متن ادبی میلاد امام حسین | ۱۲ متن کوتاه و بلند ادبی به مناست سوم شعبان

در این نوشته از دلبرانه قصد داریم مطلبی شامل ۱۲ متن ادبی میلاد امام حسین را خدمت شما عزیزان ارائه نماییم.

با توجه به اینکه ممکن است به مناسبت اعیاد شعبانیه و میلاد امام حسین (ع) به دلایل مختلف دنبال یک متن ادبی میلاد امام حسین باشید.

در این مطلب مجموعه ای از تعدادی متن کوتاه و بلند با این موضوع را برای شما عزیزان جمع آوری کرده ایم.

امیدواریم که مورد استفاده شما عزیزان قرار گیرد …. با ما تا انتها همراه باشید…

متن ادبی میلاد امام حسین | ۱۲ متن کوتاه و بلند ادبی به مناست سوم شعبان

متن ادبی میلاد امام حسین

در باغ‏های احساس زمین، گل‏ها، رنگ سرخ گرفتند.

چهره زرد عشق، به سیلی شاهد شهادت، سرخ شد.

بهار، نوید آمدن گل همیشه بهاری، به باغ فاطمه علیه السلام آورد؛ گلی که با شکستن، نمی‏شکند و با چیدن، شاخه می‏دهد.

نوید آمدن مردی که با کشتن، نمی‏میرد؛ بلکه با خونش زندگی می‏بخشد دین محمد را.

پیش از تو…

پیش از تو، عشق یا نبود یا اگر بود، سرخ نبود.

پیش از تو، زندگی ارزش دل بستن نداشت.

پیش از تو، کودکی در آغوش مادرش، عشق را با اشک مادر نمی‏ آموخت.

تو، حسین فاطمه‏ ای؛ تفسیر عشق خدا به آفریده‏هایش و تمرین عشق بنده، به آفریدگارش. تو تمام دوست داشتنی.

چه کسی صدایم می‏کند؛ حسین؟!

به نام تو می‏نازم، وقتی صدایم می‏کنند، از نامت خجالت می‏کشم. نمی‏دانم این چه شوقی است! چه کسی است صدایم می‏کند: «حسین» و تنم برگ خزان می‏شود و می‏لرزد؟

چه کسی است صدایم می‏کند: «حسین» و اشکم بی‏ اختیار می‏ریزد.

نامم ببر و هم‏نام تو بودن را یادم ده.

امیر عشق!

امیر عشق کائنات، آسمان آبی دلدادگی! بهار آمدنت، نوید زندگی عاشقانه است.

کودکی‏ ات هم بوی شهادت می‏دهد. کودکی‏ ات هم نوید اشک می‏دهد.

امیر اشک‏های بی ‏پایان! بی‏ تو گریه کردن، معنی ذلت است و با تو فریاد اعتراض به هرچه طاغوت، امیر اشک‏هاست.

بهانه اشک‏هایم باش تا باران شود و ترس را از مزرعه وجودم بشوید.

می‏خواهم آفتاب‏گردان عشق بکارم.

یا حسین!

خاک اگر فصل بهار را «یا حسین» نگوید، جانش گرم آفتاب نمی‏شود. دانه اگر آب را با «یا حسین» ننوشد، جوانه نمی‏دهد. سنگ اگر نام «حسین» نبرد، زیر سم اسبان و پای ستوران می‏شکند.

باران اگر عزادار «حسین» نباشد از تقدیر ابر، رها نمی‏شود، رود اگر نیت سفر کربلا نکند، کوه‏ها را نمی‏شکافد.

هرجا جهادی است، هر جا مبارزه‏ای است، هرجا ذره‏ای میل آفتاب می‏کند، نام تو را می‏گوید: «یاحسین!»

جگرگوشه فاطمه علیهاالسلام

در گوش بهار، اذان بگویید! سوسن فاطمه را به آغوش محمد برسانید!

کودکی با قنداقه‏ ای از سوسن، آمده تا هم‏بازی سجده رسول خدا شود.

طبیب کوچک‏سالی، دارد غم ناامیدی بشر را درمان می‏کند.

حسین، بزرگ خواهد شد و از کودکی خواهد گذشت؛ ولی جگرگوشه فاطمه خواهد ماند.

حسین، قد خواهد کشید و سرور جوانان بهشت خواهد شد. حسین علیه ‏السلام معنای بهار است؛ سرخی لاله، سبزی آزادگی سروها و آبی مهربانی مشک ‏های آب… .

حسین امیری


ام‏اایمن، تمام دیشب را نخوابیده است. این شب‏ها، مدینه فرشته ‏باران است و هوا بوی بشارتی سبز و سرخ می‏دهد؛ بوی مراتع سبزی که غروب، به تماشایشان نشسته باشی.

زمین، شانه‏ هایش را برای قدوم آسمانی فرزند خورشید، تکانده است و یحیی ابن زکریا، از پس ِ پرده‏ های غبارآلود تاریخ، دوباره متولد خواهد شد.

ام ایمن، تمام دیشب را نخوابیده و گریه‏اش، برای لحظه‏ای بند نیامده است.

چند روزی بیشتر به سوم شعبان سال دوم هجری نمانده و التهاب غریبِ اشیا و بهت ثانیه ‏ها و دقیقه‏ ها، بوی تردید دارد.

هوا رنگِ دلهره به خود گرفته است و خاک، سرخیِ شرم.

حسین علیه‏ السلام ، بر زمین قدم بگذارد؟ زمینی که رسم مهمان‏نوازی آسمانیان نمی‏داند؟! زمینی که یک‏بار برای همیشه، مسیح را در آن میزبانی کردند؟! زمینی که یحیی ابن زکریا را بر عرصه‏اش سر بریدند و برای پلیدی بردند که حکم قتل زندگی را صادر کرد؛ زمینی که… .

ام ایمن، تمام دیشب را نخوابیده و گریه‏اش لحظه‏ای بند نیامده است. او در عالمِ رؤیا، پاره‏های تن پیامبر را در خانه خود یافته است. چه چیز وحشتناک‏ تر از آلوده شدن خانه ‏اش به خون پیامبر؟! اعضای تن پیامبر، در خانه او چه می‏کنند؟!

ام ایمن، آن‏قدر پریشان است که تمام همسایه‏ ها را هم نگران کرده و به سراغ پیامبر فرستاده است.

پیامبر این روزها در انتظار یکی از بهترین ساکنان روی زمین است و چشم در راهِ یکی از برترین جوانان اهل بهشت دارد و چشم در راه طاووس ِ اهل بهشت، کشتی نجات، ستاره امان اهلِ زمین و بیشترین سهم خود را از گل‏های روی زمین دارد.

ام ایمن تمام دیشب را نخوابیده است… و پیامبر خوابِ او را این‏گونه تعبیر می‏کند که: «ای ام ایمن، به زودی فاطمه فرزندی به دنیا می‏آورد که تو دایه او خواهی بود و به او شیر خواهی داد پس بعضی از اعضای پیکر من و پاره تن من در خانه تو خواهد بود».

تاریخ را بشارتِ ظهور

آب را بشارتِ تولد روشنی باد و تاریخ را بشارتِ ظهورِ یک تحول جاویدان!

زمین، تندتند نفس می‏زند و صدای گام‏های روشنی از دور می‏آید؛ از سمتِ افق. آب، چند چنگ بر گلو دارد و سخت احساسِ تشنگی می‏کند.

شمشیرها، در اعماق تاریخ، سر خم می‏کنند و نیزه‏ها در آسمان زار می‏زنند.

فرشته‏ها، لحظه‏ای لبخند می‏زنند و لحظه‏ای بغض می‏کنند.

«اسماء»، صبح علیه‏السلام را پیچیده در پارچه‏ای سفید، در آغوش پیامبر می‏گذارد. پیامبر صلی الله ‏علیه‏ و‏ آله در گوشِ راست صبح، اذان می‏گوید و در گوشِ چپ، اقامه و بعد، صبح را در آغوش می‏کشد و می‏بوید و می‏گرید.

«اسماء» می‏پرسد: پدر و مادرم فدایت برای چیست این گریه؟

و پیامبر می‏فرمایند: «برای صبح.» اسماء می‏پرسد: او که هم‏اکنون متولد شد! و پیامبر می‏فرمایند: او را گروهی ظالم، بعد از من به شهات می‏رسانند. بعدها پیامبر، بشارت امتداد سرخی صبح را تا بی‏نهایت می‏دهد. و بعدها، چهره شفق‏گونِ صبح، روی نیزه، شکستِ شمشیر مقابل خون را فریاد می‏کند.

«سلام بر تو روزی که متولد شدی

و روزی که از دنیا رخت بستی

و روزی که (دوباره) زنده مبعوث می‏شوی».

خجسته باد آمدن سومین بهار ولایت و مبارک باد این طلوع سبز بی ‏پایان!

میلاد لاله ‏ترین سرور جهان بر تمام عزت‏ مداران و دوستدارانت مبارک باد!

محمدعلی کعبی


آسمان خم می‏شود تا به زمین تکیه کند. فرشتگان، دسته دسته از آسمان فرود می آیند؛ انگار کسی می‏ آید!

تمام کائنات، ایستاده‏اند تا ورودش را به نظاره بنشینند.

نسیم، مژده آمدنش را در کوچه کوچه ‏های مدینه جار می‏زند؛ انگار کسی می‏ آید؛ کسی که تمام گل‏ های زیبا، رایحه‏شان را از عطر خوش او وام گرفته ‏اند؛ کسی که تمام آب‏های دنیا، با افتخار، دست تعارف به سویش گرفته‏ اند؛ کسی که کشتی نجات و چراغ هدایت خواهد شد.

حسین علیه‏ السلام آمد تا…

حسین می‏ آید؛ با کوله‏باری از عشق و ایمان. می‏آید، تا کمر طاغوت‏های جهان بشکند و شوکت ستم، فرو بریزد.

حسین می‏ آید؛ تا همه پنجره ‏های دنیا، رو به حق و حقیقت باز شوند؛ تا بندهای اسارت و بندگی را از پای بشر باز کند؛ تا ریشه باورهای سبز و آسمانی، نخشکد؛ تا فریاد آزادی و آزادگی، در سینه‏ ها یخ نزند و اسلام، جاودانه شود.
زینب مسرور


از اینکه همیشه در تاریکی‏ های ذهنم، نور تو را حس می‏کنم و به نامت دخیل می‏بندم، عاشق‏ ترینم.

نامت را که می ‏آورم، قلبم شروع می‏کند به دلتنگی.

راه می‏افتد میان آب‏ها، زلال می‏شود و یک تکه از خاک پایت را می‏کند مُهر تقرب… .

اگر یک نگاهی به دل‏ هایمان بیاندازی، می‏بینی چقدر دوستت داریم.

شاید جای دیگری باشی؛ اما دستانت یک ضریح توی دلمان زده است. شش ‏گوشه قلبمان همیشه برای توست… .

شهلا خدیوی


همیشه ممتاز بوده‏ای؛ حتی هنگام تولدت؛ تولدی که تبریک و تسلیت را در کنار هم دارد.

آری، (حرب) نام مناسبی نیست برای صاحب گهواره‏ ای که کرامتش شفا می‏دهد فرشته را؛ کسی که در ماه تولدش، هیچ نوری خاموش نشده و هنگام شهادتش، ستاره‏ای طلوع نکرده است.

شاید مادر نگران شده باشد برایت، شاید پدر ـ با همه صلابتش ـ شانه‏هایش لرزیده باشد در غم تو، اما با شنیدن اینکه دنباله این نور از دامان بی‏نهایت تو برمی‏ خیزد، همه این غم‏ها را می‏توان شادمان هم شد.

حالا این پرچم سرخ یاد توست که لحظه‏ ای از اهتزاز نمی‏افتد و هر آن، خون تازه شرف را در رگ‏ های هر آزاده‏ ای می‏ نشاند.

این خط سرخ، ادامه گام‏ های خونین توست که مرز میان حق و باطل را ترسیم می‏کند و این فریاد بی‏نهایت توست که تا ابد، دل هر ظالمی را به لرزه درآورده است.

گوشواره عرش خدا! ریحانه خوشبوی پیامبر صلی‏ الله ‏علیه‏ و ‏آله ! راکب شانه ‏های ملکوتی رسول صلی‏ الله ‏علیه‏ و‏آله ! معلم مدام جهان! بی‏انتها امام عزت و شرف، حسین علیه ‏السلام ، خون جوشان خدا!

سید حسین ذاکرزاده


می‏ آید؛ با چشمانی که افق ‏های سرخ را تجربه خواهد کرد و دستانی که درخت ظلم را بارور نمی‏ خواهد.

مدینه، پرشورترین ترانه ها را به پیشوازش دف می‏زند و می‏ چرخد.

عود بسوزانید و دست بیفشانید که وام‏گذار عزت شیعه از راه می‏رسد!

او می‏ آید تا دین رسول الله صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏ آله پایمال ستم و ناجوانمردی نشود.

می‏ آید تا راه‏زنان سپیده، راه بر قبله آفتاب نبندند؛ کسی که دلش فراخنای دشت‏ها را می‏ماند و صدایش، سکوت آزادگان زمین را به فریاد می‏خواند.

اوست که دهمین روز محرم را به تاریخی جاودان بدل می‏کند.

حسین علیه‏ السلام به دنیا می‏ آید و در عصری که نیزه‏ های ظالم، گلوی انسانیت را نشانه گرفته‏ اند و پرچم علوی را بر خاک افتاده می‏خواهند، نه عدالت علی علیه‏ السلام را برمی ‏تابند و نه نجابت حسن علیه‏ السلام را و این‏گونه بود که تنها، قانون شمشیر می‏توانست سکه ظلم و فساد را از رواج بیندازد.

ای سومین دلیل روشن! آمدی و قدم‏های سایه نشین را با خورشید نفس‏هایت به برخاستن فرا خواندی.

با تو، مه‏ آلودترین کوه ‏ها به طواف روشنایی رفتند و چشمان خونریز بی ‏عدالتی، برای همیشه، به توفان مذمت سپرده شدند.

عاشورا، خلاصه‏ ای بود از روزهای سربلند زندگی‏ات؛ روزهایی که شانه ‏های علی‏ وارت، بار سنگین امامت را به دوش می‏کشید در هیاهوی کفتارهای غاصب.

تو آمدی تا منکر، به ذلت آید و معروف، بر دل جهان، سروری کند؛ تا باران آزادگی و عدالت، پنجره‏ های خواب‏ آلود را بشوید و قفل‏ های تیرگی از دهان درهای بسته عدل، برداشته شود و در این جاده سراسر خطر، تار و پودت را با پروردگارت معامله کردی.

نامت تا همیشه زمین و زمان، بر دروازه ‏های شهید عشق، زنده و جاویدان است.

حضور سبز تو زیباترین خاطره‏هاست    ***     نگاه روشن چشمت، نگاه پنجره‏هاست

تو از کدام تباری که بعد عمری باز    ***     هنوز، نام بلندت نوای حنجره‏هاست

معصومه داوودآبادی


هیاهوی عشق در رگان زمان می‏جوشد؛ آنچنان که شاهدان قدسی، اتفاق را تنگ در بغل می‏فشرند.

با اولین اذان صبح، مژده رسیدنش دهان به دهان شهر می‏ چرخد و هوا بوی نسیم می‏گیرد.

آمده است تا معنای آب را در عطش روزهای بهت‏ آلود زمین، خوب حس کند.

آمده است تا بر شانه ‏های استوارش، درد ناسپاسی شهر را بکشد و فرات، مظلومیتش را موج بزند. آمده است تا چشم ‏هایش بنوازد چراغ‏ های شعله‏ ور عشق را.

عاشقانه در خویش به تکاپو ایستاده است. آمده است تا از صبر علی علی ه‏السلام ، جرعه ‏نوش شود و از محبت، زهرا علیه السلام سیراب.

آمده است تا حقیقت در هوای تازه نفسش، نفس تازه کند.

در رگ‏ هایت، خون هزاره‏ ها جاری است. با یاد تو، تاریخ به آسمان فرادست خیره می‏شود و خیمه سوخته را فرایاد می‏آورد و فریاد می‏زند.

بر خشت ‏های طغیان سر می‏کوبد و فانوس یادت را بر مناره‏های تنهایی‏ اش می‏ آویزد.

به گودال قتلگاه می ‏اندیشد و در طغیانی تازه، فرو می ‏شکند.

آمده‏ ای تا به یمن آمدنت، تمام این صحنه ‏ها، لبخند گوارای پیامبر را با اشک درهم بیاویزد. قنداقه‏ ات در آسمان‏ ها آغوش به آغوش می‏شود و خاک، ضرب می‏گیرد تا نفست، خاک مرده را به بهار بنشاند.

 ، از اشتیاق آمدنت، در پوست نمی‏گنجد.

چراغ خانه روشن است و فاطمه لحظه‏ شماری می‏کند. چراغ خانه روشن است و پیامبر برای مظلومیتت، شوق و اشک می‏ریزد.

هیچ‏کس را یارای رسیدن به آن فرازها نیست که تو بال می‏گشایی.

چراغ خانه روشن است و ملائک تو را دست به دست در آسمان‏ها می‏گردانند.

حمیده رضایی


امشب همه ستاره‏ ها به پیشواز تو می‏ آیند و همه فرشته‏ ها شادمانه برایت آواز می‏خوانند.

ماه، در پیشانی تو پنهان می ‏شود و آسمان، در چشم‏های کوچکت حلقه می‏زند.

امشب همه پنجره ‏ها باز می‏ مانند تا تو را به تماشا بنشینند.

تمام کلمات، به خاطر آمدنت، امشب شعر می‏شوند و چامه‏ ها و چکامه‏ ها نام تو را بیت به بیت، می‏رقصند.

امشب، بعد از شب‏های بسیار طولانی، زمین، بار دیگر با صدای نفس‏های تو، آرام به خواب می‏رود.

دست‏های زمین امشب باز می‏شود تا آغوش خاک قدم‏ های تو را بر سینه خویش بفشارد و بار دیگر، پس از سال‏ها، طعم آسمان را حس کند.

امشب، همه گنجشک‏ها پرواز می‏کنند تا از شاخه‏ های آسمان برایت ستاره بچینند.

پیچک‏ها، بر دیوارهای خانه بی‏ آلایش پدر گرامی ‏ات می ‏پیچند و قد می‏کشند تا دیوارها، زیباترین گل لبخند جهان را به تماشا بنشینند.

آینه‏ ها ناگهان قد می‏کشند تا قامت بلندتر از افق تو را به رقص بیایند.

اولین بار که می‏خندی، گل‏های سرخ رز، جوانه می‏زنند و آفتاب، بر سینه آسمان گل می‏کند.

شب در نور ماه غوطه می ‏خورد و سیاهی در مهی نورانی محو می‏شود.

سایه‏ های کشدار، پای ایمان تو به پایان می‏رسند و بهشت، در لبخند گرامی تو ادامه می‏ یابد.

همین که پلک می‏زنی، پرنده‏ ها در آسمان تکثیر می‏شوند و ابرها در باران‏ های عاشقانه شناور می‏شوند.

با آمدنت، جنگل‏هایی که بی‏ پرنده مانده بودند، به پرواز درمی‏ آیند و پرستوها، خیال سفر را فراموش می‏کنند.

با آمدنت، رودها مسیر دریاها را رها می‏کنند و پای مهربانی تو، در بلندترین آبشارها به گریه شوق می‏ نشینند و درخت‏ ها از بهار بارور می‏شوند و پاییز، پشت خواب‏ های سبز درختان جا می‏ ماند.

با تو، زمین از آرزوهای جاودانگی لبریز می‏شود و صدای بال فرشتگان، آستانه خواب‏ ها را لبریز می‏کند.

عباس محمدی


گاه، عطش آنقدر در عمق جان نفوذ می‏کند که پیاله‏ های پی در پی نیز آتش دل را خاموش نمی‏کند؛ بلکه بر سوز سینه شرری تازه‏ تر می‏زند؛ تا آنجا که گویی از خاکستر وجودت نیز دود برمی‏ خیزد و ناله سر می‏زند.

اینجا دیگر تشنگی با آب، هم قافیه نیست!

اگر تمام دریاهای عالم را هم یک‏باره سر بکشی، آتشفشان عطش درونت به سردی نمی‏نشیند.

آتش عشق را جز با خون نمی‏توان فرونشاند؛ آن هم خونی که به خون حضرت ثاراللّه‏ علیه‏السلام در هم ‏آمیزد.

عطش، آن‏گاه فرو می‏نشیند که خون فوران کند و جاری شود.

هر کس به قدر تشنگی‏اش حسین علیه ‏السلام را می‏ طلبد و به اندازه طلب و خواستنش، از خود می‏گذرد و حیات خویش را فدای او می‏کند.

و حسین علیه‏السلام ـ سر سلسله تشنگان عالم ـ به عطش کسانی پاسخ می‏گوید که او را بیشتر از جان خود دوست دارند.

نزهت بادی


بهارهای شگفتی در راهند. فردا گلی می‏شکفد که بادها را پرپر می‏کند.

بهارهای شگفتی در راهند؛ این را من نمی‏گویم؛ آسمان می‏گوید با هزاران بهاری که دیده است.

بهارهای شگفتی در راهند؛ این را زمین می‏گوید؛ زمین که مادر همه بهارهای آمده است. زمین که آبستن بهارهای شگفتی است که در راهند.

فردا گلی می‏شکفد که گل‏ها به پیشواز آمدنش، پرپر می‏شوند.

درخت‏ها، سجده می‏کنند مقدمش را، کوه‏ها سر بر آستان کرم او می‏گذارند و دریاها، وام‏دار زلال چشمانش می‏شوند.

فردا گلی می‏شکفد که عطرش از همه پنجره‏ های بسته عبور خواهد کرد؛ از همه دیوارهای سنگی، برج‏های بتُنی، خیابان‏های تاریک، کوچه‏ های رنگ و رو رفته.

فردا گلی می‏شکفد که پنجره‏ ها را باز خواهد کرد و آینه‏ها را شفاف.

فردا گلی می‏شکفد که ابرها را به باران دعوت می‏کند، باران را به زمین تشنه می‏فشاند، گل‏ها را می‏رویاند و خورشید را صدا می‏کند تا رنگین‏کمانی شگفت، شرق تا غرب زمین و آسمان را به هم بدوزد؛ رنگین‏ کمانی زیباتر از همه آذین‏ ها و خیر مقدم‏ ها، رنگین‏ کمانی که مزین به نام زیبای زیباترین گل دنیاست.

فردا باران می‏بارد، گلی می‏ شکفد. مردی می‏ آید؛ فردا مردی که قرار است در باران بیاید، خواهد رسید؛ بعد توفان می‏ گیرد، باران تند می‏بارد.

فردا، گلی می‏ آید؛ گلی که کشتیبان «سفینه النجاه» است. می‏آید و آرامش را به دل‏های عاشق می ‏آورد و منتظران را سوار می‏کند.

فردا گلی می‏شکفد که بادها را پرپر می‏کند. توفان، تاب ایستادگی در برابرش را ندارد؛ پرپر می‏شود، نسیم می‏شود و به پای مبارکش بوسه می‏زند: «السلام علیک یا سفینه النجاه».

نغمه مستشار نظامی


شاید اگر من فطرس نبودم، هیچ‏وقت چشمم به جمال دل‏ آرایت روشن نمی‏شد.

شاید اگر بال‏ های سپید من در آتش خشم خدا نمی ‏سوخت، هیچ وقت لطافت دست‏های تو را حس نمی‏کردم.

شاید اگر در آن جزیره دور افتاده، در پس تاریکی‏ ها، فریاد زنان تو را صدا نمی‏کردم، هیچ‏گاه توفیق درک حضورت را نمی ‏یافتم.

آه، میوه دل علی و فاطمه؛ حسین! چگونه می‏توانم عطر دل ‏انگیز قنداقه بهشتی‏ ات را فراموش کنم؟ چگونه می‏توانم تصویر روشن نگاهت را از خاطر ببرم؟

یادش به خیر، چه روز مبارکی بود آن روز! چه ولوله‏ ای بود در آسمان! انگار بهشت می‏خواست سقف بلند آسمان را بشکافد و به پابوس تو بیاید! انگار آسمان می‏خواست از شوق، هروله کنان، به طواف کعبه وجود تو برخیزد!

جبرئیل هم با فوج فوج فرشتگان، لبخند زنان صلوات می‏فرستاد و تهنیت می‏گفت.

یادش به خیر، آن لحظه‏ ای که با بال‏ های شکسته و چشمان به اشک نشسته‏ ام، بر شانه‏های فرشته‏ ای نشستم و به سوی تو آمدم! یادش به خیر، آن لحظه که بال‏ های شکسته‏ ام را گریه‏ کنان بر قنداقه تو نهادم و خدا را به نام تو قسم دادم که مرا ببخشاید و شفاعت تو را در حقم بپذیرد!

یادش به خیر، آن لحظه که تو چشم ‏های زیبا و مهربانت را گشودی و من برای همیشه، در آسمان نگاهت چون کبوتری گم شدم.

نسرین رامادان


آهنگ رقصیدن دارد مدینه امروز؛ آهنگ پرواز.

این اشتران مست، این درخت‏ های دست افشان، این پرندگان آفتابی و این آسمان، امروز میهمان قدم‏ های کسی می‏شود که همه آب‏ها را به میهمانی طهارت بی ‏انتهای خود خواهد بُرد.

آه، حوای سپیدپوش! این آخرین نواده بی سر تو نیست؛ اما بی تردید، خورشید از او چنان رو می‏گیرد که ملکوت، از خداوند.

این خدای عاشقی است که می ‏آید، پیچیده در حریر بهشتی، در عطر کوثر و آیه طاها.

این همه هستی عشق است، همه زندگی زهرا علیه السلام ، همه امید علی علیه‏ السلام و همه قصه‏ های آب را بلد است. حسین علیه السلام ، نامی که برازنده مهربان‏ترین ستاره‏ هاست.

عشقی که بی‏دلیل پذیرفت.

اندوهی که باید تا ابد، سینه ‏زن نگاهش باشی. او که می‏ آید، عشق تازه می‏فهمد که خدا دوستش دارد؛ چون حسین را دوست دارد…. عشق تازه برادر گم شده خویش.

سال دلتنگی ‏های مدینه، کودکی می‏ آید که لبخند را به صورت‏ ها بر می‏گرداند.

اندوه را فانی می‏کند.

شعر را می ‏جوشاند… آب را… آب را… از آب رد می‏شوم که خنده‏ای برای این همه زُلال بی‏رحم ندارم؛ خنده‏ای برای فردای کودکی که شاعرانه ‏ترین شناسنامه آب را برای دنیا خواهد نوشت.

از لبخند می‏گویم که چشم‏های علی است امروز.

از لبخند می‏گویم که دل فاطمه است این ساعت.

و فاطمه علیه السلام چه‏ قدر نور دارد امروز!

و فاطمه علیه السلام نور را در بغل می‏گیرد.

فاطمه علیه السلام خورشید را به دنیا تقدیم می‏کند… بخند، فاطمه!

بخند، علی! این سُلاله همه بهارهاست که در آغوش توست.

این بهانه همه تغزل‏ های فرداست.

این سرود بی بدیل ملکوت است.

این صدای نغمه‏ های قدسی جبریل است.

یعنی چشم‏های عرش است.

این همه واژه‏ه ای مقدس صبح و درختان بهار است.

این خود بهار است که می‏آید؛ خود بهار.

این زیباترین بیت کتاب عاشقی است، زیباترین عاشق…


ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.