شعر روضه حضرت زهرا ; مجموعه گلچین اشعار روضه فاطمیه

در این نوشته از دلبرانه قصد داریم تعداد زیادی شعر روضه حضرت زهرا به مناسب ایام شهادت بانوی دو عالم درج نماییم

در ادامه گلچینی از زیباترین و سوزناک ترین شعر روضه حضرت زهرا را برای شما عزیزان جمع آوری کرده ایم

امیدواریم که مورد رضایت شما قرار گیرد

با ما همراه باشید

شعر روضه حضرت زهرا ; مجموعه گلچین اشعار روضه فاطمیه

شعر-روضه-حضرت-زهرا

ای روشنايی سحر فاطميه ام
صاحب عزای خون جگر فاطميه ام
ايام می رود به اميد ديدنت
يك بار رد شو از گذر فاطميه ام
دست مرا بگير و به دنبال خود ببر
تا با تو طی شود سفر فاطميه ام

مگه میشه برای مادری مجلس ختم بگیرن پسرش نیاد دم در واینسته به همه خوش آمد نگه آقا امشب یه سری به مجلس ما هم بزن به ما بیچاره ها هم یه نظری کن

آقا گناه روزی چشم مرا گرفت
رزقی بده به چشم تر فاطميه ام
با خود هميشه گفته ام آيا نمی شود
ديدار روی تو ثمر فاطميه ام

این روزا اومدم تو مجلس مادرت گفتم شاید به منم نگاهی کردی

وقتی شنيده ام كه ميايی به روضه ها
هر شب اسير و در به در فاطميه ام
پايان راه سينه زنی ها شهادت است
ای كاش گل كند هنر فاطميه ام
در می زنم كه اذن عيادت دهی به من
با اين اميد پشت در فاطميه ام

روزای آخر عمر بی بی زنهای مدینه اومدن برای عیادتش اما فاطمه کسی رو راه نمیداد اومدن خانم امّ ایمن رو واسطه کردن امّ ایمن اومد گفت: خانوم زنهای همسایه میخوان شمارو ببینن خیلی اصرار دارن بی بی اجازه عیادت دادن این خانوم ها اومدن دور بستر زهرا گفتن: دختر پیغمبر حلالمون کن اختیار ما دست مردامونه اجازه ندادن بیاییم عیادتت بی بی فرمود:
من از شما یه گلایه ای ندارم چرا اون لحظه ای که من روی زمین افتادم می دیدید دورم نامحرما جمع شدن چرا نیومدید من رو کمک کنید؟ خواستم علی رو صدا بزنم دیدم دستاش رو بستن صدا زدم:”
یا فضَّه خذینی” فضه من رو دریاب بخدا محسنم رو کشتن هیچ کسی نیومد زهرا رو یاری کنه اما نه یه عده اومدن زهرا رو یاری کردن

ای که در کوچه ها افتادی
زیر دست و پا
جلوی چشمای بابا افتادی
چهل تا بی حیا
بی خبر از خدا
میزدنت تو را
چرا چرا چرا

چهل تا مرد جنگی اومدن کمک هر کی میرسید یه ضربه به زهرا میزد اینجا دیدن دست علی بسته است
مادر رو غریب گیر آوردن کربلا هم دخترش زینب رو غریب گیر آوردن هر کی میرسید زینب رو میزد ای حسین

هر چه او بیشتر نفس میزد
بیشتر میزدن زینب را
یک نفر مانده بود در گودال
صد نفر میزدن زینب را
تیغ هاشان که ماند در گودال
با سپر میزدن زینب را
خوابشان برد بچه ها در شب
اما تا سحر میزدن زینب را
با تمام وجودت صدا بزن حسین

〜〜〜✺✺〜〜〜

وقتش شده نگاه به دور و برت کنی
فکری برای این همه خاکسترت کنی

عذر مرا ببخش، دوایی نداشتم
تا مرهم کبودی چشم ترت کنی

امشب خودم برای تو نان می پزم ولی
با شرط اینکه نذر تب پیکرت کنی

مجبور نیستی، که برای دل علی
یک گوشه ای بنشینی و چادر سرت کنی

من قبله و تو در شرف روبه قبله ای
پس واجب است روی به این همسرت کنی

〜〜〜✺✺〜〜〜

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
ماه عزای فاطمه روح مُحرم است

خون گریه کن ز غم،که عقیق یمن شوی
رخصت دهد خدا که تو هم سینه زن شوی

در فاطمیه از دل و جان گریه می کنیم
همراه با امام زمان گریه می کنیم

در فاطمیه رنگ جگر سرخ تر شود
آتش فشان غیرت ما شعله ور شود

شمشیر خشم شیعه پدیدار می شود
وقتی که حرف کوچه و دیوار می شود

〜〜〜✺✺〜〜〜

موجی رسید و هیبت دریا تکان نخورد
آتش گرفت دامنش اما تکان نخورد

او قول داده بود فدای علی شود
از پشت درب خانه ی مولا تکان نخورد

زهرا خودش علیست چرا کم بیاورد
چون کوه از مقابل آنها تکان نخورد

با هیبت از حریم ولایت دفاع کرد
طوری که آب از دل مولا تکان نخورد

آن ضربه غلاف خدایا مگر چه کرد
از آن به بعد بازوی زهرا تکان نخورد

〜〜〜✺✺〜〜〜

اسماء بریز آب که قلبم مذاب شد
این مرد از خجالت این چهره آب شد

اسماء بریز که اتش گرفته ام
دیدی چگونه خانه ی من هم خراب شد

هر چند دفعه غسل دهم باز هم کم است
خونت هنوز می چکد از زخم تازه ات

این سنگ غسل شاهد پهلوی سرخ توست
ای خاک بر سرم چه کنم جنازه ات

دریاب کودکان خودت را بینشان
با گریه آستنی سر دندان گرفته ان

حالا که وقت بردن تابوت مادر است
از من نشانه خانه ی سلمان گرفته اند

حالا عزای کندن قبر گرفته ام
حالا برای بردن تابوت مانده ام

این جای تیغ کیست که بر بازوی تو است
این نقش دست کیست که مبهوت مانده ام

آه ای غرور من پس از این وقت تسلیت
لبخند ها به دیدن یار تو می رسند

برخیز ذوالفقار نبرد مرا ببند
فردا برای نبش مزار تو می رسند

باید که چند قبر برایت درست کرد
باید مرا به جای تو در خاک جا دهند

دست پدر رسید تو را گیرد از علی
ای کاش زخم آتش و در را شفا دهند

〜〜〜✺✺〜〜〜

ای ابر سیلی مانده به ماه رخسارت
تو گشته غمخوار من، من عزادارت

لب بستی و در سینه حبس سوز آهت شد
شرمنده ام که خانه ام قتلگاهت شد

اول فدایی علی از چه خاموشی
حیدر سیه پوشیده و تو کفت پوشی

بعد از تو گزدیده علی بی کس و تنها
تو رفتی و من مانده ام بین دشمن ها

هر کجا که در این شهر غم کو به کو گشتم
با قاتل سنگین دلت رو به رو گشتم

دیگر امیرالمؤمنین یاور ندارد
قرآن شده خانه نشین، کوثر ندارد

تاراج بیداد خزان شد همه هستم
انسیه الحورای من رفته از دستم

〜〜〜✺✺〜〜〜

طعم بهار را نچشیدم خزان شدم
یاسم ولی به رنگ گل ارغوان شدم

این روزها، قیام و رکوعم شده یکی
مثل هلال ماه، خمیدم کمان شدم

آمد به خانه دختر طلحه به دیدنم
گفتم ببین که پوستِ بر استخوان شدم

یک روز اگر زمین نخورم شب نمی شود
نیرو ز دست داده ام و ناتوان شدم

من بازویم شکسته ولی کار می کنم
حیدر ببیندم که دوباره جوان شدم

گیرم وضو جبیره، مقصر مغیره شد
بس ضربه زد به بازوی من نیمه جان شدم

〜〜〜✺✺〜〜〜

از حيدرت سه ماهه چرا رو گرفته اي
با گريه هاي مخفي خود خو گرفته اي

يک دست بر جراحت پهلو گرفته اي
يک دست بر کبودي بازو گرفته اي

صد پاره فاطمه ز غمت آب شد علي
تو با همين سکوت شدي قاتل علي

اي استخوان شکسته حيدر نفس مکش
شعله کشد ز آه تو ديگر نفس مکش

باشد براي زخم تو بهتر نفس مکش
رنگين شده ز خون تو بستر نفس مکش

من بي سپاه ميشوم اي لشکرم بمان
خانه خراب ميشوم اي همسرم بمان

〜〜〜✺✺〜〜〜

میروی اما غمِمان را چه کارش می کنی
درد بسیار است و درمان را چه کارش می کنی

لاأقل به سن و سال بچه هایت رحم کن
پیراهن مشکلی طفلان را چه کارش می کنی

آنقدر زینب گره خورده به مویش که نگو
شانه موی پریشان را چه کارش می کنی

اولین بار است دارم به کسی رو میزنم
التماس چشم گریان را چه کارش می کنی

قاتلت حال تو را هر روز می پرسد ز من
طعنه ی این نا مسلمان را چه کارش می کنی

نمیه های شب ها که می آید تشنگی بالا سرش
خشکی لب های عطشان را چه کارش می کنی

دم اخر بیا روضه بخوان گریه کنیم
داغ یوسف در بیابان را چه کارش می کنی

وقتی از مرکب به صورت، می خورد روی زمین
کینه های نیزه داران را چه کارش می کنی

〜〜〜✺✺〜〜〜

رنگِ پاییز به دیوار بهاری افتاد
بر درِ خانه خورشید شراری افتاد

فاطمه ظرفیت کل ولایت را دشت
وقت افتادن او ایل و تباری افتاد

آنقدر ضربه ی پا خورد به در تا که شکست
آنقدر شاخه تکان خورد که باری افتاد

تکیه بر در زدنش درد سرش شد به خدا
او کنار در و در نیز کناری افتاد

بعد یک عمر مراعات کنیزان حرم
فضه خادمه اخر به چه کاری افتاد

خواست تا زود خودش را برساند به علی
سر این خواستن خود دو سه باری افتاد

ناله ای زد که ستون های حرم لرزیدند
به روی مسجدیان گرد و غباری افتاد

غیرت معجر او دست علی را وا کرد
همه دیدند سقیفه به چه خواری افتاد

وقت برگشت به خانه همه جا خونی بود
چشم یاری به قدو قامت یاری افتاد

آنقدر فاطمه از دست علی بوسه گرفت
بعد از آن روز دگر رفت و کناری افتاد

〜〜〜✺✺〜〜〜

مردک پست که عمری نمک حیدر خورد
نعره زد بر سر مادر به غرورم برخورد

ایستادم به نوک پنجه ی پا اما حیف

دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد
هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم

نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد
آه زینب تو ندیدی! به خدا من دیدم

مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد
سیلی محکم او چشم مرا تار نمود

مادر از من دوسه تا سیلی محکمتر خورد
لگدی خورد به پهلوم و نفس بند آمد

مادر اما لگدی محکم و سنگین تر خورد
حسن ازغصه سرش را به زمین زد، غش کرد

باز زینب غم یک مرثیه ی دیگر خورد
قصه ی کوچه عجیب است (مهاجر) اما

وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد

〜〜〜✺✺〜〜〜

کاش کوچه ای نبود، کاش خانه در نداشت

کاش غربت مرا هیچ کس خبر نداشت

کاشکی فدک نبود، حرمت نمک نبود

کاش این زمین شوم از فدک اثر نداشت

کاش هیچ مادری وقت راه رفتنش

دست روی شانه ی خسته ی پسر نداشت

قبل از اینکه کوچه ها راه مادر مرا

سد کنند، مادرم، دست بر کمر نداشت

هرچه ناله می زدم مادر مرا نزن

بی مروّتِ زبون، باز دست بر نداشت

ریشه ی مرا زدند ساقه ام شکسته شد

دشمن پلید ما کاشکی تبر نداشت

وای مادرم شبی سر نهاد بر زمین

چادری به سر کشید سر ز خواب بر نداشت

〜〜〜✺✺〜〜〜

برای روضه ی زهرا به ما توان بدهید

به چشم گریه کنان اشک بی امان بدهید

برای سینه زدن در عزای مادرمان

در این حسینیه ها بیشتر زمان بدهید

میان روضه که همسایه ایم بین بهشت

کنار خانه ی زهرا به ما مکان بدهید

برای گریه بر آنچه که آمده سرمان

به جای اشک به ما چشم خون فشان بدهید

به آه و زمزمه در روضه ها تسلایی

به قلب غم زده ی صاحب الزمان بدهید

اگر سوال شد آخر چه شد به مادر ما

فقط به دیده ی حسرت سری تکان بدهید

نمی شود که بگوییم بین کوچه چه شد

برای مرثیه خواندن اگر زبان بدهید

به روز حشر زمان حساب ناله زنیم:

فقط به خاطر زهرا به ما امان بدهید

قسم به عصمت آن چادری که خاکی شد

مزار مادرمان را نشانمان بدهید

اگر که روزی ما دیدن مدینه نشد

برات کرب و بلایی به دستمان بدهید

〜〜〜✺✺〜〜〜

تبت یدا ابی لهب ای بی حیا مزن

دست جنون به غیرت آل عبا مزن

قدّ مرا به قامت سَروَش عصا مکن

اینگونه زخم بر جگر مجتبی مزن

بُنچاق را بهانه مکن راه را مبند

زورت نمیرسد به علی ، دست و پا مزن

چشم عموی فاطمه را دور دیده ای

بانوی عصمت است حیا کن حیا مزن

سیلی مزن به روح دو پهلوی مصطفی

ضربه به جسم و جان رسول خدا مزن

دیوار از خجالت او سرشکسته شد

با هر دودست مادر مظلومه را مزن

اینگونه نقد مزد رسالت که می دهد ؟

ممتد مزن ، به پشت مزن بی هوا مزن

〜〜〜✺✺〜〜〜

چه بگویم از آن گل پرپر

چه بگویم ز داغ نیلوفر

چه بگویم سیاه شد روزم

اول كودكی شدم مضطر

حرف من خاطرات یك لحظه است

لحظه ای كه نبود از آن بدتر

ایستادم به پنجه پایم

تا كنم روبروش سینه سپر

مثل طوفانی از سرم رد شد

دست او بود و صورت مادر

ناگهان دیدمش زمین خورد و

كاری از دست من نیامد بر

بعد از آن قصه بود و خون جگر

دیدن روی قاتل مادر

〜〜〜✺✺〜〜〜

شعله بالا گرفت اما … میخ

با خجالت نشست از پا … میخ

ناگهان ضربه ای به در خورد و …

سر برون کرد بی هوا تا میخ …

صاعقه بود و بر چمن می خورد

خورد می کرد استخوان را میخ

علت قتل مادر ما چیست … ؟

ضربه های غلاف ها یا … میخ

دختری گیسویش پریشان شد

گفت : بابا! …شراره  بابا!…میخ

〜〜〜✺✺〜〜〜

حالا که رفتی خنده بر لب جا ندارد

این اشک ها راهی به جز دریا ندارد

دیگر مدینه جای ماندن نیست بابا

این شهر بی تو حرمت ما را ندارد

گفتند یا شب گریه کن یا روز … اما

دل که بگیرد روز و شب معنا ندارد

من خواستم حق ولایت را بگیرم

ورنه که یک قطعه زمین دعوا ندارد

وقتی سلام مرتضایت بی جواب است

این درد غربت گریه دارد یا ندارد؟

من آرزو دارم بیایم پیشت اما

می ترسم از روزی که “او” زهرا  ندارد

〜〜〜✺✺〜〜〜

این قدربین رفتن وماندن نمان بمان

پیرم مکن ز بارغمت ای جوان بمان

خورشیدمن به جانب مغرب روان مشو

قدری دگر به خاطراین آسمان بمان

مهمان نه بهارعلی پامکش زباغ

نیلوفر امانتی ِ باغبان بمان

ای دل شکسته آه توماراشکسته است

ای پرشکسته پرمکش ازآشیان بمان

دیگرمحل به عرض سلامم نمی دهند

ای هم نشین این دل بی همزبان بمان

راضی مشو دگر به زمین خوردنم مرو

بازی نکن تو با دل این پهلوان بمان

روی مرا اگر به زمین می زنی بزن

اما بیا بخاطراین کودکان بمان

درکارخیرحاجت هیچ استخاره نیست

اینقدر بین رفتن وماندن نمان بمان

〜〜〜✺✺〜〜〜

وقتی بگو بخند تو در خانه جا نشد

لفظ بیا ببند به زخمت دوا نشد
صبح دراز تو سر مغرب شدن نداشت
مویت سفید گشت و رفیق حنا نشد

قدری غذا بخور جگرم ریش ریش شد
شاید که ماندی و سفرت از قضا نشد

در خانه روسری به سرت قاتل من است
قتل کسی به پارچه ای نخ نما نشد

قحط طبیب شرم علی را مضاف کرد
قحطی چنین پُر آب عیان هیچ جا نشد

جان خودم قسم که همین چند روز پیش
گفتم که کج کنم سر این میخ را نشد

پهلوی و روی موی و وضوی جبیره ات
چون من بساط قتل کسی رو به را نشد

〜〜〜✺✺〜〜〜

لاله وار از محنت داغ جگر فهمیدم

تازه در معرکه معنای سپر فهمیدم

خبر سوختن عود تماشایی نیست

قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم

علت خم شدنت کوتهی جارو نیست

تا که یک دست گرفتی به کمر فهمیدم

وقت برداشتن شانه کمی شک کردم

ولی آن لحظه که افتاد دگر فهمیدم…

زحمت اینقدر مکش تا که بگویی چه شده است

از همان «فضه بیا» داغ پسر فهمیدم

با صدایی که در این خانه رسید از کوچه

قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم

〜〜〜✺✺〜〜〜

در خواب دیده ام که در آورده پر، تنت

افتاده پیش قافله ها چون خبر، تنت

گفتی انار خواسته ای، ای به روی چشم

دل خون شد و نشست به پای شجر، تنت

در دل به فکر پختن نانی هنوز هم

تب میدمد ز پوست چسبیده بر تنت

چشمت که سرمه خُور شد و با من سخن نگفت

گرچه زبان شده است کنون سر به سر، تنت

برداشت سنگ قبر نبی را گلاب ناب

از بس که رفته بر سر قبر پدر، تنت

هر روز قدری از بدنت آب میشود

بگرفته مخفیانه مسیر سفر، تنت

بیهوده نیست گردن تو رگ به رگ شده

بالش بلند ماند و شده مختصر، تنت

نیمی ز زندگی سر دست تغافل است

این نیمه جان ازوست اگر مانده در تنت

نوروز در لباس تو ثبت مکرر است

لاله دمیده است ز سر تا کمر، تنت

ترسم به ناله ات سر زخم تو وا شود

آرام گریه کن که نگردد خبر، تنت

نم دار گریه کن فقط از دل فغان نکن

ترسم به پا کند شرری از جگر، تنت

شور نشور از مژه ات آب میخورد

در لرزه آمده است از این چشم تر، تنت

بیشتر بخوانید >> دوبیتی شهادت حضرت زهرا

〜〜〜✺✺〜〜〜

قرار بود که عمری قرار هم باشیم

که بی‌قرار هم و غمگسار هم باشیم

اگر زمین و زمان هم به هم بریزد باز

من و تو تا به ابد در مدار هم باشیم

اگر تمام جهان دشمنی کند با ما

من و تو یار هم و جان‌نثار هم باشیم

کنون بیا که بگرییم بر غریبی هم

غریبه نیست، بیا سوگوار هم باشیم

در این دیار اگر خشکسالی آمده است

خوشا من و تو که ابر بهار هم باشیم

نگفتیم ز چه خون گریه می‌کند دیوار؟

مگر قرار نشد رازدار هم باشیم؟

نگفتیم ز چه رو رو گرفته‌ای از من ؟

مگر چه شد که چنین شرمسار هم باشیم ؟

به دست خسته‌ ی تو دست بسته ‌ام نرسید

نشد که مثل همیشه کنار هم باشیم

شکسته است دلم مثل پهلویت آری

شکسته ‌ایم که آیینه‌دار هم باشیم

〜〜〜✺✺〜〜〜

تا که با دیوار، چوبِ در تبانی می کند

قامت رعنای یارم را کمانی می کند

هر چه می پرسم از این مردم نمی داند کسی

آن چه میخی آهنی با استخوانی می کند

دست بادِ سرد، سنگین هم نباشد باز هم

صورت یاسی جوان را ارغوانی می کند

تازگی در خانه هم رو می گیرد از من فاطمه

مهربان من چرا نامهربانی می کند

پس چرا دستی به پهلو می زند محبوب من؟

هی چرا در پا شدن یاد جوانی می کند؟

از تماشای پرستویم پریشان می شوم

تا به چشمانم نگاهی آسمانی می کند

باز کن یک بار دیگر چشم هایت را ببین

دارد این جا زینبت شیرین زبانی می کند

〜〜〜✺✺〜〜〜

اشکم چکید و گوشه ی چشمت مرا گرفت

نزدیک صبح بود که یا ربنا گرفت

چیزی نمانده بود که بی آبرو شوم

این بار هم حنای تو پیش خدا گرفت

نور کلام های خودت که به جای خود

باید دهان فضه یتان را طلا گرفت

بیمارم از حرارت تب شعله می کشید

خواندن دعای نور شما را شفا گرفت

از چادرت نخی به منِ بی نوا بده

پیراهن زفافِ تو را که گدا گرفت

یک دست بر قباله و یک بر هوا

ملعون چه بی هوا زد و چه بی هوا گرفت

از گوشواره های تو معلوم می شود

یک ضربه زد ولی سر تو به دو جا گرفت

خنجر شکاف در ، سر یک میخ شعله ور

پهلوت عاقبت به لب چند جا گرفت

〜〜〜✺✺〜〜〜

با اینکه نا ندارد و قامت کمان شده

چون کوه پشت حیدر کرار مانده است

هر شب برای غربت و مظلومی علی

تا صبح گریه کرده و بیدار مانده است

از نحوه قدم زدنش حدس میزنم

چشمان ضرب دیده او تار مانده است

کمتر شده تورّم پلکش ولی هنوز

بر پیکرش جراحت بسیار مانده است

حتی نفس که میکشد آزار میکشد

بدجور بین آن در و دیوار مانده است

از پارگی پیرهنش چند رشته نخ

با رنگ سرخ بر نوک مسمار مانده است

زیر لگد که دنده پهلو شکست٬ دید..

محسن بروی خاک چه خونبار مانده است

زخمش عمیق مانده با خونریزی شدید

زینب برای بستن آن زار مانده است

ای فضه لا اقل تو جواب مرا بده

این جای پای کیست به دیوار مانده است؟

بیشتر بخوانید >> متن شهادت حضرت زهرا

〜〜〜✺✺〜〜〜

ای چراغ خانه ام سو سو نزن

مرغ حقّم ناله ی کو کو نزن

حال که دستت شکسته لا اقل

چند روزی خانه را جارو نزن

ای جوان نیمه جان ، پیرم نکن

زیر چادر دست بر پهلو نزن

چند روزی هم اگر شد دست بر

زخم های گوشه ی ابرو نزن

یا دگر در پیش پایم پا نشو

یا دگر پیش علی زانو نزن

خواستی برخیزی از بستر بگو

یا که بر دیوار خانه رو نزن

ای همه دار و ندار بو تراب

ای چراغ خانه ام سو سو نزن

〜〜〜✺✺〜〜〜

گذشته آب در این روزگار از سر من

حلال کن که رسیده است روز آخر من

مرا ببخش که افتاده ام در این بستر

نمانده است توانی به جسم لاغر من

برای بی کسی تو شبیه چشمانم

سه ماه گریه خون کرد زخم بستر من

قَدِ خمیده و موی سفید زهرایت

برای خانه نشینی توست همسر من

به جان دختر شیرین زبانمان زینب

نپرس از چه شده غرق خاک معجر من

ز شرم بستن دستت هنوز می لرزم

چه کرد باتو مدینه امیر خیبر من؟!

بس است گریه و شیون برای عمر کمم

بقای عمر تو باشد غریب رهبر من

〜〜〜✺✺〜〜〜

چه کنم درد و بلای تو به جانم ، چه کنم

به نگاه نگرانت نگرانم ، چه کنم

اهل یثرب زمن و گریه ی من بیزارند

نا گزیرم که در این شهر نمانم ، چه کنم

تا سحر از غم تنهایی تو بیدارم

دو دلم من بروم یا که بمانم ، چه کنم

دو قدم راه نرفته نفسم میگیرد

عمری از من نگذشت است و جوانم ،چه کنم

سعی کردم قد خم را ز تو پنهان سازم

هر چه قد راست کنم ، باز کمانم ، چه کنم

دست تو وا نشد و دست من از کار افتاد

خجلم از تو همین بود توانم ، چه کنم

نیمه شبها که حسین آب ز من میطلبد

نیستم آب به دستش برسانم ، چه کنم

〜〜〜✺✺〜〜〜

قبل از آنی که شرر بر جگر من باشی

تو بنا بود بمانی سپر من باشی

از من غم زده بعد از پدرت رکنی رفت

تو بنا بود که رکن دگر من باشی

حرف از رفتن خود می زنی و می میرم

تو چرا زخم دل شعله ور من باشی

آه … خوش بود دلم فارغ از این شهر غریب

فاطمه! تا به ابد دور و بر من باشی

حال همراه شدی دست به دست اجلت

کاش می شد که فقط همسفر من باشی

تو دعای سفرت خواندی و من در عوضش

از خدا خواستم ای محتضر من – باشی

پر و بال تو شکستست ولی ممنونم

با همین حال اگر بال و پر من باشی

همه دیدند تو با سینۀ زخمت ماندی

تا در آن موج بلا پشت سر من باشی

کاش می شد که بمانی به برم تا این که

رد جا ماندۀ دیوار و در من باشی

〜〜〜✺✺〜〜〜

هر چند پر شکسته شدی و نمی پری

اما هنوز، مثل همیشه کبوتری

شکر خدا که پاشدی و راه می روی

انگار فاطمه کمی امروز بهتری

حتی برای دلخوشیِ ما… چه خوب شد

مشغول کارِ خانه شدی روز آخری

شانه زدی به موی پریشان دخترم

می خواستی نشان بدهی باز مادری

با این قنوت نا متعادل چه می کنی

داری دعا به خانه ی همسایه می بری!؟

هر چند خنده می کنی از دیدنم، ولی

با طرز راه رفتن خود گریه آوری

بانو! تو را قسم به دلم احتیاط کن

وقتی که دست جانب دستاس می بری

کم کم بساط زندگیم جمع می شود

آخر نگاه می کنی ام جور دیگری …

〜〜〜✺✺〜〜〜

حالا كه زخم هاي تو مرهم گرفته است

بانو تمامِ خانه­ي من غم گرفته است

سِنّي نداشتي چقدر پير مي روي!

شرم از قدِ هلالِ تو حالم گرفته است

كِز كرده خاطراتِ تو را مي كند مرور

يك گوشه خانه دارِ تو ماتم گرفته است

جز چند تكه­ي كفني بينِ بُقچه چيست؟

بر ديده مي گذارد و محكم گرفته است

بانو گُمان نمي كني اندازه­ي تو را

تابوت سازِ خانه كمي كم گرفته است

بوسه حسين بر كفِ پايِ تو مي زند

امشب براي عمرِ كَمت دم گرفته است

لحظه به لحظه غسلِ تو را پير مي شوم

از زندگي نفس به نفس سير مي شوم

با زخم بالِ پر زدنت سرخ گشته است

گلبرگ هاي ياسمنت سرخ گشته است

در لحظه هاي شُستنِ از زيرِ پيرهن

مثلِ غروب پيرهنت سرخ گشته است

چندين و چند جايِ تنِ تو شده كبود

چندين و چند جايِ تنت سرخ گشته است

اين زخمِ سينه بد قِلِقي مي كند هنوز

سرباز كرده و كفنت سرخ گشته است

واي شد گِره ز روسريت واي بر دلم

از زيرِ گوش تا دهنت سرخ گشته است

از بس كه آستين به دهن گريه مي كند

از بُغض صورتِ حسنت سرخ گشته است

از غُصه سر به چوبه­ي تابوت مي زنم

جان مي كَنم من از تو ولي دل نمي كنم

〜〜〜✺✺〜〜〜

زلال آينه ها را به گريه آوردي

شكوه عرش علارا به گريه آوردي

من الهزيز جهنم الي حظيظ بهشت

تو از كجا به كجارا به گريه آوردي

الاالـهـه خورشيدپشت ابركبود

تمام اهل ســما را به گريه آوردي

چراقنوت شكسته گرفته اي ، بانـو!

چه كرده اي كه دعا را به گريه آوردي؟

كنار بستر تو هيبت علي بشكست

تو مرد هردو سرا را به گريه آوردي

رواست اينكه پيمبر به مرتضي گويد :

…به خنده برده اي يـارا به گريه آوردي ؟

ندا رسيد حسن را … ، حسين را بردار

خداگواست خدا را به گريه آوردي

〜〜〜✺✺〜〜〜

مبهوت مانده فلسفه از اين محال ها

ازلطف او گرفته زبان ها مجال ها

يک لحظه مصطفی و همان لحظه مرتضاست

يک جا ظهورکرده جمال و جلال ها

از بوسه بوسه های پيمبر به دستهاش

هردو رسيده اند به اوج کمال ها

با يک خطابه ، کار نبی گونه کرد و گفت

تنها علی است مرز حرام و حلال ها

سکان عرش و رشته خلقت به دست اوست

ترسی نداشت در دل خود از جدال ها

… نفرين اگر نکرد به امر امام بود

او فاطمه است، مظهر اين امتثال ها

آن روز اگر بلال اذان شکسته خواند

امروزروی مأذنه ها ما بلال ها . . .

. . . با روضه می کشيم وسط پای کوچه را

بعد از گذشت اين همه از عمر سال ها

آتش کجا و معجر ريحانه بهشت…!؟

ماندند زيـر بار چــراهـا سئــوال هـا

يک جمله عمق جان مرا واژه واژه سوخت

آخـر چگـونه پـرزده با اينــکه بال هـا. . . . !؟

〜〜〜✺✺〜〜〜

چنان شکسته پرم که ، پریدنم هرگز

منی که در همه حالی بریدنم ، هرگز

نسیم باغ پر از یاس مصطفی بودم

سه ماه میشود …اما ، وزیدنم هرگز

ستون عرش الاهی ام و ترک خوردم

قسم به غیرت حیدر خمیدنم ، هرگز

غلاف تیغ نشست و شکست بازویم

وگرنه دست زمولا کشیدنم ، هرگز

چنان به گوشه چشمم نشسته رنگ غروب

دوباره چهره خورشید(ع) دیدنم ، هرگز

زبان زلف پریشان دخترم ، گویاست

نمانده قدرت شانه کشیدنم ، هرگز

گمان کنم که شکسته است چند دندانم

که نیست قدرت « یک نان جویدنم » هرگز

زسینه ،گر نفسم شوق پر زدن دارد

چنان شکسته پرم که پریدنم هرگز

〜〜〜✺✺〜〜〜

بارانی است حال و هوای تو بیشتر

من گریه میکنم به عزای تو بیشتر

هر بار که به کوثر و توحید میرسم

ایمان می آورم به خدای تو بیشتر

بانو سلام کن به علی دوست دارد او

لفظ سلام را به صدای تو بیشتر

این در نداشت سختی دیوار پشت سر

برمیخورد به پنجره های تو بیشتر

با اینکه با رسول خدا رفته ای سفر

دلتنگ میشویم برای تو بیشتر

ما هر دو از خدا طلب مرگ کرده ایم

شد مستجاب دست دعای تو بیشتر

قبرت کجاست از همه عالم غریبتر

چون خالی است از همه جای تو بیشتر

〜〜〜✺✺〜〜〜

نوک مسمار به پهلو بخورد یا نخورد

یا به دیوار از آن سو بخورد یا نخورد،

این در سوخته حتما به زمین می افتد

لگدی بین هیاهو بخورد یا نخورد

دست بالا برود روضه به پا خواهد شد

حال بر صورت بانو بخورد یا نخورد

زنده می ماند اگر این نوک سنگین غلاف

فرقش این است به بازو بخورد یا نخورد

بعد از این فرق ندارد به خدا حال علی

خانه بی فاطمه جارو بخورد یا نخورد

داغ محسن به دل آل علی خواهد ماند

نوک مسمار به پهلو بخورد یا نخورد

〜〜〜✺✺〜〜〜

قدری بخند و حال مرا رو به راه کن

فکری به حال گریه این بی پناه کن

بالا بگیر پلک ترت را نگاه کن

زهرا ببین که همسفرت گریه می کند

دارد به وضع بال و پرت گریه می کند

دارم کنار بستر تو گریه می کنم

با پاره های معجر تو گریه می کنم

با گریه های آخر تو گریه می کنم

مشکن مرا ، بدون تو من پیر میشم

بعد از تو من غریب و زمین گیر می شوم

پهلو به پهلو می شوی و درد می کشی

دیدم که راه می روی و درد می کشی

دیدم به کوچه می دوی درد می کشی …

دیدند بسته دست علی را، تو را زدند

چشمت به دست بسته من … بی هوا زدند

ای با وفا بگو که در آن کوچه ها چه شد؟

قدت کمان نبود، جوانم، چرا؟ چه شد؟

ان روز بین راه، مگر با شما چه شد؟

این شهر هم به غربت من گریه می کند

هر شب میان خواب حسن گریه می کند

〜〜〜✺✺〜〜〜

اشک از دیده ي خونبار بیفتد سخت است

هر کجا بستر بیمار بیفتد سخت است

اوج این واقعه را جان علی می داند

خانم خانه که از کار بیفتد سخت است

به خدا فرق ندارد که کجا ، یک مادر …

کوچه یا در خم بازار بیفتد سخت است

به زمین خوردن مادر به کناری امّا …

پیش چشم پسر انگار بیفتد سخت است

مرد باشد ، و زنش پشت در خانهء

او در دل آتش اغیار بیفتد سخت است

سینه اش شد سپر شیر خدا ، امّا حیف

کار این سینه به مسمار بیفتد سخت است

صورت حور که از برگ گلی نازک تر

گذرش چون که به دیوار بیفتد سخت است …

آنکه مادر شده این واقعه را می فهمد

بعدِ شش ماه اگر بار بیفتد سخت است

خواست تا شانه کند موی سر زینب را …

شانه از دست گرفتار بیفتد سخت است !

دیدن نیمه در سوخته سخت است ولی

دیدنِ صحنه به تکرار بیفتد سخت است …

کوچه ها اوّل غم واقعهء کرببلاست …

علم از دست علمدار بیفتد سخت است

بیشتر بخوانید >> عکس شهادت حضرت زهرا

〜〜〜✺✺〜〜〜

آقا سلام، روضه مادر شروع شد
باران اشک های مکرر شروع شد

آقا اجازه هست بخوانم برایتان
این اتفاق از دم یک در شروع شد

تا ریشه های چادر خاکی مادرت
آتش گرفت،روضه معجر شروع شد

فریادهای مادر پهلو شکسته ات
تا شد فشار در دو برابر شروع شد

این ماجرا رسید به آنجا که نیمه شب
بی اختیار گریه حیدر شروع شد

وقتی رسید قصه به اینجای شعر من
ایام خانه داری دختر شروع شد …

دختر رسید تا خود آن لحظه ای که ظهر
یک ماجرا به قافیه سر شروع شد

〜〜〜✺✺〜〜〜

گریه نکن زهرا، علی طاقت ندارد
چون کوثر است این اشک ها قیمت ندارد

مثل تو را از دست دادن فاطمه جان
اصلا تو جای من بگو حسرت ندارد؟

اصلا برایم از تو دل کندن محال است
این حرفها کاری که با قسمت ندارد

آرام می گویم که طفلانت نفهمند
بعد از تو دیگر شوهرت عزت ندارد

باور کن از آن شب که درد آمد سراغت
دیگر علی هم یک شب راحت ندارد

کمتر بخوابان روی شانه زینبت را
این روزها که بازویت قوت ندارد

رخصت بده جبران کنم کم بودنم را
حیدر برای چند شب فرصت ندارد؟

برخیز بانویم تنورت رو به راه است
فضه به نان پختن هنوز عادت ندارد

ای کاش می مردم نمی دیدم عزیزم
دیگر جوانم آن قد و قامت ندارد

پیش علی سیلی زدند و پشت سر هم
گفتند گویا شوهرش غیرت ندارد

بستند دستان خدا را بین کوچه
گفتند راهی هم به جز بیعت ندارد

من فکر می کردم که بین شعله، آتش
کاری به کار چادر عترت ندارد

گفتم به خود آن روز این نامرد حتما
کاری به کار بانوی عصمت ندارد…

ای بشکند دستی که سیلی زد به رویت
گریه نکن زهرا، علی طاقت ندارد

〜〜〜✺✺〜〜〜

همینکه قطره ای از دیده ی خونبار می آید
هزاران غم ز داغت در دل تبدار می آید

الا ای همسفر ای جان نثار حیدر مظلوم
به تو ای بانوی خانه چقدر ایثار می آید

نفس که می کشی با فاصله، آیا خبر داری
که بر روی سرم این سقف چون آوار می آید؟

سه ماهی می شود از من گرفتی رو، ولی بانو
از این رو بستنت هم معنی اجبار می آید

همین نان پختنت کافی است، جارو را زمین بگذار
چقدر از بازوان خسته ی تو کار می آید

نمی دانم چه ربطی هست بین سینه ات با میخ
که خون از سینه ات با قطر یک مسمار می آید

صدای ناله ی فضه خزینی تو زهرا جان
هنوز از لا به لای این در و دیوار می آید …

〜〜〜✺✺〜〜〜

شروع یک غزل باشد ردیفش با نیفتاده

میان بستر افتاده ولی از پا نیفتاده

سه ماهی هست که بی جان میان بستر افتاده

ولی لبخند از روی لب زهرا نیفتاده

همینکه دید در را زیر لب آرام می فرمود

که این در با فشار ضربه یک پا نیفتاده

خدا را شکر با اینکه در از لولا جدا گشته

به روی صورتش جای رد لولا نیفتاده

سر پهن و بلندی قد این میخ ها یعنی

که این خانه خطر دارد درش حتی نیفتاده

برای دلخوشی زینبش فرمود خوبم … آه

ولی فهمید مولا دنده هایش جا نیفتاده

خدا می داند و مولا و در شاهد در آن لحظه

که آیا چادر زهرا به زیر پا نیفتاده؟

صدای در که می آید تکانی می خورد یعنی

میان بستر افتاده ولی از پا نیفتاده

بیشتر بخوانید >> قاتل حضرت فاطمه کیست ؟

〜〜〜✺✺〜〜〜

ای آبروی ارض و سما حرمتت شکست

رمز قبول هر چه دعا، حرمتت شکست

فکر تنت نبود کسی، در هجوم سنگ

مثل نگاه آینه ها … حرمتت شکست

تو داغدار قصه ی هجران مصطفی

اما در اوج فصل عزا حرمتت شکست

ای مهربان خانه ی حیدر حلال کن

در پیش چشم شیر خدا حرمتت شکست

تنها سکوت مردم این شهر هم نبود

بیداد اتباع هوی حرمتت شکست

می خواست تا به زور غلافش جدا کند

از دامنم دو دست تو را … حرمتت شکست

این پاره ها برای تو چادر نمی شود

ای مظهر عفاف و حیا حرمتت شکست

〜〜〜✺✺〜〜〜

چه کرده ایم که آن آشنا نمی آید

پیامی از سر کویش به ما نمی آید

چه کرده ایم، گره خورده کارمان اینقدر

چه کرده ایم که مشکل گشا نمی آید

چه کرده ایم که خورشید را نمی بینیم

چه کرده ایم که آن رهنما نمی آید

چه کرده ایم که اینگونه مبتلا شده ایم

چه کرده ایم که دیگر دوا نمی آید

چه قدر ندبه این الحسین را خواندیم

چه کرده ایم جواب دعا نمی آید

چه کرده ایم که بر ما بهشت گشته حرام

نسیمی از طرف کربلا نمی آید

به دست بسته حیدر قسم، نمی دانم

جواب ناله زهرا چرا نمی آید؟

〜〜〜✺✺〜〜〜

فاطمه تو شرف سوره ی کوثر هستی

برکت ذریه ی آل پیمبر هستی

بی سبب نیست که تو علت خلقت باشی
توکه هم شأن علی، فاتح خیبر هستی

نه فقط بر حسن و زینب و کلثوم و حسین
فاطمه، بر همه ی خلق تو مادر هستی

نه فقط مریم و آسیه و حوا، بانو
بعدِ احمد، و علی از همه برتر هستی

دور از ساحت تو‌ هر چه پلیدی زهرا
نور تطهیری و صدیقه ی اطهر هستی

چادر خاکی تو حبل متین شیعه است
نه فقط شیعه، که تو ملجأ حیدر هستی

سوختی تا که نسوزد ثمر دین خدا
گل یاس نبی و لاله ی پرپر هستی

آرزوی علی این است ببیند یک روز
باز هم در زده و تو پسِ این در هستی

〜〜〜✺✺〜〜〜

وقتی هوای روضه ما باز مادری است
حال و هوای گریه ما جور دیگری است

وقتی که مادر همه ماست فاطمه
حسی که بین ماست، همانا برادری است

مداح و روضه خوان و سخنران و چای ریز
کارِ تمام ما درِ این خانه نوکری است

شاهان روزگار به ما غبطه می خورند
این نوکری خودش به خدا عین سروری است

این اشک ها نشان دل بی قرار ماست
عالم بداند اینکه دل شیعه مادری است

زهراست آن که وصف شکوهش نگفتنی است
زهراست آنکه شأنِ مقامش پیمبری است

زهراست آن که ام ابیهای احمد است
زهراست مادر همه ما، چه مادری است

زهراست آن که شیعه به او کرده اقتدا
از لطف فاطمه است، اگر شیعه حیدری است

زهراست آنکه در ره حیدر خمیده شد
بگذاشت سر به پای ولایت … شهیده شد

بیشتر بخوانید >> نقاشی حضرت زهرا

〜〜〜✺✺〜〜〜

گوشه ی چادر تو تا که به در میگیرد

مرتضی پشت سرت دست به سر میگیرد

تو فقط فضه بیا فاطمه را زود ببر

چون که دارد دَم در معرکه در میگیرد

از همان روز که برگشتی از آن کوچه حسن

زانویش را چه غریبانه به بر میگیرد

دخترت گفت در این خانه که نامحرم نیست

پس چرا مادرمان رُخ ز پدر میگیرد

فاطمه دخترمان حال تو را میداند

چند روزیست تو را زیر نظر میگیرد

زودتر خوب شوی فاطمه جان خوبتر است

زن همسایه سه ماه است خبر میگیرد

〜〜〜✺✺〜〜〜

بخند…گریه ات آخر مرا ز پا انداخت

مرا ز پا و تو را دیگر از نوا انداخت

به جان من بخورد درد تو، نخور غصه

غم تو لرزه به اندام مرتضی انداخت

غریبگی نکن ای آشنای مرد غریب

بگو چگونه تورا کوچه از صدا انداخت

بگو چه کار کنم تا مرا حلال کنی؟

تورا حمایتِ از من در این بلا انداخت

دو تا نشان زده با تیر خود، زمین خوردم

همان کسی که تورا بین کوچه ها انداخت

ببینمت!  چقدر بد زده تو را نامرد

که ضرب پنجه او روی گونه جا انداخت

ببین نتیجه سیلی بی هوا این است

ز هر کلام تو یک در میان هجا انداخت

نفس کشیدی و من بند آمده نفسم

لباس خونی تو از نفس مرا انداخت

ز لب گزیدن تو درد سینه ات پیداست

جدال دنده و سینه تو را ز پا انداخت

〜〜〜✺✺〜〜〜

وقتی که حال و روز تو بهتر نمی شود

در چهره ام امید میسر نمی شود

با زحمتی دو دیده به من بازکن گلم

آیینه از نگاه، مکدر نمی شود

پرپر مزن میان قفس، ای شکسته پر

این پر برای پر زدنت پر نمی شود

از میخ در حکایت شرم مرا بپرس

رویم سپید پیش پیمبر نمی شود

بر روی زخم گونه ی خود جان مرتضی

مرهم گذار، گوشه معجر نمی شود

داغت عجیب پشت علی را شکسته است

از پا فتاده، فاتح خیبر نمی شود

باشد، حسین را به برم می کشم، برو!

اما بدان، محبت مادر نمی شود

با التماس گفت: مرو! پیش من بمان

زهرا اشاره کرد که : دیگر نمی شود

〜〜〜✺✺〜〜〜

السلام ای سوره کوثر چطوری؟ بهتری؟
السلام ای یاس پیغمبر چطوری؟ بهتری؟
السلام ای لاله ی پرپر چطوری؟ بهتری؟
السلام ای بهترین مادر چطوری؟ بهتری؟

ای چراغ خانه ی حیدر چنین سو سو نزن
پیش چشمان امیرالمؤمنین سو سو نزن

چند وقتی هست اینجا هم نشین بستری
مثل من لبریز از درد دل و درد سری
گاه بهتر می شوی و گاه گاهی بدتری
با علی حرفی بزن این روزهای آخری

با صدای گریه ات هر بار هق هق می کنم
خوب شو جان علی، با رفتنت دق می کنم

چند وقتی هست که حال هوایت خوب نیست
گریه کمتر کن گلم، گریه برایت خوب نیست
باز حال بازوی مشکل گشایت خوب نیست
فاطمه برخیز… حال بچه هایت خوب نیست

باز با یک خنده ات این خانه را آباد کن
حیدرت را از غم و رنج و محن آزاد کن

فاطمه بی خوابیِ بسیار پیرت کرده است
کنج بستر این تن تب دار پیرت کرده است
آتش و میخ و در و دیوار پیرت کرده است
تیزی و داغی آن مسمار پیرت کرده است

هیچ کس باری ز روی شانه هایت برنداشت
فاطمه ای کاش اصلا خانه ی ما در نداشت

بس که اشک از دیده ی کم سو گرفتی فاطمه،
چند روزی هست با غم خو گرفتی فاطمه
زیر چادر دست بر پهلو گرفتی فاطمه
از علی هم چند باری رو گرفتی فاطمه

*زیر چادر دست بر پهلو بگیر اما بمان
باشد اصلا دست بر زانو بگیر اما بمان*

این غمِ همواره همراهت عذابم می دهد
دردهای سخت و جانکاهت عذابم می دهد
سرفه های گاه و بی گاهت عذابم می دهد
این سیاهی بر روی ماهت عذابم می دهد

چند روزی بیشتر مهمان این ویرانه باش
باز هم نانی بپز، گرمای این کاشانه باش

محور هر پنج تن، حال تو بهتر می شود
ای به قربان تو من، حال تو بهتر می شود
با حسین و با حسن، حال تو بهتر می شود
پس نزن حرف از کفن، حال تو بهتر می شود

استراحت کن عزیزم که تنت تب می کند
کارهای خانه را امروز زینب می کند

با دل سوزانِ تو هم سوختم هم ساختم
با نفس های پر از آه تو هر دم ساختم
من برای زخم هایت نیز مرهم ساختم
تا نیفتد… درب را این بار محکم ساختم

تو زمین خوردی علی افتاد از پا ناگهان
جان حیدر راه اگر دارد بمانی، پس بمان

بعدِ احمد حق تو انکار شد یا فاطمه
غربت و غم بر سرت آوار شد یا فاطمه
میخ در هم مایه ی آزار شد یا فاطمه
“هرچه شد بین در و دیوار شد” یا فاطمه

“خواستم یاری کنم اما نشد” زهرای من
“بند غم از دست هایم وا نشد” زهرای من

〜〜〜✺✺〜〜〜

نور و کوثر نمی فهمیم ما
قدر را آخر نمی فهمیم ما

قدر زهرا را فقط حیدر شناخت
یاس پرپر را نمی فهمیم ما

ما فقط گریه بلد هستیم و بس
روضه ی در را نمی فهمیم ما

درد زهرا که فقط محسن نبود
درد مادر را نمی فهمیم ما

فضه می داند چه شد در آن میان
حرف معجر را نمی فهمیم ما

پیش چشم شوهرش او را زدند
داغ حیدر را نمی فهمیم ما

زخم ابرو را نمی دانیم ما
درد آن سر را نمی فهمیم ما

ناتوان در بین بستر نیمه جان
زخم بستر را نمی فهمیم ما

خانه ی بی مادر و بی تکیه گاه
رنج دختر را نمی فهمیم ما
…..
دختری که می رود تا روی تل
حال خواهر را نمی فهمیم ما

زخم سرخ کندی آن تیغ را
بر روی حنجر نمی فهمیم ما

تا قیامت روضه اش سربسته ماند
جسم بی سر را نمی فهمیم ما

خیمه ها غارت شد اما روضه
کشف معجر را نمی فهمیم ما

〜〜〜✺✺〜〜〜

خیر با اولاد شر درگیر شد
آه با سیل شرر درگیر شد

کم کم آوردند هیزم پشت در
خانه با موج خطر درگیر شد

ساقه ی گل زیر پا افتاد، آه
یاس حیدر با تبر درگیر شد

آتش بیداد بالا رفت و بعد
شعله ها با موی سر درگیر شد

بازویش با ضربه ی های پشتِ هم
سینه اش با میخ در درگیر شد

ناگهان مادر زمین افتاد و بعد
ناله هایش با جگر درگیر شد

راه بند آمد، نمی دانم چه شد
صد نفر با یک نفر درگیر شد

کوچه من را تا دل گودال برد
لشکری با یک نفر درگیر شد

شمر آمد در میان قتلگاه
دست او با موی سر درگیر شد

خنجری با حنجری درگیر شد
خواهری بالای مقتل پیر شد

〜〜〜✺✺〜〜〜

ای کوثر علی چِقَدَر زود می روی
بال و پر علی چقدر زود می روی

بعد از نبی دلم به تو خوش بود فاطمه
هم سنگر علی چقدر زود می روی

ای تکیه گاه زندگی حیدر غریب
ای لشکر علی چقدر زود می روی

شرمنده ی تو هستم و پهلوی زخمی ات
ای یاور علی چقدر زود می روی

دردت به سینه بود و به حیدر نگفتیش
غم پرور علی چقدر زود می روی

نه سال از علی تو بدی دیده ای مگر
ای همسر علی چقدر زود می روی

بد جور زندگی علی را به هم زدند
ای دلبر علی چقدر زود می روی

خیری که نیست بعد تو در زندگی من
ای کوثر علی چقدر زود می روی

〜〜〜✺✺〜〜〜

منم که بضعه پاک رسولم
منم صدیقه کبری، بتولم
رضای حق بود اندر رضایم
منم که شرط اعمال قبولم
تمام دین بود در باطن من
به دین حق، فروعم هم اصولم
منم که زندگیم مصطفی بود
پس از احمد از این دنیا ملولم
منم اول فدایی ولایت
منم شرط قبولی شهادت
منم که خیر از دنیا ندیدم
در این عمر کمم صد داغ دیدم
منی که کودکی بی یار بودم
غم مادر بر این شانه کشیدم
منم که در جوانی پیر گشتم
منم که در جوانی قد خمیدم
هزاران ناله می ریزد خدایا
میان آتش از موی سپیدم
شکستند آه قلب مؤمنم را
نمی خواهم بگویم … محسنم را …
نه تنها این پرم آتش گرفته
تمام پیکرم آتش گرفته
میان آتش و دود و سیاهی
پری از معجرم آتش گرفته
چنان این معجرم آتش گرفته
که موهای سرم آتش گرفته
الهی شکر سیلی خوردم اما
ندیدم شوهرم آتش گرفته
الهی که نبینم روزگاری
که موی دخترم آتش گرفته
نبینم دختری محنت کشیده
روی خار مغیلان می دویده

〜〜〜✺✺〜〜〜

چند روزی شده که مادر ما بیمار است
بین بستر بدن بی رمقش تب دار است
خواب در پلک ترش نیست، خودم دیدم که
سر شب تا سحر از درد کمر بیدار است
رنگ در چهره ندارد، به جز آن جای کبود
روی زرد است و پر از غصه و حالش زار است
در دعای سحرش روضه ی “عجل” دارد
طاقتش طاق شده، منتظر دیدار است
گر چه در بستر بی حالی خود افتاده
مقتل مادر ما بین در و دیوار است
فضه یک روز به بابای غریبم می گفت:
“به روی سینه ی او ردی از آن مسمار است”
سینه ام شد سپر شیر خدا، شکر خدا
بر لبش، شکرِ چنین لطف، هزاران بار است
آخر کار، در آن غسل علی می فهمد
به روی بازوی او هم اثر آزار است

〜〜〜✺✺〜〜〜

شاخه های ثمرت خورده به دیوار گلم
ناله های جگرت خورده به دیوار گلم

هر زمان از در این خانه گذشتم گفتم:
که همینجا پسرت خورده به دیوار گلم

گریه بر محسن شش ماهه ی مظلوم کنی
هر زمان که نظرت خورده به دیوار گلم

بوسه می زد به رخ و سینه و دستت هر روز
بوسه گاه پدرت خورده به دیوار گلم

خم شدی، تا شده ای، مثل رکوعی زهرا
استخوان کمرت خورده به دیوار گلم

اثر کوچه از این حال خرابت پیداست
به گمانم که پرت خورده به دیوار گلم

تازه فهمیدم از این روی گرفتن انگار
گوشه ی پلک ترت خورده به دیوار گلم

همه ی صورت و موی سر تو سوخته است
معجر شعله ورت خورده به دیوار گلم

این کبودی رخت جای فقط سیلی نیست
آه، قرص قمرت خورده به دیوار گلم

پهلو و بازو و این روی کبودت یعنی
همه ی برگ و برت خورده به دیوار گلم

〜〜〜✺✺〜〜〜

آهسته اسباب سفر را جمع کردی
آثار آن بی بال و پر را جمع کردی

آن دستمالی که به سر می بست بی بی
تصویرِ زردِ دردِ سر را جمع کردی

تا که یتیمان یاد مادر کم بیفتند
جز چادرِ او، بیشتر را جمع کردی

بردی به ایوان و تکاندی چادرش را
جا پایِ آن چندین نفر را جمع کردی

دیوار را شستی به تنهایی علی جان
خاکستر مانده زِ در را جمع کردی

با تکه های چوبِ مانده از همان در
نان پختی و اسبابِ شر را جمع کردی

کج کرده ای یک یک سرِ مسمارها را
از خانه اسباب خطر را جمع کردی

〜〜〜✺✺〜〜〜

حالا میان خانه اش کوثر ندارد
تنهاست مولایم علی، یاور ندارد

بی بال و پر مانده است حیدر، پر ندارد
زهرا که رفته، زینبش مادر ندارد

مولاست با طفلان بی حال و پریشان
مولاست با یک قبر مخفی، چشم گریان

دائم کنار بستر خالی نشسته
چشمان بارانی خود را باز بسته

هی روضه می خواند به یاد دست بسته
با خاطرات کوچه پهلویش شکسته

با چادر خاکی که بر روی سرش داشت
زینب دوباره رنگ و بوی مادرش داشت

حق علی را هیچ کس باور ندارد
مولای عالم مانده و لشکر ندارد

این خانه دیگر دست نان آور ندارد
«دیگر حسین بن علی مادر ندارد»

پروانه ای که پهلویش را در گرفته
حالا از این خانه شبانه پر گرفته

شب ها کنار قبر زهرای جوانش
می سوخت از داغ جوان قد کمانش

وقتی رمق می رفت او از زانوانش
سر باز می کرد او تمام سوزِ جانش:

زهرا چرا از حیدر خود رو گرفتی
دیدم که دستت را روی پهلو گرفتی

با من نگفتی غصه ی غصب فدک را
با من نگفتی ضربه ی سخت کتک را

شب ها حسن می خوابد اما با تب آخر
در خواب می گوید: نزن سیلی به مادر

بر خیز زهرا، بهر زینب مادری کن
زهرا، حسین تشنه لب را یاوری کن

برخیز تا این خانه را از نو بسازم
برگرد تا کاشانه را نو بسازم

کج می کنم بانو سرِ مسمارها را
خود در میارم سنگِ این دیوارها را

دیگر توان دیدنِ ماتم ندارم
لولای در را رو به کوچه می گذارم

انگار وقت رفتنم نزدیک گشته
دنیا دوباره تیره و تاریک گشته

نه سال بودی بهر تو کاری نکردم
زهرا حلالم کن که باید بازگردم

زهرا گمانم غرق تب بیدار گشته
حالا حسینم تشنه لب بیدار گشته

〜〜〜✺✺〜〜〜

این صفای سینه هامان از صفای فاطمه است
هر چه داریم و نداریم از عطای فاطمه است

چادر خاکی او بر قلب ما هم نور داد
باز هم در جان ما حال و هوای فاطمه است

باز هم این سفره های هئیتی رونق گرفت
رونق این روضه ها از اعتنای فاطمه است

باز هم مهدی ما شال عزا انداخته
باز دلخون از غم و سوزِ عزای فاطمه است

بوی زهرا را گرفته باز شهر مصطفی
کوچه های شهر مست ربنای فاطمه است

آبرومان رفته اما بازهم ما را خرید
آنچه آورده است ما را هم، وفای فاطمه است

حاجت یک ساله می خواهیم این شب ها از او
دستِ رحمت، بازوی مشکل گشای فاطمه است

مریم و آسیه و حوا و آدم جای خود
خوب می دانیم ما، عالم گدای فاطمه است

من نمی دانم چه سری هست در خلقت ولی
خلق مجنون علی، او مبتلای فاطمه است

از همان اول خدا در شأن زهرا گفته بود
او برای حیدر و حیدر برای فاطمه است

کی فروشیم عزتِ خود از برای آب و نان
بشنوید، این مملکت تحت لوای فاطمه است

مادری کرده برای بی پلاکان شهید
قبر این گمنام ها پائین پای فاطمه است

گرچه پنهان ماند، قبر مادر آلاله ها
سینه ی سینه زنان تا هست، جای فاطمه است

علت این گریه های ماست، اشک فاطمه
گریه های ما همه از گریه های فاطمه است

گوش کن، از کوچه ها دارد صدایی می رسد
یا صدای مجتبی، یا نه… صدای فاطمه است

علت چشمان تارش بعد ها معلوم شد
جای دست گرگ روی پلک های فاطمه است

〜〜〜✺✺〜〜〜

دری شکست و صدای فریاد آمد از آن سوی خانه
زمین لرزید و دل علی شکست، در میان دود و فتنه
دست نامردی به در خورد، آه… صدای استخوان آمد
فرشتگان گریستند و نخل مدینه بی‌امان آمد
زهرا نشست و دست بر پهلو گرفت و گفت: یا پدر…
مدینه تیره شد از این ظلم، از این رنج بی‌ثمر
علی نگاه کرد، ولی صبر را چون تاج بر سر داشت
زهرای مظلومش میان خون، به یاد مادر داشت

〜〜〜✺✺〜〜〜

خانه‌ی کوچک علی، قبله‌ی آسمان‌ها بود
اما در آن روز سیاه، شعله‌ور شد از غم و دود
دری که بوی بهشت می‌داد، حالا بوی خاکستر گرفت
زهرا به زیر پای ستم، قامتش خم‌تر گرفت
صدای گریه‌ی حسن آمد، حسینش فریاد زد: مادر!
زمین شکافت از این ناله، زمان فرو ریخت از باور
علی نشست و سر به دیوار زد، فغان زد از دل خسته
به یاد پیمبرش گفت: این همان وعده‌ی شکسته…

〜〜〜✺✺〜〜〜

مدینه در سکوت افتاد، صدای ناله پیچید
فرشته‌ها به دور کوچه‌ها، به آهی بی‌نهایت گرییدند
دختر رسول، مادرِ نور، به خون دل نشست
دری میان ظلم و شر، گل به خاک و خون شکست
بهار زنده‌گی پژمرد، در کوچه‌ی غم‌انگیز
و ماهِ آسمان خاموش شد، به چاه رازآمیز
علی کنار بسترش نشست و گفت: فاطمه…
زمین بدون عطر تو، غریب و بی‌کلمه

〜〜〜✺✺〜〜〜

شبِ وداع رسیده بود، ستاره‌ها خاموش
نفس‌های زهرا گرفته، صدای دل مدهوش
علی به گریه گفت: نرو، هنوز دلم گرفتار توست
جهان بدون عطر تو، برایم پر از سکوت و سوست
زهرا نگاه کرد، و گفت: وصیّ من، صبر کن
به یاد من بمان، ولی دگر غریب مکن
اگر حسینم تشنه ماند، بگو مزار من همین است
کنار اشک تو، همیشه یاد من زمین است…

〜〜〜✺✺〜〜〜

حسن نشست کنار مادر، نگاهش غم گرفته بود
به هر نفس که می‌کشید، اشک چشمانش گرفته بود
مادر به لب خندید، ولی دلش پر از درد ماند
به یاد روزهای کودکی، دلش به خون، به بند ماند
گفت: پسرم، بعد من، به پدرت تکیه کن
ولی مبادا آهِ مرا، به دل کسی بگو… مکن
چو رفت مادر از جهان، زمین به خود نمی‌رسید
مدینه بی‌صدا گریست، زمان دگر نمی‌دوید

〜〜〜✺✺〜〜〜

نوشته شد وصیتی بر کاغذ اشک و آه
که شب، مرا بی‌صدا، به خاک بسپار، بی‌گواه
نخواه کسی بداند، کجاست مزار زهرا
که شرم باد از ستم، بماند تا ابد بر جا
علی به گریه گفت: غریب مانده‌ای، ای جان
ولی به خاک سپردمت، در دل شب نهان
زمین سوگوار توست، آسمان به خون نشست
مدینه بی‌صدا، ولی پر از جنون نشست

〜〜〜✺✺〜〜〜

صدای در دوباره آمد، لرزید شانه‌ی زهرا
دگر نگو، دگر نزن، که می‌شکند دل مولا
به یاد آن صدای نحس، جهان به درد می‌افتد
بهار خانه‌ی علی، دگر به مرگ می‌افتد
فریادِ مادر از درون، هنوز می‌رسد به گوش
در کوچه‌ی غریب شهر، صدای آهِ اوست هنوز
درِ سوخته نشان ظلم، گواهِ عشق بی‌پناه
و خاک بقیعِ بی‌نشان، پر از گلِ پر از نگاه

〜〜〜✺✺〜〜〜

کوچه‌ها بوی ظلم داشت، دیوارها بوی خاکستر
علی درِ خانه را گرفت، ولی شکست دلش از شر
زهرا میان شعله گفت: یا علی، نجاتم ده…
زمین به خون نشست از این ناله‌ی پنهان و بی‌پناه
فرشتگان به گریه گفتند: یا رب، این چه ماجراست؟
چگونه دختر پیامبرت چنین غریب و تنهاست؟
خدا به آسمان نوشت: صبر، که وعده نزدیک است
زهرا به خون نشست، ولی نامش همیشه پاک و نیک است

〜〜〜✺✺〜〜〜

بهار آمد، ولی به خانه‌ی علی، زمستان بود
گل شکسته بود و در، به روی آه مهمان بود
کسی نماند تا بگوید از دلِ پر از نیاز
فقط صدای گریه‌ها، درون چاهِ راز
حسن به چهره‌ی پدر، نگاه کرد و گفت: چرا؟
پدر به خاک نگریست و گفت: راز فاطمه همین جا
بهار از ما برید و ماند در غروبِ بی‌نشان
ولی بهشت، به بوی اوست تا همیشه جاودان

〜〜〜✺✺〜〜〜

کجا بخوابد مادری که نامش آفتاب بود؟
کجا بماند نوری که به جان ما، جواب بود؟
کسی نداند مزار او، که در دلِ شب است
فقط علی، فقط چاه، فقط غم و تب است
به خاک سپردش بی‌صدا، در آغوش اشک و آه
زمین نگه داشت آن غم را، به یاد صبح و راه
مدینه در سکوت خویش، همیشه ناله می‌کند
و باد، نام فاطمه را به کوچه‌ها می‌برد

〜〜〜✺✺〜〜〜

چاه مدینه شاهد است، چه شب‌هایی گریستی
چه بی‌صدا، چه عاشقانه، بر آن که رفت، نشستی
تو مانده‌ای و یاد او، میان اشک و توبه‌ها
که روزی دستِ حق، بگیرد انتقام کوچه‌ها
زمین سکوت کرده است، ولی هنوز صدای درد
به گوش می‌رسد از آن شبِ شکست و نابرابری سرد
زهرا به خون نشست و ماند، در خاطره‌ی زمان
و عشق او شد آخرین تپش درونِ هر ایمان

〜〜〜✺✺〜〜〜

مدینه خاموش است، و در، گواه ظلم مانده
زمین به آهِ زهرا هنوز لرزان و گریزان مانده
علی نشسته در کنارِ بسترِ خسته‌ی وفا
و می‌گرید بر آفتاب، بر بانوی کبریا
بهارِ خانه‌اش شکست، نخلِ امیدش افتاد
جهان بدون فاطمه، غریب و بی‌صدا، بیداد
فرشتگان به ناله گفتند: «تمام شد، تمام…»
ولی هنوز از خاک او، برمی‌خیزد سلام

〜〜〜✺✺〜〜〜

شب است و خاک بقیع، پر از ستاره‌ی خاموش
حسن کنار تربتِ بی‌نشان، به گریه مدهوش
کسی نمی‌داند کجاست، مادرِ گمشده‌ی زمین
فقط دلِ علی که می‌سوزد از این یقین
زهرا به خاک سپرده شد، ولی هنوز زنده است
درون هر اشک مؤمن، درون هر سجده‌دنده است
و نام او، بهار عشق، برای ما نشانه شد
که هر که عاشق اوست، به آسمان روانه شد

〜〜〜✺✺〜〜〜

در گوشه‌ی خانه، تسبیحی افتاده بی‌صدا
به یاد دستان زهرایی، که بود پناه هر دعا
علی نگاه کرد و گفت: هنوز بوی تو هست
در این تسبیح و در این دل، در این غم و در این دست
جهان بدون تو شکسته، مدینه بی‌قرار
و من هنوز مانده‌ام، کنار یاد آن مزار
دلم به خاک سپرده‌ات، ولی هنوز می‌گویدم
که در بهشت، تویی چراغِ هر شبِ سحر قدم

〜〜〜✺✺〜〜〜

علی نشسته بر غم، و چاه گوش سپرده
به ناله‌ای که از دلِ پهلوی شکسته خورده
به آه گفت: ای کاش… ای کاش زنده بودی باز
که بی‌تو هر نفس من است، پر از فغان و راز
زمین بدون تو خزان، زمان بدون تو تباه
و چشم‌های من پر از اشک، از فراق و گناه
خدا گواه باشد که من، شکسته‌ام در این جهان
ولی امیدِ دیدنت، هنوز مانده بی‌امان

〜〜〜✺✺〜〜〜

باران مدینه می‌بارد، به یاد آن غروب تلخ
که ناله‌ی زهرا شنید، زمین ز قلبِ ظلم و دَرخ
فرشته‌ها به گریه گفتند: «سلام بر آن دل غریب»
که در میان آتش و درد، شد مایه‌ی نصیب
زمین به خون نشست، ولی ستاره درخشید
که از نگاه فاطمه، هنوز عشق می‌تپید
و هر که عاشقِ حق است، به مهر او زنده است
که نام او، درونِ هر نماز، تابنده است

〜〜〜✺✺〜〜〜

نخل‌های مدینه خم شده‌اند، از غمِ زهرا
زمین شکسته از آهِ آن بانوی والا
دری که سوخت، دل‌ها سوخت، و مهر از دل گریخت
و اشکِ علی، میان خاکِ کوچه‌ها ریخت
فرشتگان نوشتند: «تمامِ عشقِ بی‌صدا»
برای دختِ مصطفی، برای خونِ آن وفا
و تا ابد، به نام اوست، هر نغمه‌ی بهشتی
که در دلِ عاشقان، نشانی از سرشتی

〜〜〜✺✺〜〜〜

کوچه‌ی بی‌رحم مدینه، هنوز یادش مانده است
صدای ناله‌ی مادری، که در غم جان داده است
حسن به چشم تر، حسین به بغض و آه
به خاک نگاه می‌کنند، و می‌گویند: راهِ ما همین راه
زهرا به خون نشست، ولی نماند در فراموشی
که نام اوست، زنده‌تر از هر دعا و جوشی
و روز محشر، تمام ظلم‌ها برملا شود
وقتی علی به دادِ آن دلِ شکسته وا شود

〜〜〜✺✺〜〜〜

لبخند زد، میان درد، میان خون و آه
و گفت: «ای علی، مباد که غم بماند در نگاه»
سپس به آسمان نظر کرد و گفت: «پدر، رسیدم…»
و جان سپرد در میان نوری که از بهشت دیدم
زمین به لرزه افتاد و چاه گریست
زمان شکافت از غمِ آن لحظه‌ی پاک و بی‌گریز
و تا همیشه، ذکر ما، به نام اوست جاری
سلام بر بانوی دل‌ها، بر آن مادرِ بهاری

〜〜〜✺✺〜〜〜

در آسمان نوشت خدا: “به زهرای من وفا کنید”
به هر که ظلم کرد، بدان، به محشرش جزا کنید
که حقّ اوست با علی، که نورِ عرش و خاک‌اند
و عشقشان چراغ دل، برای اهلِ پاک‌اند
زهرا به خنده گفت: “علی، صبر کن، به زودی می‌رسد”
روزِ انتقامِ کوچه‌ها، با خونِ عشق می‌رسد
و آن زمان، زمین دوباره می‌شود بهشتِ پاک
به نامِ من، به یادِ تو، در روشنای خاک

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.