50 شعر غمگین کوتاه و بلند | اشعار احساسی و دل شکسته برای دلتنگی و تنهایی
گاهی غم، مثل شب آرام می نشیند روی دل…
آدم دلش می خواهد چیزی بخواند که حال دلش را بلد باشد، شعری که انگار از زبان خودش گفته شده باشد…
اگر تو هم دلت گرفته، اگر زخم هایی داری که صدایشان را فقط سکوت می فهمد، این پست برای توست.
اینجا 50 شعر غمگین و احساسی را جمع کرده ایم؛
شعرهایی کوتاه، بلند، دکلمه گونه و حتی چند شعر از دل ادبیات جهان با ترجمه فارسی.
بخوان، بغض کن، سبک شو …
50 شعر غمگین کوتاه و بلند | اشعار احساسی و دل شکسته برای دلتنگی و تنهایی

شعر کوتاه غمگین
دلم گرفته از این همه دلتنگی
نه کسی مانده، نه دلخوشی، نه زندگی…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
نه بغض دارم، نه اشک
فقط یک خستگیِ بیصدا…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
رفتی و بعد از تو
دل، هیچکس را جدی نگرفت.
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
تنهایی یعنی
وقتی اسمش میاد، یههو دلت بلرزه…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
اشکهایم بیاجازه میریزند
مثل خاطراتت…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
گفتم “میمانی؟”
گفت: “تا وقتی هوا خوبه…”
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
بعضی شبها
فقط جای خالیات آرامم میکند.
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
نبودنت
بلندترین سکوت دنیاست…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
کاش میشد
دلتنگی را خواب کرد.
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
دلی که شکست،
دیگر شعر نمیخواهد… آرامش میخواهد.
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
درد یعنی
تو باشی و او دیگر نخواهدت…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
گفتی: “فراموشم کن!”
ولی نگفتی چطور…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
گریه نکردم
فقط باران را بهانه کردم…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
تو رفتی
من ماندم و تمام خیابانها…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
بعضی زخمها
مرهم نمیخواهند؛ فقط نبودن تو را نمیکشند…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
دلتنگم،
بیآنکه کسی دلدارم باشد…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
رفتن تو
مثل پاییز بود؛
زیبا، اما پر از اندوه.
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
به یاد کسی که نیست
هر شب بیصدا میمیرم…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
فاصلهها
گاهی فقط چند حرفاند:
«دوستت… نداشتم.»
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
هیچکس نفهمید
من پشت لبخندم
چند بار فرو ریختم…

دکلمه غمگین
دلم گرفته…
نه برای کسی، نه از کسی.
برای خودم…
برای آنهمه سکوتی که بلعیدم و دم نزدم.
برای خودی که روزی با یک لبخند آرام میگرفت
و حالا… با هیچ چیز آرام نمیشود.
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
صدایت هنوز در گوشم میپیچد…
اما تو نیستی.
همه جا را بوی نبودنت گرفته
و من، در ازدحام خاطراتت
نفس نمیکشم…
خفهام…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
من از آن دست آدمهایم
که اگر بروم
با صدای پاشنه کفش نمیروم…
ساکت و بیصدا محو میشوم
مثل درد در استخوان…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
دلم تنگ است
برای روزهایی که نمیترسیدم از دل بستن…
حالا نه دلم را میفهمند
نه دلتنگیام را…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
تو رفتی
و من با هر طلوع
جای خالیات را شانه میزنم…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
من اهل رفتن نیستم،
ولی ماندن وقتی که نباشی،
سختترین شکنجهی دنیاست…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
خاطرات تو مثل تیغاند؛
نمیگذارند کسی نزدیک شود.
میآیند
و تمام دلخوشیها را میدرند…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
هیچکس نمیفهمد
وقتی خیره میشوم به سقف شب
در سرم،
صدها جملهی نگفته
و یک دلتنگی خاموش میچرخد…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
من آدم گریه در خلوت بودم
تو اما
حتی تنهاییام را شلوغ کردی…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
درد دارد…
وقتی جای خالیات
اینقدر پررنگ باشد
که دیگر،
جایی برای لبخند نماند…

شعر غمگین بلند
رفتی…
و بعدِ تو
تمام فصلها بیهوا شدند.
پاییز، خستهتر از همیشه آمد
زمستان بیبرف،
بهار بیعطر
و تابستان بیلبخند.
تنها چیزی که ماند
دردی بود
که هنوز هر شب
با من میخوابد…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
سکوت میکنم،
نه چون چیزی برای گفتن نیست…
بلکه چون هیچکس برای شنیدن نیست.
رفتن تو
همه چیز را با خود برد،
حتی صدایم را…
حتی “دوستت دارم”هایی را که هرگز نگفتم
تا نروی…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
چه خستهام از خودم،
از این همه وانمود کردن
که خوبم…
که خوشحالم…
که نبودنت عادیست!
ولی شبها
تا خود صبح
با خیالِ صدایت
دیوارِ اتاق را خط میزنم…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
تو رفتی،
و من ماندم
با یک شهر خاطره،
که هربار از کنارشان میگذرم
دلم میلرزد…
مثل وقتی که
یاد لبخندت
در بیهواترین لحظه
میافتد وسطِ این همه دلتنگی…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
گاهی دلم میخواهد نباشم،
نه که بمیرم،
فقط یکجوری محو شوم
که کسی نپرسد:
“کجاست؟”
کسی نگوید:
“یادش با ما بود…”
فقط باشم برای خودم،
بینیاز از دیده شدن،
بینیاز از ماندن در دل کسی…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
از من چه مانده جز سکوتی کشدار
و نگاهی که دنبال توست،
در خیابان، در عکسها، در سایهها…
تمام آدمها را نگاه میکنم
و دلم تنگتر میشود
برای کسی که دیگر هیچکجای این دنیا نیست.
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
رفتی و دنیا
جای تنگتری شد برای نفس کشیدن.
نه شعری مانده برای گفتن،
نه آغوشی برای آرام گرفتن…
فقط من ماندهام
و جای خالیات
که شبها بغل میکنم.
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
میخندم،
که نگویند شکست خورد…
مینویسم،
که نگویند فراموش کرد…
اما دل من
هنوز در همان نقطهای گیر کرده
که تو گفتی:
“برو، دیگه دوستت ندارم.”
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
تو نبودی،
و من یاد گرفتم
چگونه صدایم را
در گلو خفه کنم…
یاد گرفتم
با چشمهای باز،
در خوابهای بیتو بمیرم.
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
عشق اگر این است،
کاش زودتر تمام میشد…
نه اینقدر طولانی،
نه اینقدر نفسگیر.
باید میرفت،
اما با خودش تمام من را هم برد…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
تو رفتی،
و این خیابان هنوز هم
بوی عطر موهایت را میدهد.
من هر شب
با خیال قدمهایت
قدم میزنم
تا شاید برگردی…
حتی اگر در خواب…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
بیتو
حتی آینه هم غریبه شده…
خودم را نمیشناسم.
شبیه سایهای هستم
که تو جا گذاشتی
روی دیوار یک خاطره…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
دلم برایت تنگ نشده…
فقط
برای صدای خندهات،
برای بیخیالی نگاهت،
برای آنکه “من” را میفهمید…
آری…
فقط برای همه چیز تنگ شدهام،
جز خودت!
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
حسرت یعنی
تو باشی
و نتوانم صدایت کنم…
تو باشی
و دلم نلرزد از اینهمه “نخواستن”…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
زندگی را
خط به خط نوشتم
با تو…
و حالا
ورق خوردهام به صفحهای
که فقط سکوت دارد
و یک دنیا خالی…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
دلم دیگر صدایت را هم نمیخواهد…
فقط میخواهد
یک بار
بیدغدغه
بخوابد…
بیدغدغهی بودن تو، نبودن تو، یا آمدنت…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
گاهی نبودنِ کسی
نفسگیرتر از مردن است…
او هست،
زنده است،
اما نه برای تو…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
نمیدانم
کدام گناه نکردهام را تاوان میدهم
که هنوز
شبها در آغوش خاطراتت
گریه میکنم…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
دل کندن
کار سادهای نیست
وقتی تمام لحظههایت
به لبخند کسی گره خورده باشد
که دیگر حتی نگاهت نمیکند…
━━━━━━━༺༻━━━━━━━
دیگر برای ماندن نجنگ…
وقتی کسی خودش
تمام راهها را
بسته باشد…
برو…
به حرمت دلِ خودت…