر توان پارو زدن ندارند!
و چشمهایم …
دیگر توان دیده بانی !
و تمام من
همچون تخته پاره ای سرگردان
در پی امواج سرکشت
های های گریه میکند!
درآغوشم بگیر حضرت دریا…
دلم خواب میخواهد…
از جنسی شبیه دریا
با رؤیایی که تهش
من باشم
و تو باشی
با لبخند همیشگی
در میان خرمنی از موهایت
و همان چشمانی که
طعم عسل داشت به گمانم…
دلم خواب میخواهد
با یک بغل بوی نارنج…
و صدها اقاقی که
از شاخه های احساس آویزان باشند…
صدایت می زنم
از یک عمق زلال آبی
از دورترین نشانهٔ بودن
از زادگاه کوچکترین ذره
با اولین نفس حیات
با حباب های روشن وجود
صدایت می زنم
من تو را یک دریا
عاشقم
اگر می دانستم
باران را دوست داری
ابر می شدم
و تمام سال می باریدم
اگر می دانستم
دریا را دوست داری
موج می شدم
و تو را در آغوش می گرفتم
اگر می دانستم
شعر را دوست داری
واژه می شدم
و تو را می پرستیدم
اما افسوس
تو هیچ یک را
دوست نداشتی
آغوشت
درياست
دست هایت را باز کردی
و مرا به اعماق خود بردی
مي داني
برای دوست داشتنت
ماهي شدن را بلدم
شعر در مورد دریا
وقتی نگاهم می کنی
سبز سکوت چشم تو
آرام باغ شعر من
دنیای زیبای من است
وقتی نگاهم می کنی
می خوانم از بیداریت
صبح هزاران دشت را
چشمان تو ، تا بیکران
امواج دریای من است
غرق مي شوم
در دوريَت
چون ماهيِ كوچكي
كه از دريا
به تُنگ انداخته اَند
خیس از نداشتنت
قدم میزنم بر ساحل زندگی
به دریا زدم برای بودنت
حال اما
تنها،
خیس از دلتنگی
ساحل نشینِ خاطراتم
دریا باش ، که اگر کسی
سنگ به سویت پرتاب کرد
سنگ غرق شود
نه تو متلاطم شوی
دلم جراتش قطره ای
بيش نيست
تو ای عشق
او را به دريا ببر
دریا
بالاتر از دامن تو میآید
وقت تنگ است
پیش از بهکار افتادن سایتهای هوایی
خودت را برقصان
جنگندههایی در سرم دست به مانور زدهاند
و
من هنوز به گلهای دامنت
به قهوه لبانت
به شلیته پوشی موهایت
اعتقاد دارم
شکل شهادتین
پس از ریختن بمبهای خوشهای در موهایت
وقتی همه جا پر است از دل سیری
عاشق بشوی غریب تر می میری
یادت نرود! به مردم این دنیا
دریا بدهی، کویر پس می گیرى
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
حالا که برا ی تو میسر گشته
بگذر دگر از حال من سرگشته
تو منظره قشنگ ساحل اما
هر موج که سمتت آمده برگشته
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم
فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانم
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
می دونی دریا چرا دریا شد؟
به خاطر موجاش
اگه موج نداش هیچ و قت دریا نمی شد
من یه دریام و تو موج های منی
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
دریا از من گله مند است
زیرا که همیشه وسعت دل تو را به رخ او می کشم
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !
درین ساحل که من افتاده ام خاموش .
غمم دریا , دلم تنهاست .
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !
خروش موج , با من می کند نجوا ,
که : هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت …
مرا آن دل که بر دریا زنم , نیست !
ز پا این بند خونین بر کنم نیست ,
امید آنکه جان خسته ام را ,
به آن نادیده ساحل افکنم نیست !
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
قصه ی ساحل و دریا غزلی دیرین است
موج وحشی طلب و خواسته اش تمکین است
گر چه ساحل ز لب آب عنان داده ز دست
لیک درباره ی دریا هدفش تسکین است
خوشبحال لب دریا که همه با لب او
دفتر خاطرشان مثل شکر شیرین است
از خجالت رخ مهتاب که افتاده بر آب
عاشقی گفت یقین کار لب پروین است
موج در موج غزل شد به دل ساحل هنوز
آب در فکر مد و جزر،مرامش این است
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
پی یک بوسه گرد پایه حوض
بسی گشتم تو دل دریا نکردی
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
مثل ساحل آرام باش
تا دیگران مثل دریا، بی قرارت باشند
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
از شب بر آسمان آوار شد
بین ما هر پنجره دیوار شد!
آنکه اول نوشدارو می نمود
بر لبِ ما زهرِ نیشِ مار شد
عیب از مابود از یاران نبود
تا که یاری یار شد؛ بیزار شد
یاوری ها بارِ منت شد بدوش
دست ها آغوش نه؛ افسارشد
عاقبت با حیله ی سواگران
عشق هم کالای هر بازارشد!
آبِ یکجا ماندهام، دریا کجاست؟
مُردم از بس زندگی تکرار شد..!
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست
اما برای ماهی زندگیست
برای کسی که دوستت دارد زندگی باش نه تفریح
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او
ولی کس کو که در جوید که جویانش نمیبینم
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
این طرف مشتی صدف، آنجا کمی گل ریخته
موج، ماهــی های عاشق را به ساحل ریخته
بعد از این در جام ما تصویر ابر تیره است
بعد از این در جــــام دریا ماه کامل ریخته
مرگ حق دارد که از ما روی برگردانده است
زندگـــی در کـــام ما زهــــر هلاهل ریختـــه
هر چه دام افکندم آهوها گریزان تر شدند
حال، صدها دام دیگـــر در مقـــــابل ریخته
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
صدای موجت ای دریا !
برایم شعر زیبایی ست
پراز راز و پراز لذت
همانند معمایی ست
صدف می ریزی از خوبی
به روی ساحلت هرروز
و بوی تازه می گیرد
ازاین خوبی، دلت هرروز
در آغوش تو ماهی ها
تمام لحظه ها شادند
به زیر آب و روی آب
همیشه شاد و آزادند
آرون گروپس
پرستوهای دریایی
که خیلی عاشق موجند
نشسته گاه برساحل
و گاهی نیز در اوجند
تو ای دریا ! برای ما
بخوان شعر قشنگت را
به روی ماسه جاری کن
صدای رنگ رنگت را
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
نزدیکت می شوم بوی دریا می آید
دور که می شوم صدای باران
بگو تکلیفم با چشمهایم چیست ؟
لنگر بیندازم و عاشقی کنم یا چتر بردارم و دلبری کنم ؟؟
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
شبیهِ ساحل،
آغوش باز کن،
تا خیالِ دریا بودن کنم!
خدایم باش تا با شعر عبادت شوی!
مجنون بخوان مرا تا قاب بگیرم صدایت را!
حالا دیگر از سینه ی دیوار هم
نجوایِ دوستت دارم می آید!
بیشتر دیوانگی کنم…
با من، ما می شوی؟
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
به دریا می زنم امشب دل توفانی خود را
که طوفانی کنم از غم تمام شانه خود را
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
هــوای تو را میــخواهم در این حال دلتنــگی
امــواجــی از یاد تــو را میــــخــواهـــم
در دریای خاطره های به یادماندنی
میخوانمت تا دلم آرام بماند
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
دریا هم مثل من دلتنگ است؛
شبها فقط گریه میکند…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
عشق تو مثل دریاست؛
عمیق، بیانتها و غرقکننده…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
به دریا گفتم دلتنگم،
موجهایش اشک ریختند…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
تو رفتی،
و دریا یاد گرفت تنها بماند با من…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
دل من ساحل شد،
اما تو هرگز به آن برنگشتی…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
دریا آرام است،
اما من طوفانی از نبود توأم…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
عاشقت شدم،
مثل موجی که به صخره دل بست و شکست…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
در آغوش دریا گریه کردم،
هیچکس نفهمید اشکها کدام از من بود، کدام از او…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
تو رفتی،
و دریا هم دیگر بوی آرامش نمیدهد…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
دلم موج برداشت
وقتی فهمیدم باز هم برنمیگردی…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
دریا هم گاهی دلش خشکی میخواهد،
مثل من که دلم تو را میخواهد…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
عشق تو شبیه موج بود؛
آمد، دلم را برد، و آرام مرا شکست…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
کنار دریا نشستهام،
اما دلت کنار من نیست…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
دریا شاهد تمام گریههای بیصدای من است…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
تو رفتی
و موجها هم دیگر با من مهربان نیستند…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
عشق تو مثل دریاست؛
یا نجاتت میدهد، یا غرق میکند…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
من به دریا دل بستم
چون شبیه تو بیرحم و زیباست…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
دریا را دوست داشتم
چون بلد بود مثل من دلتنگ باشد…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
موج میآید، میرود،
اما جای نبود تو هنوز خیس است…
•━─────━❪ʚĭɞ❫━─────━•
اگر روزی گمم کردی،
مرا در دل دریا پیدا کن… جایی میان دلتنگی و عشق…






