اشعار مجتبی كاشانی | 80 شعر کوتاه و بلند دلنشین مجتبی كاشانی

در این نوشته از دلبرانه قصد داریم تعداد 80 شعر از اشعار مجتبی كاشانی را خدمت شما ارائه نماییم.

ممکن است شما هم از علاقه مندان به اینش اعر باشید و بخواهید که شعر های ایشان را مطالعه کنید.

به همین دلیل در این مطلب مجموعه از گلچین اشعار مجتبی كاشانی را برای شما جمع آوری کرده ایم .

امیدوایرم که مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد …. با ما همراه باشید….

اشعار مجتبی كاشانی | 80 شعر کوتاه و بلند دلنشین مجتبی كاشانی

اشعار-مجتبی-کاشانی-۱

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی ،زیبایی و به خرد می خواند

═══❂❂❂═══

این جهان آئینه کردار ماست
خوب یا بد هرچه هست آثار ماست
اهل عشق ، اهل علم ، اهل تخت
کار ما کردند هم آسان و سخت…
اهل علم آمد به دانائی فزود
اهل عشق آئین زیبائی گشود…
اهل تخت آمد حکومت دار شد
خلق از کردار او بیمار شد
با زبان صدها اسیر آزاد کرد
در نهان با مردمان بیداد کرد
اهل تخت آمد که نادانی کند
هرچه آبادیست ویرانی کند
حاکمان اندیشه در غل کرده اند
عاشقان دنیا پر از گل کرده اند
حاکمان خود عاقبت گم کرده اند
عاشقان خود وقف مردم کرده اند

═══❂❂❂═══

هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس در این خانه نخواهد کوبید
شعله روشنی این خانه تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد تابید
چشمه جاری این دشت تو باید باشی
هیچکس جز تو نخواهد جوشید
سرو آزاده این باغ تو باید باشی
هیچکس جز تو نخواهد رویید
باز کن پنجره صبح آمده است
در این خانه رخوت بگشای
باز هم منتظري؟
هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد

═══❂❂❂═══

نازنين
داس بي دسته ما
سالها خوشه نارسته بذري را برمي‌چيند
كه به دست پدران ما بر خاك نريخت
كودكان فردا
خرمن كشته امروز تو را مي‌جويند
خواب و خاموشي امروز تو را
در حضور تاريخ
در نگاه فردا
هيچكس بر تو نخواهد بخشيد
باز هم منتظري؟
هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي‌گويد برخيز
كه صبح است،
بهار آمده است
تو بهاري
آري
خويش را باور كن

═══❂❂❂═══

خانه ام هرجا بود
کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سياستها بود
کاش معنای سياست اين بود
که قفس ها را در آن حبس کنيم
تا نفس ها آزاد شوند
کسی از راه قفس نان نخورد
و کبوتر نفروشد به کسی

═══❂❂❂═══

گاه می انديشم
که چه دنيای بزرگی داريم
و چه تصوير به هم ريخته ای ساخته ايم از دنيا
در چه زندان عبوسی محبوس شديم
چه غريبيم در آبادی خويش
و چه سرگردان در شادی و ناشادی خويش
آدميزاده درختی ست که بايد خود را بالا بکشد
ببرد ريشه خود را تا آب
بی امان سبز شود ، سايه دهد

═══❂❂❂═══

زير باران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي به هم بزنيم
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را به هم بزنيم
و زباران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگر، ولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم
چتر را تا كنيم و خيس شويم
لحظه اي پشت پا به غم بزنيم
سخن از عشق خود بخود زيباست
سخن عاشقانه اي به هم بزنيم
قلم زندگي به دست دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم
«سالكم» قطره ها در انتظار تواند
زير باران بيا قدم بزنيم

═══❂❂❂═══

گوشها منتظر بانگ جرس‌هاي من‌اند
كوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند

تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو
تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش

«دي» زماني دارد
و زمستان اجلش نزديك است

من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم
و صداي قدم گل را در يك قدمي

و صداي گذر گرده گل را در بستر باد
و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر

و صداي شعف فاخته را در باران
و صداي اثر باران را بر قوس و قزح

و صداهايي
نمناك

و مرموز
و سبز

عجب آواز خوشي در راه است.

═══❂❂❂═══

از میان کبود آهن و دود
می فرستم به اهل عشق درود
و به هر کس که اهل آزادی است
اهل شور آفرینی و شادی است
و به هر کس که شعر میخواند
شعر را شهر عشق می داند
حیف شد عاشقی ولی گم شد
خشکسالی نصیب مردم شد

═══❂❂❂═══

عشق را وارد كلام كنيم
تا به هر عابري سلام كنيم

و به هر چهره اي تبسم داشت
ما به آن چهره احترام كنيم

هركجا اهل مهر پيدا شد
ما در اطرافش ازدحام كنيم

چشم ما چون به سروسبز افتاد
بهرتعظيم او قيام كنيم

گل و زنبور، دست به دست دهند
تا كه شهد جهان به كام كنيم
اين عجايب مدام دركارند
تا كه ما شادي مُدام كنيم

شُهره زنبور گشته است به نيش
ما ازو رفع اتهام كنيم

علفي هرزه نيست در عالم
ما ندانيم و هرزه نام كنيم

زندگي در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف اين پيام كنيم

«سالكا» اين مجال اندك را
نكند صرف انتقام كنيم
در عمل بايد عشق ورزيدن
گفتگو را بيا تمام كنيم

عابري شايد عاشقي باشد
پس به هر عابري سلام كنيم.

═══❂❂❂═══

عشق آمد خويش را گم كن عزيز
قوتت را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني خويشتن را گم كني
عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني خويشتن را نان كني
مهرباني را چنين ارزان كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس
در مقام بخشش از آئين مپرس
هركسي او را خدايش جان دهد
آدمي بايد كه او را نان دهد

═══❂❂❂═══

ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاری ،گل من
علف هرز در آن می روید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن
هرزگی آن علف است

═══❂❂❂═══

شعرهایم را نثارت میکنم
تا که دنیا را پر از گندم کنی
نانوا می باش و ساقی همزمان
تا مبادا زندگی را گم کنی

═══❂❂❂═══

یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است گلم
در سایه کوه باید از دشت گذشت

═══❂❂❂═══

هر که او را مسیح در نفس است
جای او در میانه قفس است
هر کجا مرغک خوش الحانی ست
مبتلا و اسیر و زندانی ست
ماهی از رقص دلفریب خودش
می کند تّنگ را نصیب خودش
برّه چون مزّه اش لذیذتر است
نزد قصّاب خود عزیزتر است
هر که حُسنی به طالعش دارد
روزگارش چنین بیازارد
سیه آواز و چهره ای چو کلاغ
به رهایی پرد میانه باغ…
هر قناری چو قار قار کند
خویش را از قفس کنار کند
یا کلاغ و رهایی و ویله گی
یا قناری و این قفس زدگی
باز در تُنگ،در قفس بودن
بهتر از زشت و بد نفس بودن

═══❂❂❂═══

گل باش که همنشین عطّار شوی
زان پیش که همدم خس و خار شوی
زحمت متراش و جمله رحمت باش
پل بای بجای آنکه دیوار شوی

═══❂❂❂═══

بانگ شادی از حریمش دور باد
هر که زاری آفرید
هر کسی لبخند را ممنوع کرد
هر که در تجلیل غم اصرار کرد
طعم شادی از حریمش دور باد
هر که درک عشق و زیبایی نداشت
هر که گل
پروانه
پرواز پرستو را ندید
هر کسی آواز را انکار کرد
شهر شادی از حریمش دور باد
هر که دیوار آفرید
هر که پلها را شکست
هر که با دلها چنان رفتار کرد
هر که انسان را چنین بیمار کرد
هر که دورش از حریم یار کرد

═══❂❂❂═══

حسن باران این است
که زمینی ست،ولی
آسمانی شده است
و به امداد زمین می آید

═══❂❂❂═══

گروهی زندگی را خواب کردند
بنای کفر و دین را باب کردند
خدا را شُکر گر راندند از خویش
به سوی عاشقی پرتاب کردند

═══❂❂❂═══

بیا از ابر دل شبنم بسازیم
بیا از درد دل مرهم بسازیم
نگو گشتیم آدم را ندیدم
خدایی کن بیا آدم بسازیم

═══❂❂❂═══

آنقدر در زمین لطافت هست
که به آن روز و شب رکوع کنی
خشم را بسپری به آب روان
با کمی مهر سّد جو کنی
بروی با بهانه ای زیبا
ناگهان عشق را شروع کنی
آنقدر شعر خوب و زیبا هست
که بخواهی به آن رجوع کنی
آسمان حدّ همطرازی تُست
گر به زیر آیی و خضوع کنی
شب یلدا بدون پایان نیست
می توانی از آن طلوع کنی

═══❂❂❂═══

بخت از آن کسی ست
که به کشتی برود
و به دریا بزند
دل به امواج خطر بسپارد
و بخواهد چیزی را کشف کند
و بداند که جهان
پر از آیات خداست

═══❂❂❂═══

ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آنرا بگشای
و برون آی ازین
دخمه زندانی

نگشائی گل من
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانایی محدوده خویش
و در این ویرانی
همچنان تنگ نظر می مانی

═══❂❂❂═══

زندگی بار گرانی ست
که بر پشت پریشانی تُست
کار آسانی نیست
نان درآوردن و غم خوردن و عاشق بودن
پدرم
کمرم از غم سنگین نگاهت خَم باد

═══❂❂❂═══

اسب زین کن که باز سوار شویم
نوبت ماست دست بکار شویم
اسب زین کن که تاخت و تاز کنیم
قصد آن یار بی نیاز کنیم
تا از این خشکِ،خالیِ،برهوت
پر گشاییم جانب ملکوت

═══❂❂❂═══

ای آنکه پس از ما به جهان می تازی
می دان که جهان پر است از تن نازی
سرگرم مشو به یاوه در هر بازی
ورنه همه هستی خود می بازی

ای آنکه پس از ما به جهان بی تابی
می کوش که این دوروزه را دریابی
هر لحظه بدان که شعله ای در بادی
هر لحظه بدان که زورقی بر آبی

ای آنکه پس از ما به جهان در راهی
پیوسته زکوه عمر خود می کاهی
کوته نبود عمر بلند است آری
گر تو نکنی به عمر خود کوتاهی

ای آنکه پس از ما به جهان خانه کنی
ای کاش که زلف زندگی شانه کنی
افسانه عاشقی بخوانی شب و روز
خود را به جهان تو نیز افسانه کنی

═══❂❂❂═══

عاقبت در دام می افتیم ما
دام ما ای کاش در کوی تو باد
تیر ما هم از کمانی می رسد
آن کمان ای کاش،ابروی تو باد

═══❂❂❂═══

من صمیمی به شحنه ای گفتم
عدل را می شود گزید هنوز
جای زندان کمی گلستان ساخت
به دل مردمان رسید هنوز

═══❂❂❂═══

عشق مانند هوا
همه جا موجود است
تو نفسهایت را قدری جانانه بکش

═══❂❂❂═══

طول عمر ما،
سنّ و سال ماست
عرض عمر ما
قیل و قال ماست
ارتفاع عمر
پر و بال ماست
حجم عمر ما کمال ماست
انتخاب کن عزیز

═══❂❂❂═══

ای انکه پس از ما به جهان در راهی
می دان که جهان پر است از زیبایی
زشت است اگر توُاَش پنداری زشت
زیباست گر تو باز می فرمایی

ای آنکه پس از ما به جهان میکوشی
می کوش به راه مستی و مدهوشی
فرقی نکند چه میخوری می پوشی
امّا بنگر چه باده ای می نوشی

ای آنکه پس از ما به جهان غم داری
نیکو بنگر که از چه ماتم داری
غافل شده ای از آنچه داری با خویش
در ماتم آنی که چه ها کم داری

═══❂❂❂═══

عشقبازی به همین آسانی ست…
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی

═══❂❂❂═══

عشق را باید همسفر با عقل کرد
این سخن سالک زپیری نقل کرد
عشق را می گفت شوری در دل است
عقل را می گفت نوری در دل است
عشق در کار لطیف یاوری است
عقل در کار شریف داوریست
عقل ما را یار کمیّت بود
انتظار از عشق کیفیّت بود
عقل سرعت می دهد بر کارها
عشق جرئت می دهد در کارها
عقل ، عاشق جاودانی میکند
عشق، عاقل کهکشانی میکند
عقل تنها سینه را زندان کند
عشق تنها طعمه رندان کند

═══❂❂❂═══

این ساحل خسته را تو پیدا کردی
این موج نشسته را تو برپا کردی
من خامُش و خسته خفته بودم ای عشق
مرداب دل مرا تو دریا کردی

═══❂❂❂═══

سرمست مشو زکامیابی
تا کام دوباره ای بیابی
گر،مست شوی به قله فتح
در شیب شکست می شتابی

═══❂❂❂═══

گُلم از خود رهیدن را بیاموز
به سر منزل رسیدن را بیاموز
مجال تنگ و راهی در پیش
به پاهایت دویدن را بیاموز
زمین بی عشق خاکی سرد و مرده ست
به قلب خود تپیدن را بیاموز
جهان جولانگهی همواره زیباست
به چشمت خوب دیدن را بیاموز

═══❂❂❂═══

به قناری گفتم
چه کسی حرف دل ما به تو گفت
از کجا میدانی
که به این زیبایی
و به این آسانی
از دل عاشق ما میخوانی

═══❂❂❂═══

در مجالی که سخت کوتاه است
وای بر سینه ای که پر آه است
شب نمی ماند این چنین تیره
بعد از او نوبت سحرگاه است
پشت این ابرهای تیره و تار
جنگلی از ستاره و ماه است
به جهان باید اینچنین نگریست
گاه دلگیر و گاه دلخواه است
شاد باید که بگذریم از او
و نگوییم عمر کوتاه است
رهزنی می رسد به نام اجل
بی گمان در کمین این راه است
بی خبر می رسد کجاوه مرگ
خوش بحال کسی که آگاه است

═══❂❂❂═══

در میان هر سیب
دانه ی محدودی ست
در دل هر دانه ،سیب ها نامحدود
چیستانی ست عجیب
دانه باشیم نه سیب

═══❂❂❂═══

و بدانيد اگر من مردم
كمر عشق به دنيا بستم
مركب عشق به دنيا راندم
توشه عشق ز دنيا بردم
و به شكرانه عشق
رنج ها طي كردم
پيچ وخم پيمودم
غم فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراواني عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها مي خوردم
و بدانيد كه در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را برد

═══❂❂❂═══

ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاری، گل من
علف هرز می‌روید

═══❂❂❂═══

خویش را باور کن
هیچ‌کس جز تو نخواهد آمد
شعله‌ی روشن این خانه تو باید باشی

═══❂❂❂═══

حسن باران این است
که زمینی ست ولی
آسمانی شده است
و به امداد زمین می‌آید…

═══❂❂❂═══

گل باش که همنشین عطّار شوی
زان پیش که همدم خس و خار شوی…

═══❂❂❂═══

یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط اندازه دشت…

═══❂❂❂═══

اهل عشق آمد آئین زیبایی گشود…
اهل تخت آمد حکومت دار شد…

═══❂❂❂═══

به قناری گفتم: چه کسی حرف دل ما به تو گفت؟
از کجا می‌دانی که به این زیبایی و آسانی از دل عاشق ما می‌خوانی؟

═══❂❂❂═══

عشقبازی به همین آسانی‌ست…
كه گلی با چشمی، بلبل با گوشی…

═══❂❂❂═══

ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آن را بگشای
و برون آی از این دخمه…

═══❂❂❂═══

در مجالی که برایم باقی است…
باز همراه شما مدرسه‌ای می‌سازیم
که خرد را با عشق، علم را با احساس…
… تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده‌ایم.

═══❂❂❂═══

به قناری گفتم…
زیر باران در سحر وقت درو
من به غم گفتم: بهار آمد، برو…
آنقدر شعر خوب و زیبا هست…

═══❂❂❂═══

باز هم پاییز است
رنگ‌ها در راهند
چشم‌هایت بردار و بیاور…
پیش از آن لحظه که باز شادی و شیطنت…

═══❂❂❂═══

به دلم می‌گویم
شاید این شعر فرو سوخته از شمع شبم…
شاید این درد مدام به سرانجام برسد… نیمه‌شبی…

═══❂❂❂═══

عشق را می‌گفت شوری در دل است
عقل را می‌گفت نوری در دل است…
… تا بدانیم در بازی عشق شرط بسته‌ایم…

═══❂❂❂═══

از میان کبود آهن و دود
می‌فرستم به اهل عشق درود…
صحبتش از طلوع فرداهاست…

═══❂❂❂═══

رعد و برق دلم خراسانی‌ست
شعرهایم همیشه بارانی‌ست
گاه اشک است مایه سخنم…
… تا نگریم ز درد دم نزنم.

═══❂❂❂═══

ذهن بی‌پنجره دودآلود است
ذهن بی‌پنجره بی‌فرجام است
بگشاییم در این دخمه‌ی تنگ…

═══❂❂❂═══

شاید این قفل دروغین
که به بغضم زده‌ام
با سره‌ی نیشتر خاطره‌ای باز شود…

═══❂❂❂═══

این جهان آینه کردار ماست
خوب یا بد هرچه هست آثار ماست
اهل عشق، اهل علم، اهل تخت…

═══❂❂❂═══

بیا از ابر دل شبنم بسازیم
بیا از درد دل مرهم بسازیم
نگو گشتیم آدم را ندیدیم
خدایی کن بیا آدم بسازیم

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.