اشعار معینی کرمانشاهی | گلچین بهترین اشعار معینی کرمانشاهی کوتاه و بلند

در این نوشته از دلبرانه قصد داریم تعدادی از قشنگ ترین اشعار معینی کرمانشاهی را برای شما عزیان درج نماییم.

رحیم معینی کرمانشاهی متولد ۱۵ بهمن ۱۳۰۱ در کرمانشاه و درگذشته ۲۶ آبان ۱۳۹۴ در تهران، نقاش، روزنامه‌نگار، نویسنده، شاعر و ترانه‌سرای اهل ایران بود.

علاقه مندان زیادی به اشعار معینی کرمانشاهی در کشور وجود دارد و خواند شعرهایش لذت می برند.

ممکن است شما هم یکی از علاقه مندان به شعر های زیبای این استاد باشید و بخواهید آنها را مطالعه کنید.

همچنین می توانید از اشعار زیبای ایشان در فضای مجازی هم استفاده کنید و در استوری و کپشن درج نمایید.

امیدواریم که مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد…. در ادامه با ما همراه باشید….

اشعار معینی کرمانشاهی | گلچین بهترین اشعار معینی کرمانشاهی کوتاه و بلند

اشعار معینی کرمانشاهی

ساغرم شکست ای ساقی

رفته ام ز دست ای ساقی

در میان توفان بر موج غم نشسته منم

در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم

تا نــام من رقم زده شد

یکباره مهر غم زده شد

بر سرنوشت آدم

تو تشنه کامم کشتی

در سراب ناکامیها

ای بلای نافرجامیها

نبرده لب بر جامی

میکشم به دوش از حسرت

بار مستی و بد نامیها

ساغرم شکست ای ساقی

رفته ام ز دست ای ساقی

حکایت از که کنم

شکایت از چه کنم

که خود به دست خود آتش

بر دل خون شده ی نگران زده ام

بر موج غم نشسته منم

در زورق شکسته منم

ای ناخدای عالم

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

نمي دانم پيامم پاسخي دارد ز چشمانت
اگر آري ، كه پر گيرد ، نگاه پر پيام از من

درنگي گر نداري، تا پيامم در تو بنشيند
شتاب گرد راهت را ، سلامي والسلام از من

عابدي را گفتم اي دست من و دامان تو
كن دعايي ، تا نهم پايي در اين ميدان تو

گفت از طاعت چه داري ، كوفتم بر سر كه آه
گفت آهت را بمن ده ، هر چه دارم زان تو

مادرا گرچه چو تصوير خيالي شب وروز
در سراپرده اين چشم پر آبم آيي

خواهشم روز وشب اينست بدر گاه خدا
كه كند لطفي و گه گاه به خوابم آيي

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

ســــر درون ســـــینه بـــــردم تـــا بـبینـــــم خویــــــش را
طـعــــــــمه دنـــدان گـــــــرگ آز دیـــــــدم میــــــش را

هرکـــه از این خوان هستی جرعه نوش غفلت است
آخـــرش چـــون مــــن بجـــــان باید خریدن نیش را

پــــرتـــــوی در راهـــــم افکــــن، ای چراغ عافیت
تـــــا بجویــــــــم مقصـــــد افتـاده اندر پیش را

عمر سودا نیست، ای سوداگران خود پرست
بیشـتر جــــــو، بیشتــــر دارد زیـــان بیـــــش را

جــــان بـــــدر بـــرد آنکه سودای جهانداری نداشت
ای جـــــوان کـــــن گــــوش پنــــــد پیر خیر اندیش را

گـــــر ســــری آزاده میــــخواهـــی رهــــا کــــن زور و زر
ایــن تعلقهـــاست کــــافزون مــــی کــــند تشــــویش را…

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامــــه پاکـــی دگــر وپاکی دامان دگر است

کــــس ندیدیم کـــــه انکــــار کــــــــند وجدان را
حــــرف وجــــــدان دگـــر و گوهر وجدان دگـر است

کــــس دهـــان را به ثناگـــــویی شیــــطان نگــشود
نفــــی شیطان دگــــر و طاعت شیـــــطان دگــــر است

کـــس نگــــفته است ونگـــــوید کــــــه دد ودیــــو شویــــد
نقــــش انســـــان دگــــــر ومعنــــــی انســــان دگـر است

کــــس نیامـــــد کــــــه ستایــــد ستــــم وتفرقــــــــه را
سخـــن از عـــدل دگـــــــر ، قصه احسان دگــر است

هــــــرکـــــــه دیدم بخدمت کــــمری بست بعهــــد
مــــرد پیمان دگــــــر وبستـــــن پیمان دگر است

هــــرکــــه دیدیــــم بحفظ گـــــله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است…

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

بیشتر بخوانید >> اشعار محمد صالح اعلا

بـه پنـدار تــــو:

جهانم زيباست!

جامه ام ديباست!

ديــــــده ام بيناست!

زيـانـــم گـــــــــوياست!

قفســــم طلاســــت!

به اين ارزد كه دلم تنهاست؟

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

مـن كـه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا
منكــــه بيــــزارم ز كــــارگــل ، چه تزويري مرا

منكه سيرابم چنين از چشمه ي جوشان عشق
خلق اگــــر با مــن نمي جوشد ، چـه تاثيري مرا

منكـــه با چشــــم حقارت عالمي را بنگــــــرم
سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثيري مرا…

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

نــــــدارم چشــــــم من، تاب نگــــاه صحـــنه سازيهــــا
من يكـرنگ بيزارم، از اين نيـــرنگ بازيها

زرنگـــي، نارفيقــــــا! نيست اين، چون باز شد دستت
رفيقــان را زپا افكـــندن و گـــردن فرازيها

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري
بنــــازم هــــمت والاي بـاز و بي نيازيها

به ميـــــداني كـــــه مـي بنـــدد پاي شهســـــواران را
تو طفل هرزه پو، بايد كني اين تركتازيها

تو ظاهــــرساز و من حقگـــو، ندارد غيــر از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،

بر لب پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحه ی، صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

بیشتر بخوانید >> اشعار رودکی

دختر کولی در دل شب دست به چنگ و نغمه به لب
همچو شراری نرم و سبک درمیان بزم طرب
چون شرابی گرم و گیرا سر به سر آتش
بی شکیب و دامن افشان همچو طوفان سرکش
سایه او روی صحرا زیر نور ماه
همچو دودی گشته لرزان درمیان آتش
گه از چشمش میریزد باده عشق و مستی
بر جهان بخشد هستی
گه لب هایش میخواند نغمه شور و شادی
میدهد بر دل مستی
چو لبش به نوا شکفد زنوا دل ما شکفد
زصفا رخ او چو گلی که سحر به صفا شکفد
چون کولی دل من در صحرا
سرگردان شده در این دنیا

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

در عهد ما ای بی خبران عیش و نوش عمر گذران
شور و حال آشفته سران عزم گرم صاحبنظران
كو كو

در جمع ما ای همسفران داغ و درد صاحب هنران
راه و رسم روشن بصران آه و اشك خونین جگران
كو كو

دلها سرد و جان پر درد و
جهان ز گرمی افتاده سری نمانده آزاده

نی زن بی نی ساقی بی می
عزم گرم صاحبنظران آه و اشك خونین جگران
كو كو

شراب و شعر و آهنگی نمیزند به دل چنگی
صفای چشمه ساری نمانده در بهاری

نشاط روز و شب رفته ز چهره ها طرب رفته
به كار باده نوشان نمانده اعتباری

جهان ز گرمی افتاده سری نمانده آزاده

نی زن بی نی ساقی بی می

عزم گرم صاحبنظران آه و اشك خونین جگران

كو كو

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

عابدي را گفتم اي دست من و دامان تو
كن دعايي ، تا نهم پايي در اين ميدان تو

گفت از طاعت چه داري ، كوفتم بر سر كه آه
گفت آهت را بمن ده ، هر چه دارم زان تو

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

 هیچ کس گمان نداشت این
کیمیای عشق را ببین
کیمیای نور را که خاک خسته را
صبح و سبزه می کند
کیمیا و سحر صبح را نگاه کن
جای بذر مرگ و برگ خونی خزان
کیمیای عشق و صبح
و سبزه آفریده است
خنده های کودکان وباغ مدرسه
کیمیای عشق سرخ را ببین
هیچ کس گمان نداشت این

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی

ناله ای میشکند پشت سپاهیگاهی

گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد

سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود

به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق

آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع

رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب

بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی

چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی

دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم

در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی

زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی

جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم

بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

سوختم در شوره زار عمر ، چون خودرو گياهي
ناله اي هم نيست تا سودا كنم با سوز آهي

نيستم افسرده خاطر هيچ از این افتاده پايي
صد هزاران روي دارد چرخ با چرخ كلاهي

ابر رحمت را گو ببارد ، تا بنوشد جرعه آبي
ساقه خشك گياه تشنه كام بي گناهي

من كيم ؟ جوياي عشقي ، از دل نامهرباني
من چه هستم ، هاله محو جمال روي ماهي

من چه ام ؟شمع شب افروزي بكوي بي وفايي
مشعل خود سوزي و تا سر نبرده شامگاهي

من كيم ؟ در سايه غم آرميده خسته صيدي
بال وپر بسته ، اسير و بندي بخت سياهي

جز صفاي خاطر محزون ، ندارم خصم جاني
جز محبت در جهان ، هر گز نكردم اشتباهي

مو مكن آشفته آخر بسته جان من بمويي
مگسلان پيوند ، بسته كوه صبر من بكاهي

يا سخن با من بگو ، تا خوش كنم دل را بحرفي
يا نوازش كن دلم را با نگاه گاه گاهي

هيچ مي داني چها مي دانم از چشم خموشت
رازها خواند دل من ، از سكوت هر نگاهي

داروي دردم تو داري نا اميد از در مرانم
اي بقربان تو جان دردمند من الهي

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم
با من يگانگي كن ، يار يگانه خواهم

شمعي فسرده هستم ، بي عشق مرده هستم
روشن گرم بخواهي سوز شبانه خواهم

افسانه محبت ، هر چند كس نخواند
من سر گذشت خود را ، پر زين فسانه خواهم

بام و دري نبينم ، تا از قفس گريزم
بال و پري ندارم ، تا آشيانه خواهم

تا هر زمان به شكلي ، رنگي بخود نگيرم
جان و تني رها از ، قيد زمانه خواهم

مي آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بينم
مستي بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

بیشتر بخوانید >> اشعار وحشی بافقی

آن‌جا که تویی غم نبود ، رنج و بلا هم
مستی نبود دل نبود ، شور و نوا هم

این‌جا که منم ، حسرت از اندازه فزون‌ست
خود دانی و ، من دانم و ، این خلق خدا هم

آن‌جا که تویی ، یک دل دیوانه نبینی
تا گرید و گریاند از آن گریه ، تو را هم

این‌جا که منم ، عشق به سرحد کمال‌ست
صبر است و سلوک‌ست و سکوت‌ست و رضا هم

آن‌جا که تویی باغی اگر هست ندارد
مرغی چو من ، آشفته و افسانه‌سرا هم

این‌جا که منم جای تو خالی‌ست به هر جمع
غم سوخت دل جمل یاران و مرا هم

آن‌جا که تویی جمله سر شور و نشاطند
شه‌زاده و شه ، باده به دستند و گدا هم

این‌جا که منم بس که دورویی و دورنگی‌ست
گریند به بدبختی خود ، اهل ریا هم

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

من نگويم ، كه بدرد دل من گوش كنيد

بهتر آنست كه اين قصه فراموش كنيد

عاشقانرا بگذاريد بنالند همه

مصلحت نيست ، كه اين زمزمه خاموش كنيد

خون دل بود نصيبم ، بسر تربت من

لاله افشان بطرب آمده مي نوش كنيد

بعد من سوگ مگيريد ، نيرزد به خدا

بهر هر زرد رخي ، خويش سيه پوش كنيد

غير غم دار و ندارم بجهان چيست مگر؟

رشك كمتر بمن ، هستي بر دوش كنيد

خط بطلان بسر نامه هستي بكشيد

پاره اين لوح سبك پايه ی مخدوش كنيد

سخن سوختگان طرح جنون مي ريزد

عاقلان ، گفته عشاق فراموش كنيد

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

خورشيد دگر نور دلاويز ندارد

مه پرتو مات هوس انگيز ندارد

در باد بهاري ز بس آشوب خزان است

گل وحشتي از غارت پاييز ندارد

آنكس كه ندارد هنر عشق و محبت

زو رحم مجوييد كه اين نيز ندارد

آلوده ام اما همه شب غرق مناجات

با دوست سخن اينهمه پرهيز ندارد

گيتي همه اويست و هم او هيچ بجز لطف

از وسع نظر با من ناچيز ندارد

عاشق ز سر مستي اگر كرد خطايي

معشوق كه بحث گله آميز ندارد

سر گرمي بازار جهان داد و ستد هاست

آن وام خداييست كه واريز ندارد

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

قلم در دست من ميلرزد از تاب سخن امشب

سر انديشه پردازي نمي آيد زمن امشب

مرا ديوانه بايد گفت ،با اين گريه ی سنگين

بحالم شمع ميخندد ،بحال سوختن امشب

ردايم عشق وكفشم صبر و راهم بي سرانجامي

ندانم چون بيارامم درون پيرهن امشب

چنان بريان شدم ، بر آتش آشفته بختيها

كه هردم همچو ني دارم ، نوايي دلشكن امشب

غم از من گريه از من، ناله ی آوارگي از من

تو هم اي مرغ شب بيدار شو ، بانگي بزن امشب

هوا تاريكتر از شب ز آه بينوايان شد

افق رنگين كمان بندد ز اشك مرد وزن امشب

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

ندارد چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها

من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها

زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت

رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري

بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها

به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را

تو طفل هرزه پو، بايد كني اين تركتازيها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل

من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازیها

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

بیشتر بخوانید >> اشعار باباطاهر

گر بخون دل ميسر آب وناني شد مرا

در مقام صبر اين هم امتحاني شد مرا

عمر از پنجه گذشت و پنجه غم بر گلو

صبر را نازم شه صاحبقراني شد مرا

طوطي و آينه ديدي ، شاعر وعزلت ببين

سايه ديوار حيرت همزباني شد مرا

هر زمان ثابت شدم در سير اين صحراي كور

ريگ غلطاني دراي كارواني شد مرا

تا گلي از روزن طاق قفس بويم ز باغ

پله پله رنج ومحنت نردباني شد مرا

در صف اين گله بودم از تواضع بره اي

هر كه در دست آمدش چوبي شباني شد مرا

ايكه مي جويي مكان وحال و روزم را بناز

كوچه هر خانه بر دوشي نشاني شد مرا

روزگارا من حريفم هرچه پا پيچم شوي

غيرتی از قيد وارستن تواني شد مرا

من به آب آبرو سبزم، بباران گو مبار

هر سراي دوستانم ، بوستاني شد مرا

ايكه خود غرق سلاح جوري و ما بي سلاح

هر دعاي نيمه شب تير وكماني شد مرا

در من از خورشيد سوزان قيامت باك نيست

بال عنقاي كرامت سايباني شد مرا

 

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد

ميسوزم وميسازم ، پروانه چنين بايد

مي كوبم ومي رقصم ، مي نالم وميخوانم

در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد

من اين همه شيدايي ، دارم ز لب جامي

در دست تو اي ساقي ، پيمانه چنين بايد

خلقم زپي افتادند ، تا مست بگيرندم

در صحبت بي عقلان ، فرزانه چنين بايد

يكسو بردم عارف ، يكسو كشدم عامي

بازيچه ي هر دستي ، طفلانه چنين بايد

موي تو و تسبيح شيخم ، بدر از ره برد

يا دام چنان بايد ، يا دانه چنين بايد

بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان

خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

بيان نامراديهاست اينهايي كه من گويم

همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم

شب وروزم بسوز وسازهای بي امان طي شد

گهي از ساختن نالم گهي از سوختن گويم

خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي

برون آرم سر وحالي به مرغان چمن گويم

مرا در بيستون بر خاك بسپاريد تا شبها

غم بي همزباني را براي كوهكن گويم

بگويم عاشقم ، بي همدمم ، ديوانه ام ، مستم

نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم

از آن گمگشته ي من هم ، نشاني آور اي قاصد

كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم

تو مي آيي به بالينم ، ولي آندم كه در خاكم

خوش آمد گويمت اما ، در آغوش كفن گويم

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

چه گويم ، چها ديده ام سالها

اسيرانه ناليده ام سالها

كلامي پسند دلم اي دريغ

نه گفتم نه بشنيدهام سالها

من آن شمع خود سوز زندانيم

كه دزدانه تابيده ام سالها

چو ابر پريشان در كوهسار

چه بيهوده باريده ام سالها

در اين بو ستان در خور آتش است

گياهي كه من چيده ام سالها

ز بي مقصدي چون يكي گردباد

به هر سوي گرديده ام سالها

زلبها ي من خنده هرگز مجوي

من اين سفره بر چيده ام سالها

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

بیشتر بخوانید >> اشعار نیما یوشیج

خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي

ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي

گرمقدر بشود ملك سلاطين پويد

سالك بي خبر خفته به راهي گاهي

قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود

به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي

هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق

آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي

روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع

او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي

عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب

بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي

اشك در چشم فريبنده ترت مي بينم

در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي

زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي

جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي

دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم

بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي گاهی

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

ذهنم هنوز محفظه ی دود یاد هاست

فکرم هنوز پنجره رو بباد هاست

ذوقم هنوز وسمه کش چشم نقش هاست

مغزم هنوز صومعه اعتقاد هاست

دستم هنوز شانه کش موی معرفت

پایم هنوز راهی شهر و دادهاست

رنگم هنوز رنگ شراب امید هاست

خونم هنوز خون رگ اعتماد هاست

گوشم هنوز بر نفس پاک طینتان

چشمم هنوز بر کرم خوش نهاد هاست

شعرم هنوز زیر خم لفظها اسیر

هوشم هنوز در قفس انجماد هاست

عشقم هنوز بندی قانون سنگها

عقلم هنوز پشت در اجتهاد هاست

قلبم هنوز ضربه زن لحظه های عمر

نبظم هنوز منتظر رویدادهاست

با اینهمه چگونه گریزم به شهر نور

زین زندگی که سوخته اعتیاد هاست

مهرم بخویش و غیر و خصومت بمن بسی است

دل پاکی است و حاصل پاکی عناد هاست

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

ما وقار كوه را گاهي بكاهي ديده ايم

ماورا آنچه مي بينيد ، گاهي ديده ايم

سالك روشن دليم ، از گم شدن تشويش نيست

جاي پاي دوست را ، در كوره راهي ديده ايم

عاشق بي پا و سر شو ، چونانكه بسيار از فلك

كجرويها در بساط كج كلاهي ديده ايم

اي كواكب خيره چشمي بس ، كه در گردان سپهر

چون شما ما هم ، گذشت ماه و سالي ديده ايم

رنگ و رو اي گل دليل لطف باطن نيست نيست

اين كرامت را گهي هم در گياهي ، ديده ايم

اي بدست آورده قدرت ، كار خلق آسان مگير

عالمي در خون كشيدن ، ز اشتباهي ديده ايم

از نواي بينوايان ، اينقدر غافل مباش

بارها تاثير صد آتش ، به آهي ديده ايم

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند…

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است…

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است…

وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است…

وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است…

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم…

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

من آن ساكن شهر رسواييم

كه از شور بختي ، تماشاييم

فقير سر كوي آشفتگي

اسير دل و عشق و شيداييم

ز كم سوييم خلق باور كنند

كه فانوس شبهاي تنهاييم

چه نيرنگها ديدم از رنگها

همين بود محصول بيناييم

نه دلبسته راحت ، نه وارسته شاد

بحيرت از اين چرخ ميناييم

چه سودي مرا ز اشك حسرت چو شمع ؟

كه محكوم اين محفل آراييم

الهي به محبوب خويشم رسان

ز كف رفته ديگر تواناييم

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

بیشتر بخوانید >> اشعار فایز دشتی

مدار چرخ،به کجداریش نمی ارزد

دو روز عمر،به این خواریش نمی ارزد

سیاحت چمن عشق،بهر طایر دل

به خستگی و گرفتاریش نمی ارزد

ز بامداد وصالم مگو،که شام فراق

به آه و اشک و به بیداریش نمی ارزد

دلی ز خویش مرنجان که گر شوی سلمان

جهان به طاعت و دینداریش نمی ارزد

نوازش دل رنجیده ام مکن ای عشق

که خشم یار به دلداریش نمی ارزد

کنار بستر بیمار عشق،منشینید

که محتضر به پرستاریش نمی ارزد

به نقش ظاهر این زندگی،چه می کوشید

بنا شکسته،به گلکاریش نمی ارزد

بگو به یوسف کنعان،عزیز مصر شدن

به کوری پدر و زاریش نمی ارزد

در این زمانه مجویید از کسی یاری

که خود به منت آن یاریش نمی ارزد

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

اشکی به چشم و در دلم آهی نمانده است

دیگر مرا ز عشق،گواهی نمانده است

در چشم بی فروغ من از رنج انتظار

غیر از نگاه مانده به راهی نمانده است

در سینه سر چرا نکشم،چون که بر سرم

جز سایه های بخت سیاهی نمانده است

در دوره ای که عشق گناهست،بر دلم

جز جای داغ مهر گناهی نمانده است

نوری ز مهر نیست به دل های دوستان

لطفی دگر به جلوه ماهی نمانده است

در باغ خشک دوستی ای باغبان عشق

از گل گذشته،برگ گیاهی نمانده است

شور و حلاوتی ز کلامی ندیده ایم

شوقی و جذبه ای به نگاهی نمانده است

حسرت کشی ببین که دگر از وجود من

جز ناله های گاه به گاهی نمانده است

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

گر تو را یار و گر که بار توام

چه توان کرد،بی قرار توام

گر کشی ور به لطف بنوازی

دست بسته،در اختیار توام

تو به هر شکلی خواهیم،آنم

تاری از موی تابدار توام

در سخن های من نموداری

آئینه دار روزگار توام

آفتم را نمی توان دید

کشت سر سبز نوبهار توام

از تو من شهره ی جهان شده ام

بهترین شعر و شاهکار توام

زیر پا مفکنم به بیزاری

دفتر عشق و یادگار توام

وعده دادی ببینمت ای دوست

پای تا سر در انتظار توام

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

ناز کمتر کن، که من اهل تمنّا نيستم

زنده با عشقم، اسير سود و سودا نيستم

عاشق ديوانه ای بودم که بر دريا زدم

رهرو گمگشته ای هستم که بينا نيستم

اشک گرم و خلوت سرد مرا ناديده ای

تا بدانی اينقدر ها هم شکيبا نيستم

بسکه مشغولی بعيش و نوش هستی غافلی

از چو من بيدل، که هستم در جهان، يا نيستم

دوست ميداری زبان بازان باطل گوی را

در برت لب بسته از آنم، کز آنها نيستم

دل بدست آور شوی با مهربانيهای خويش

ليکن آنروزی، که من ديگر بدنيا نيستم

پای بند آز خويشم، مهلتی ای شمع عشق

من برای سوختن اکنون، مهيا نيست

هيچکس جای مرا ديگر نميداند کجاست

آنقدر در عشق او غرقم، که پيدا نيستم

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

بیشتر بخوانید >> اشعار عطار نیشابوری

ترک آزارم نکردی ترک دیدارت کنم

آتش اندازم به جانت بس که آزارت کنم

قلب بیمار مرا بازیچه می پنداشتی؟؟؟

آنقدر قلبت بیازارم که بیمارت کنم

من گلی بودم در این گلشن تو خوارم کرده ای

همچو خاری در میان گلرخان خوارت کنم

همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم

کهنه کالایت بخوانم ، بی خریدارت کنم

بعد از این لاف و صفا و مهر با مردم مزن

خلق را آگاه از طبع ریا کارت کنم

ای سبکسر، دوست می داری سبکسر تر ز خویش

با خبر شهری از آن گفتار و کردارت کنم

هر کجا گویم که هستی وین زبان بازی ز چیست

تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم

معینی کرمانشاهی

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

بیان نامرادی هاست اینهایی که من گویم

همان بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم

شب و روزم به سوز و ساز عمر بی امان طی شد

گهی از ساختن نالم گهی از سوختن گویم

خدا را مهلتی ای باغبان تا زین قفس گاهی

برون آرم سر و حالی به مرغان چمن گویم

مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شب ها

غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم

بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم

نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم

از آن گمگشته من هم نشانی آور ای قاصد

که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم

تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم

خوش آمد گویمت اما در آغوش کفن گویم

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی
چون به یاد آری پریشانم پریشان می شوی

گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا

آنچه من هستم کنون در عاشقی آن می شوی

سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب

چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی

عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی

من که می دانم تو هم چون شمع گریان می شوی

گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت

همچو ابر نوبهاران اشکریزان می شوی

بشکند پیمانه ی صبرم ولی در چشم خلق

چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی

بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن

پای تا سر آتش و سر تا به پا جان می شوی

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد

آن زمان بی همزبان در این گلستان می شوی

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

به رهی دیدم برگِ خزان
پَرِ توفان برده زِ جا
گاهِ پَرپَر زدنش
گفتم ای برگِ جدا

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

ای شمعِ مُردم‌افروز
از عاشقان نپرهیز
پیشِ همه بیاموز
کاین است رسمِ عشق!

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا، چرا؟

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

در کنارِ آتشِ سردِ سکوت
قصه‌ات را باز می‌گویم، هنوز

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خمِ این طاقِ رنگین؟

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

شبی با یاد تو بیدار ماندم
به روی خاطره‌ها اشک فشاندم

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

به یادِ تو دلِ من چون کبوتر
پَر کشد شب‌ها به سوی خاطراتت

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

کاش آن شبِ مهتابی
یادت نمی‌اُفتاد
یا دست من افتاده
در دست تو نمی‌ماند

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

مرا صدا بزن ای عشق،
که مانده‌ام بی‌نام
در این سکوتِ سرد
در این خیالِ خام

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

از تو گفتن همه شب قصه‌ی باران شده است
گریه در کار منِ خسته‌ی تنها شده است

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

دل داده‌ام به نغمه‌ی نای تو ای نسیم
هر شب میانِ خواب تو را می‌کشم به بوسه

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

دردا که رفتی و نگفتی چرا؟ کجا؟
دردا که بی‌تو مانده‌ام با خاطره‌ها

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

بهار آمد، تو اما همچنان در کوچه‌ها نیستی
پرستوها رسیدند و هنوزم در صدا نیستی

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

گفتم که جان دهم به تو، گفتی چه می‌دهی؟
گفتم وفا کنم به تو، گفتی وفا چرا؟

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

پاییز، برگ‌ریزانِ دل است
وقتی که خاطرات، خاموش می‌شوند

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

بگذار زخم بزنندم، هنوز
به عشق می‌ارزد، همین تنها بودن

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

اگرچه رفته‌ای، ولی هنوز
صدای پای تو، میان شعرهاست

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

گریه کردم تا تو لبخندی شوی
رفتم و ماندم، تا تو آینده شوی

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

با دلِ خسته چه خوش باشد اگر
دستِ گرمت را کسی محکم فشارد

——–✬✬✬✬✬✬✬✬✬——–

تا نفس دارم تو را فریاد خواهم زد، بمان
این صدا از من نخواهد شد جدا، ای مهربان

بیشتر بخوانید >> اشعار صائب تبریزی
ممکن است شما دوست داشته باشید
1 نظر
  1. آرش می گوید

    ممنون ، بسیار اثر گذار و روح بخش و آموزنده ، امیدوارم همچنان توسط عزیزان گردآورنده از بزرگان ادب استفاده ببریم .

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.